بهاريه مختوم به مدح حضرت ولي عصر(عج) [1]





تا به نشاط[2] و سرور[3] ساقيك[4] روزگار

باده‌ي[5] كبر و غرور ريخت به جام بهار

سَورت[6] دَي طي نمود گردش ليل و نهار

شد كره‌ي آفتاب بُرج[7] حَمَل[8] را مدار[9]

گشت مزين[10] زمين باز ز نقش و نگار



فصل زمستان گذشت باد بهاري وزيد

شاخ درختان شكفت سبزه و ريحان دميد

باز شد از تيره خاك نو گل الوان پديد

زرد و بنفش و كبود آبي و سرخ و سپيد

بس‌كه فزون است رنگ كس نتواند شمار



بسطِ بسيطِ[11] زمين زينت و زيور گرفت

عالم پير نَوان[12] وضع نوين برگرفت

دشت و دِمَن[13] تَلّ[14] و كوه جلوه‌ي ديگر گرفت

لشگر گل رنگ رنگ توده‌ي اَغْبَر[15] گرفت

دفتر ماني[16] گشود نقش‌گر[17] مَرغزار[18]



پيكر عريان شاخ گشت ز نو سبز پوش

حُلَّه‌ي[19] اخضر ز برگ شيخ شجر را به‌دوش

برگ ز نيسان[20] نمود لوءلوء غلطان به گوش

برق به نور و فروغ رعد به بانگ و خروش

تا ز دل ابر ريخت گوهرِ تر بار بار[21]



ساحت[22] بستان و باغ سبز و جوان گشت باز[23]

منظره‌ي باغ و راغ[24] رشگ جنان گشت باز

نَفحَه‌ي[25] باد بهار مشك فشان گشت باز

بلبل شوريده‌حال گرم فغان گشت باز

شاهد گل را عيان ديد چو اندر كنار



گشت به هر باغ و راغ از اثر فَروَدين

قصر خَوَرنَق[26] پديد فرش سِتَبرَق[27] مبين

وز پي تزيين باغ جلوه‌ي ماء معين[28]

ريخته سيم[29] مذاب بر ورق زُمْرُدين

يا شده سيماب[30] ناب جاري در جويبار



اردو ارديبهشت پس به هزاران دَلال[31]

يك‌سره تسخير كرد درّه و كوه و تِلال[32]

فوق و يمين و يسار قلب و جَنوب و شَمال[33]

پرچم فتح‌الفتوح زد به فراز جِبال

وز« لِمَنِ الْمُلْك[34] » كوفت كوس[35] جلال[36] و وقار[37]



گردش ايام كرد چون سپري اين دو ماه

خسرو ارديبهشت داد به خردادگاه

كرد بدو واگذار جمله گروه و سپاه

خيمه و اَرگ و سرير[38] جِقَّه[39] و تاج و كلاه

ملك و ضياع[40] و عِقار[41] قصر و قِلاع[42] و حصار



جمله بنات نبات[43] خواست چو خردادشان

تا كند از فيض شمس خرم و آبادشان

تربيت آغاز كرد وز ره ارشادشان

داد نخستين به تير بعد به مردادشان

تا به مقام بلوغ ساخت صِغارش كِبار



شاخه‌ي فرتوت توت بار دگر در بهار

سرخ و سپيد و سياه نُقلِ تر آورد بار

شهد و شكر تنگ تنگ چيده به‌هم استوار

بس‌كه درختش عظيم بس ثمرش بي‌شمار

آمده چون كهكشان ثابت و سيار بار



منظر گيلاس بين چون صنمي سبزپوش

تا كمر از پاي عور تا به سر اخضر ز دوش

يا كه بتي زُمْرُدين عِقد[44] عقيقش به گوش

يا نه ز مستي به باغ خواجه‌ي مرجان فروش

دست فشان پاي كوب مرجان ساز و نثار[45]



به زردآلو نگر گشته عجب دل‌ستان

صانع قدرت ز صنع ساخته قنّاد سان

زرده‌ي بيضُ‌‌الّدجاج[46] پر شکر و زعفران

ريخته بر شاخسار چون به فلک اختران

شاخ نديدي يقين آوَرَد اختر به بار



ز آلبالو کنون لذّت خوشاب[47] جوي

بين بدني پر زخون سنگدلي سرخ روي

يا بود آن شاخِ سبز شاهدکي تندخوي

کز دل عُشّاق زار بسته به طرّار موي

يا نه ز ياقوت و لعل سُبحَه[48] به کف شيخ‌وار



آلوي زرد و سياه از دو شجر کن سراغ

اين شده زرين به شاخ همچو فروزان چراغ

وان دگري تيره رنگ چون پر شبگون زاغ

هر دو به شکلند و طعم بيضي و شيرين به باغ

هر دو ظريف و لطيف خوشمزه و خوشگوار



طرف دگر روي شاخ خسرو اثمار[49] بين

آمده گوئي به باغ مريم قدرت مکين[50]

امرود[51] عيسي صفت در بغلش مست بين

ور که مسيح زمان نيست گلابي چين

از چه دمد روح راح[52] بر تن زار و نَزار[53]



هست به شاخي دگر ديدن بِهْ دل‌نشين

گر چه بود زرد چهر ليک تنش بين سَمين[54]

رنگ رُخَش روح بخش بوي خوشش عنبرين[55]

نافه صفت مشک خشک در دل تنگش مکين[56]

با همه وصفش ز دهر گَردِ مِحَن[57] بر عِذار[58]



سيب سمن بو[59] به شاخ طرح خوشي ريخته

از شكر و شهد ناب معجزه انگيخته

ياسمن و ارغوان با لَبَن آميخته

جمله پس از امتزاج[60] از شجر آويخته

گوي صفت لاله رنگ همچو عِذارِ نگار[61]



ليموي شيرين و ترش آمده شِكّر فشان

هست رخ و بوي و شكل از سه گروهش نشان

زردي رويش بيان چون رخ محنت كشان

بوي نكويش نشان از نفس مهوشان

شكل چو گويش نشان بند به چوگان[62] يار



سمت دگر بين به باغ شاخه‌ي پر پُرتُقال

كز رخ زردينه رنگ مي‌برد از دل ملال[63]

كودك فربه تني‌است سيم بدن زر جمال

گرچه رَضيعي[64] است خُرد ليك به عين كمال

گشته عيان چون سهيل[65] از قلل كوهسار



دختر نارنج بين ز برگ او را حجاب

داده صفا چون عروس چهره به آب و لعاب

ساخته با پير دير گوي طلا پر شراب

يا زده از كوهسار سر كره‌ي آفتاب

يا نه ببين چون كليم در شجر سبز نار[66]



حُقّه‌ي[67] سرخ انار آمده آتش جبين

دل همه دل دُرّ و لعل رخ همه رخ بُسَّدين[68]

ليك چو بختم نگون از سر شاخش ببين

چشم تفكر گشاي گنج به وصفي چنين

ديده كجا ديدگان جز به درخت انار



تاك معنب[69] نگر گشته ز انگور چون

ساخته صرّاف سان دكّه به باغ اندرون

دكّه زَبَرجَد[70] نگار امتعه[71] از حد فزون

خوشه‌ي ياقوت و لعل كرده ز بندي نگون

عقد لئال[72] و دُرَر[73] داده بقيه قرار[74]



سوي دگر بين هلو فربه و شوخ[75] و قشنگ

نيم رخش لعل‌گون نيم دگر نقره رنگ

نرم تنش همچو شهد سخت دلش همچو سنگ

گرچه به طعم است و بوي چون مُل[76] و گل تنگ تنگ

ليك چو اطلس نگر پيكر وي پر غبار



ساحت بُستان و باغ گاه مَقَرّ[77] شد كنون

چون همه كامل صفات طفل ثمر شد كنون

خربزه در شكل و رنگ بيضه‌ي زر شد كنون

بيضه‌ي زرفام بين غرق شكر شد كنون

لاجرمش لازم است دشنه‌ي بُرّان به كار



به هندوانه نگر آن كُرَوي شكل بين

سرخ گل و انگبين[78] آمده با هم عجين

بطن عجيني چنين دانه نشان نقطه چين

همچو رخ بي كسان نيم رُخش بر زمين

همچو دل بي‌دلان جمله دلش داغ‌دار



تازه و شاداب بين پيكر سبز خيار

هم‌چو بُتان دلستان هم‌چو شهان تاجدار

پيرهنش زُمْرُدين تن گُهر شاهوار

از نمكش كن مليح چون نمكين لعل يار

ليك بُنش تلخ بين چون بن دندان مار



شرح لطايف گذشت وصف ز انجير بين

نرم‌تني بي حجاب از شكر و شير بين

دانه‌ي خشخاش و شهد درهم وتخمير بين

نام به قرآن از او آمده تفسير بين[79]

تا كنم از احترام اصل سخن اختصار



پار[80] به فصلي چنين نيم شبي دلنشين

از غم گردون دون اين دل محنت قرين

بود چو مرغي غمين در قفس تن مكين

ناله‌ي زارش انين[81] آه وفغانش حزين

تا ز كفم در ربود خوابْ عِنان قرار



به به از اين بخت سعد احسن از اين ديدگان

كانچه نهان بود آن ديد عيان در عيان

ديد سپهري ز روح ديد جهاني زجان

ديد مشعشع[82] زمين ديد ملمّع[83] زمان

ديد سما سيمگون ديد هوا نور بار



ديد به گاهي چنان ديده‌ي جان اين‌چنين

كامده خلقي كثير جمع به يك سرزمين

خرد و كلان شيخ و شاب[84] كُلُُّهُما اجمعين

هم همگي با سرور سوي سما ناظرين

هم، همه را تا سپهر همهمه‌ي ابتشار[85]



بس ز يمين و يسار نور مردّف رسيد

بس كه فضا سبز و زرد سرخ و بنفش و سپيد

شد ز تشعشع تمام جوّ هوا ناپديد

وز نفحات[86] رياح[87] غاليه[88] چندان وزيد

كارض و سَما را گرفت نَكهت[89] مشك تتار[90]



ساحت قدسي چنان الغرضم برد هنگ[91]

كرد برون بي‌درنگ از دل و جانم درنگ

پاي روانم چو گشت زان همه اعجاب لنگ

بار دگر نور ساخت ارض و سما رنگ رنگ

وز فلك آمد فرود محمل يك شهريار



نيست اثر از وجود ديگرم اندر ميان[92]

جاي سخن گشت تنگ چيست زمين و زمان

يا چه بود نور و مشك يا كه بود اين و آن

منعدم[93] آمد كنون هر چه به‌جز شاه جان



طلعت حق شد عيان بي حُجُب[94] و استتار

طلعت ذات قديم، المتعالُ المكين

مظهر ربّ رحيم رحمتٌ لّلعالمين

مطلع نور وَدود[95] راحم رحم آفرين

معطي[96] جود وجود قائم حيّ مبين

چاردهم نور پاك خسرو حق اقتدار



جان حزين بازگشت مشرق اشراق دوست

ني غلطم نيست جان هرچه بود اوست اوست

خاصه دراين صبح عيد كان صنمم روبروست

نيمه‌ي شعبان رسيد اوست كزو آرزوست

مدح امام زمان قدرت پروردگار



آيت عظماي فرد مالك دنيا و دين

قطب[97] حقيقي وقت نور رخ مرسلين[98]

شاه ملك پاسبان ماه فلك آستين

ريشه‌ي حُبّ اصل عشق[99]، جوهر آن ذات اين

اول ايجاد خلق آخِر هشت است و چهار



حضرت شيءٌ بليغ معني حبل المتين

لَمعَه‌ي[100] الله و نور ترجمه‌ي يا و سين

مُنزِل[101] اُمُّ‌الكتاب[102] مرشد روح‌الامين[103]

واقف ظنُّ و گمان كاشف شكّ و يقين

آنكه به كونين[104] از اوست مرحمتم انتظار



اي كه به فرمان توست قاطبه‌ي[105] ممكنات

خواند چو ربّ غفور در همه قرآن ثنات

كي دگر آيد ز عقل مدح تو سلطان ذات

ليك «نفيسي» به خواب ديد چو شمس لقات

شد پي اظهارِ مهر عرض دو شعرش شعار



--------------------------------------------------------------------------------



[1] اين بهاريه از مرحوم حسين نفيسي است متوفي به سال 1363 شمسي اهل همدان. شرح پاورقی و تعلیقات آن از خودم است.



[2]- نشاط: خوشي، شادماني، خرمي، سرور، شادي، طرب، خرسندي، سرزندگي، دل زندگي، زنده دلي، خوش‌دلي.



عارف گفت: نشاط صديقين از ادراك آنان است. فيض ادراك حق ايشان را در هنگام وقوع هر امتحاني، و ياد دادن به آنها است دوام بقاء قديم را در حالي كه حضور زمان در سرمديت او داخل نمي‌شود. اين حال موجب پرورش بقاي ايشان با حق بدون زوالي و ملالي است. (مشرب الارواح – روزبهان)



روزگاري است كه سوداي بتان دين من است

غم اين كار، نشاط دل غمگين من است (حافظ)



[3]- سرور: شادكردن و شاد گرديدن، شادمانه كردن. و نيز به معني بشارت گرفتن جامع. شادي دل را گويند كه در آن نور حق و عيش مدام باشد.



پير هرات فرمايد: ميدان نود و چهارم سرور است. از ميدان مكاشفه ميدان سرور زايد. جمله شادي‌ها سه‌اند: يكي شادي حرام است و آن به معصيت شاد بودن است. و يكي شادي مكروه و آن به دنيا شاد بودن است و يكي شادي واجب و آن شادي است به حق و آن، آن است كه گفت: فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به (توبه/ آيه111)



[4]- ساقيك: منظور همان ساقي است و كاف ساقيك مي‌تواند هم كاف تصغير باشد و هم كاف تحبيب كه در اينجا احتمالاً كاف تحبيب است. ساقي به معني آب ده، آب دهنده، آنكه سيراب كند، آنكه تشنگي فرو نشاند. در نزد عارفان فيض رسانندگان و ترغيب كنندگان را گويند كه به كشف رموز و بيان حقايق، دل‌هاي عارفان را معمور دارند. اصطلاح ساقي در قرآن كريم در سوره‌ي الانسان آيه‌ 21 آمده است. وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُوراً (پروردگارشان شراب بسيار پاك به آنها مي‏نوشاند) كه در اينجا حضرت حق خود را ساقي ناميده است. پس ساقي اشاره به محبوب مطلق و فيض رساننده‌ي معني است كه شراب عشق را به عاشقان خود مي‌نوشاند. و همچنين مبدأ فياض را گويند كه همگي ذرات وجود را، از باده‌ي مستي سرخوش نمايد.



در اينجا روزگار و عوامل طبيعت مانند ابر و باد و مه و خورشيد و فلك، به امر و اراده‌ي خداوند دست به دست هم داده تا زمين را به واسطه‌ي فيض ربوبي از باده‌ي مستي سرخوش، سرسبز و پويا نمايند.



مي و ساقي چه باشد نيست جز حق

خدا داند كه اين عشق از چه باب است



ساقي جان در قدح دوش اگر دُرد ريخت

دُردي ساقي ما جمله صفا در صفاست (ديوان شمس)



ساقيا بر خاك ما چون جرعه‌ها مي‌ريختي

گر نمي‌جستي جنون ما چرا مي‌ريختي (مرآت عشاق)



ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد

كه به تدبير تو تشويش خُمار آخِر شد



ساقي كه جامت از مي صافي تهي مباد

چشم عنايتي به من دُرد نوش كن (حافظ)



از پرده برون آمد ساقي قدحي در دست

هم پرده‌ي ما بدريد هم توبه‌ي ما بشكست (عراقي)



جام ما دريا و حق ساقي شده

هر دو عالم جرعه‌ي باقي شده (محمد اسيري لاهيجي)



[5]- باده: در لغت به معني شراب، شرابي كه خام از خم برآورده، استعمال نمايند. بدان جهت كه باد غرور در سر آورد و هاء باده، هاء نسبت است.



در اصطلاح عرفان عشق را گويند وقتي كه ضعيف باشد، و اين عوام را نيز باشد، و در بدايت سلوك بود. (عراقي)



همچنين عشقي را گويند كه هنوز شدت نيافته باشد و اين مرتبه‌ي محبت مبتديان است.



عاشقي را كه چنين باده‌ي شبگير دهند

كافر عشق بود گر نشود باده پرست



زان باده كه در ميكده‌ي عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش (حافظ)



چنين شنيده‌ام از مفتي مسائل عشق

كه مرد پخته نگردد مگر ز باده‌ي خام (خواجوي كرماني)



تا دل من صيد شد در دام عشق

باده شد جان من اندر جام عشق (سنايي غزنوي)



هر كه از ساقي عشق تو چو من باده گرفت

بي‌خود و بي‌خرد و بي‌خبر و حيران شد (عطار نيشابوري)



تن زدم ليك دلم نعره زنان مي‌گويد

باده‌ي عشق تو خواهم كه دگرها بادند (ديوان شمس)



[6]- سَورت يا سُورت: شدت، تيزي و حدت و تندي هر چيز.



[7]- بُرج: منزلگاه ستارگان، يكي از دوازده بخش فلك. برج، دوازده است و نام بروجِ دوازده‌گانه از اين قرار است: حَمَل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدي، دلو و حوت.



حَمَل با ثور و با جوزا و خرچنگ

بر او بر هم چو شير و خوشه آونگ



دگر ميزان و عقرب، پس کمان است

ز جَدي و دلو و حوت آن جا نشان است (شبستري- گلشن راز)



[8]- حمل: برج برّه. نام برج اول از بروج دوازده‌گانه، مطابق است با فروردين و روز اول آن عيد نوروز ايرانيان است.



[9]- مدار: جاي گردش، جاي دور زدن چيزي، محور، مركز جايي كه بر آن دور مي‌زنند و برگرد آن مي‌گردند. در نجوم خطي فرضي كه سيارات در گردش انتقالي خود به دور خورشيد طي كنند.



مدار چرخ كند آگهم ز ليل و نهار

مسير چرخ خبر گويدم ز صيف و شتاء (مسعود سعد سلمان)



مدار نقطه‌ي بينش ز خال تُست مرا

كه قدر گوهر يكدانه گوهري داند (حافظ)



[10]- مزين: آراسته، زينت شده.



[11]- بسط بسيط زمين: بسط: پهنا، وسعت، فراخي، گسترش. بسيط: گسترده، سطح. بسط بسيط: فراخي سطح، روي زمين. بسط بسيط زمين: گسترة سطح زمين.



در عرفان عالم ثبوت يا عالم اعيان ثابته را گويند. عالم بسيط: محتوي همه‌ي موجودات(كلي، معنوي، عقلي و جزيي) است كه در عالم محسوس ما آشكار گرديده است.



بسيط زمين با همه آب و تاب

بود جزيي از پيكر آفتاب



به كوهي كه خورشيد از آن دره ايست

بسيط زمين كمتر از ذره ايست (ملك‌الشعراي بهار)



[12]- نوان: متحرك، لرزان، جنبان.



شاخ گل گر نكشيدي ستم از بهمن

نه چنين زرد و نوان و نه نزارستي (ناصرخسرو)



[13]- دمن: صحرا، كنار، دامنه.



بعد از اين دشت و دمن رشك جنان خواهد شد

زلف سنبل به چمن مشك فشان خواهد شد (رهي معيري)



[14]- تلّ: كوه پست و پشته بلند را گويند.



به بلند و پست عالم تپش حيات پيدا

چه دمن چه تل چه صحرا، رم اين غزاله ديدم (اقبال لاهوري)



[15]- اغبر: گردآلوده. آنچه به رنگ خاكي باشد.



[16]- ماني: نام نقاش مشهوري بوده در زمان اردشير و بعد از عيسي ظاهر شد و دعوي پيغمبري كرد و كتاب او كه به تصاوير دلكش منقش بوده، ارژنگ يا ارتنگ نام دارد.



ز بس گل كه در باغ مأوي گرفت

چمن رنگ ارتنگ ماني گرفت (رابعه بلخي)



[17]- نقش‌گر: نقاش، صورتگر، تصوير ساز



[18]- مرغزار: سبزه زار، علفزار، چراگاه، زميني كه در آن گياه مرغ فراوان باشد.



[19]- حله: ازار، برد يماني، جامه‌ي نو، لباس و پوشاك، رخت و قبا.



[20]- نيسان: نام ماه هفتم از ماه‌هاي روميان و آن ماه دوم بهار است مطابق ارديبهشت فارسي و ثور عرب و تقريباً برابر است با آوريل فرانسوي و آن 30 روز است. و باران اين ماه را مجازاً نيسان گويند.



[21]- تا ز دل ابر ريخت گوهرِ تر بار بار: أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يزْجِي سَحَابًا ثُمَّ يؤَلِّفُ بَينَهُ ثُمَّ يجْعَلُهُ رُكَامًا فَتَرَي الْوَدْقَ يخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ وَينَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ جِبَالٍ فِيهَا مِنْ بَرَدٍ فَيصِيبُ بِهِ مَنْ يشَاءُ وَيصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يشَاءُ يكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ « نور/ آيه43»



آيا نديدي كه خداوند ابرهايي را به آرامي مي‌راند، سپس ميان آنها پيوند مي‌دهد، و بعد آن را متراكم مي‌سازد؟ در اين حال، دانه‌هاي باران را مي‌بيني كه از لابه‌لاي آن خارج مي‌شود؛ و از آسمان، از كوه‌هايي كه در آن است، دانه‌هاي تگرگ نازل مي‌كند، و هر كس را بخواهد بوسيله آن زيان مي‌رساند، و از هر كس بخواهد اين زيان را برطرف مي‌كند؛ نزديك است درخشندگي برق آن (ابرها) چشمها را ببرد.



[22]- ساحت: درگاه، آستانه، گشادگي، فراخناي.



خسروا گوي فلك در خم چوگان تو باد

ساحت كون و مكان عرصه‌ي ميدان تو باد (حافظ)



[23]- ساحت بستان و باغ سبز و جوان گشت باز: وَهُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَاتَ كُلِّ شَيْءٍ (انعام/ آيه99)



اوست خدايي كه از آسمان باران فرستاد و بدان باران هر گونه نباتي را، رويانيديم.



[24]- باغ و راغ: تركيب عطفي و اسم مركب است. به باغستان‌ها و دشت‌هاي سبز و خرم اطلاق مي‌شود.



راغ؛ دامنه‌ي كوه كه به جانب دشت يا صحرا باشد. همچنين صحراي سبزه‌زار. زمين نشيب و فراز كه چمن‌زار و شكوفه‌زار باشد. مرغزار، تفرجگاه و سبزه‌زار.



مگر ديده باشي كه در باغ و راغ

بتابد به شب كرمكي چون چراغ (بوستان سعدي)



اي خواجه ترا غم جمال ماهست

انديشه‌ي باغ و راغ و خرمن گاهست



ما سوختگان عالم تجريديم

ما را غم لا اله الا اللهست (ابوسعيد ابي الخير)



كجا در باغ و راغ و جويباران

ز جام مي همي باريد باران (فخرالدين اسعد گرگاني)



[25]- نَفحَه: دميدن بوي خوش، منتشر شدن رايحه‌ي طيب.



[26]- خَوَرنَق: قصري كه براي بهرام گور ساخته‌اند و داراي بام زيبا و جاي سور و ضيافت بوده است.



محلي در يك ميلي شرقي نجف در عراق عرب كه به سبب قصري كه نعمان بن امروءالقيس(از ملوك لخم*) براي يزدگرد اول ساساني ساخت، مشهور است، بعدها قصر خورنق وسعت يافت ولي در قرن چهارم ميلادي ويران بود، اين قصر در اشعار شاعران جاهلي آمده و آنرا مانند قصرسدير كه نزديك آن بود يكي از عجايب سي‌گانه‌ي جهان شمرده‌اند. نام خورنق با نام معمار يوناني آن سنمار و داستان وي همراه است كه پس از اتمام، نعمان وي را از بام قصر فروافكنده است، و نيز خورنق ظاهراً نامي ايراني‌الاصل باشد و از هوورن (داراي بام زيبا) يا خورنر (جاي سور و ضيافت) گرفته شده است. صاحب برهان آورد: عمارتي بوده بسيار عالي كه نعمان بن منذر به جهت بهرام گور ساخته بود و عجمان يك قصر آنرا خورنگه نام كردند يعني جاي نشستن بطعام خوردن و قصر دوم را كه سه گنبد متداخل بود و به جهت معبد و عبادتخانه تمام كرده بودند به سدير موسوم ساختند چه به زبان پهلوي گنبد را دير گويند.



در شرفنامه‌ي منيري راجع به اين قصر آمده است: نام قصر بهرام كه بناء عجيب و غريب است. «سنمار» بنّاء او بود، به تازيش سنمار گويند. و در عجائب البلدان آمده كه بنائي است به ظهر كوفه نعمان بن منذر بر سر وي رفت و گفت هرگز مثل اين بناء نديده‌ام، سنمار گفت: من جايي دانم كه اگر سنگي از آنجا برگيريد همه بيفتد، نعمان گفت جز تو هم كسي داند؟ گفت ني. نعمان گفت كه وي را از آن قلعه بيندازند، سنمار را از قلعه انداختند تا هلاك شود.



در روايت ديگري آورده‌اند كه: چون سنمار انعام فاخر يافت گفت: اگر مي‌دانستم كه چندين از انعام مبذول خواهي فرمود من از اين هم خوبتر مي‌ساختم ، نعمان گفت از اين هم خوبتر راست ميتواني كرد؟ و در خاطر كرد اگر او را زنده بگذارم او براي پادشاهي ديگر از آن خوبتر كند پس گفت كه هم از آن قصرش درانداختند. در معجم البلدان آمده: اين كاخ را به امر نعمان بن منذر مردي موسوم به سنمار به شصت سال ساخت چه او يكي دو سال بساخت و مي‌پرداخت و بعد غيبت مي‌كرد پنج شش سال به دنبال او مي‌گشتند تا بيابندش چون به دست مي‌آمد باز يكي دو سال به كار مشغول مي‌شد و سپس غيبت مي‌كرد تا كار قصر به انجام رسيد، پس از انجام نعمان بر فراز كاخ آمد و درياي مواج در پيش ديد و صحراي سرسبز در پس، محظوظ شد و به سنمار گفت هرگز كاخي به اين زيبايي نديدم، سنمار گفت دانم سنگي را كه اگر كشيده شود تمام ساختمان فرو ريزد. نعمان گفت آنرا به من بنما تا كسي بر آن واقف نشود، پس از نمودن، نعمان دستور داد تا آن هنرمند را از بالاي كاخ به زير درانداختند و تكه تكه شد، و منشاء ضرب المثل «جزاء سنمار» گرديد كه اين مثل در حق كسي زنند كه جزاي نيكي را بدي دهد: خورنق، كوشكي بود بلند چون گنبدي چنانكه در باغها كنند، اندر او خانه و حصار و ديوار بلند را به پارسي خورنه خوانند و به تازي خورنق . (ترجمه ٔ طبري بلعمي)



كار جهان به دست يكي كاردان سپرد

تا زو جهان همه چو خورنق شد و سدير (فرخي)



نقش خورنق است همه باغ و بوستان

فرش ستبرق است همه دشت و كوهسار (عمعق بخارايي)

----------------------------------------------



*ملوك آل لخم 23 تن باشند كه قريب 360 سال امارت كردند. چون يكي از آنها منذر بود ايشان را مناذره نيز گويند. امارت نشين ايشان حيره بود.



[27] - ستَبرَق: ديباي زرباف، اطلس. عالي‏ترين نوع لباس از ديبا و حرير. كلمه‌ي استبرق در چهار جاي از قرآن كريم آمده است. سوره‌هاي كهف آيه 31، دخان آيه 53، الرحمن آيه 54، الانسان(دهر) آيه 21



مُتكِئينِ علي فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ اِسْتَبرَقٍ و جَنَي الجنَّتينِ دانٍ . (سوره الرحمن آيه 54)



«بهشتي‌ها بر فرش‌ها و بسترهايي تكيه زنان‌اند كه آسترهاي آنها از حرير و ديبا است و ميوه‌ي درخت‌هاي آن دو بستان نزديك و در دسترس است».



صحرا گويي كه خورنق شده است

بستان همرنگ ستبرق شده است (منوچهري)



قاري صفت حله و استبرق و سندس

بر البسه بنويس كه از اهل بهشتيم (ديوان نظام قاري)



[28] - ماء معين: (تركيب وصفي) آب روان، آب روانِ روشن و پاك.



قُلْ أَ رَأَيتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يأْتِيكُمْ بِماء مَعِين. (ملك / آيه 30)



«به آنها بگو به من خبر دهيد اگر آبهاي مورد استفاده شما در زمين فرو رود چه كسي مي‌تواند آب جاري در دسترس شما قرار دهد»؟ در رواياتي كه از ائمه اهلبيت (عليهمالسلام ) به ما رسيده، آيه اخير به ظهور حضرت مهدي(عج) و عدل جهان گستر او تفسير شده است.( تفسيرنمونه/ آيت‌الله مكارم شيرازي)



در ازل مسكن مألوف نه اين جايم بود

گلشن قدس و لب ماء معين جايم بود (نيّر تبريزي)



بر منتظرين مژده بده منتظر آمد

از مهد بقا مهدي ثاني عشر آمد



كاو حجت حق حامي دين ماء معين است

چون خلد برين از قدمش روي زمين است (ژوليده نيشابوري)



در حديثي از امام باقر(ع) در تفسير اين آيه مي‌خوانيم:



«اين آيه در باره امامي نازل شده است که قيام به عدل الهي مي کند و (آيه) مي‌گويد: اگر امام شما پنهان گردد و نمي دانيد کجاست، چه کسي براي شما امامي مي‌فرستد که اخبار آسمانها و زمين وحلال و حرام خدا را براي شما شرح دهد؟



سپس فرمود: به خدا سوگند تأويل اين آيه نيامده و سرانجام خواهد آمد.»



آري همانگونه که آب جاري مايه حيات موجودات است، وجود امام معصوم نيز مايه حيات معنوي عالم است. امامي که داراي ولايت تکويني بر تمامي موجودات عالم و ولايت تشريعي بر انسانها است.



[29] - سيم: نقره



[30] - سيماب: جيوه را گويند، و جزو اعظم اكسير است. بلكه روح اكسير و روح جميع اجساد است.



[31] - دلال: غنج و ناز، ناز كردن.



[32] - تِلال: جمع تل، تپه، پشته.



[33] - فوق و يمين و يسار قلب و جنوب و شمال:



فوق: روي، برتر، بالاتر.



يمين: دست راست، سوي دست راست، مخالف يسار.



يسار: دست چپ.



قلب: در اينجا به معني وسط، مركز و ميان آمده است.



جنوب: طرف جنوب، يكي از چهار جهت اصلي در مقابل شمال. بادي است برابر باد شمال. باد دست راست و محل وزيدن آن از مطلع سهيل تا مطلع ثريا است.



شَمال يا شِمال: بادي كه از جانب ديار ثمود وزد. بادي كه از جانب قطب و بنات نعش وزد.



نكهت زلفش از شمال و جنوب

نامه‌ي عشقش از يمين و يسار (اوحدي مراغه‌اي)



[34] - لمن‌الملك: يَوْمَ هُم بَارِزُونَ لَا يَخْفَي عَلَي اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِّمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ (سوره غافر آيه 16)



روز تلاقي، روزي است كه همه‌ي آنها آشكار مي‏شوند و چيزي از آنها بر خدا مخفي نخواهد ماند، حكومت امروز براي كيست؟ براي خداوند يكتاي قهار است. «لِمَنِ الْمُلْك» زدن كنايه از مفاخره كردن و دعوت به مبارزه است.



پيدا چو نهان نهان چو پيدا گردد

سرِّ «لِمَنِ الْمُلْك» هويدا گردد



دور من و ما و ما و من طي گردد

دورانْ همه دورِ لا و الاّ گردد (مرحوم ملا علي نوري)



آن دلبر عيار من ار يار منستي

كوسِ «لِمَنِ الْمُلْك» زدن كار منستي



گويند كه جز هيچ كسان را نخرد يار

من هيچ كسم كاش خريدار منستي (سنائي)



هزار زلزله در جوهر زمين افتد

ز نعره‌ي «لِمَنِ الْمُلْك» واحدالقهار (عطار)



كيست دراين ديرگه ديرپاي

كو «لِمَنِ الْمُلْك» زند جز خداي (نظامي گنجوي)



تا او بود همه نه جهان ماند و نه من

خود بشنود ز خود «لِمَنِ الْمُلْك» را جواب (عراقي)



بسوخت غير سراسر در آتش غيرت

منادي «لِمَنِ الْمُلْك» واحد قهار



ماهمه فاني‌ايم و تو باقي

در سراي تو مي‌شويم هلاك



«لِمَنِ الْمُلْك» واحدالقهار

زين نداي تو مي‌شويم هلاك (فيض كاشاني)



اي گشته صفاتت به جهان آيينه‌ي ذات

ذات تو بود مهر و صفاتت همه ذرات



كوسِ «لِمَنِ الْمُلْك» تو اي شاه دمادم

گويند ملائك همه بر بام سموات



دل را كه ز مهر رخت آرام‌گهي نيست

جز در كنف زلف تو آرام‌گهي نيست



گويند شهان گر همه كوسِ «لِمَنِ الْمُلْك»

بالله چو تو در مملكت حسن شهي نيست (نورعليشاه اصفهاني)



[35] - كوس: طبل و نقاره‌ي بزرگ را گويند.



[36] - جلال: بزرگي، عظمت و بزرگواري و سرافرازي، جاه، بلندي رتبه، قدرت، قوت، شوكت، عزت و هيبت. و در اصطلاح عرفا به معني اظهار استغناي معشوق است از عشق عاشق. بنا بر تفصيل جلال عبارت است از: صفت بزرگي و كبريا و مجد و سنا و هر جمالي كه مر او را است چه شدت پيدايي او جل شأنه، تعبير به جلال شود. همچنانكه هر جلالي مختص به اوست؛ پس او جلت عظمته در مبادي ظهورش بر خلق به نام جمال شناخته شود و از اينجاست كه گفته‌اند: براي هر جمالي، جلالي و براي هر جلالي، جمالي است و در بين خلق از جمال خداوندي جز جمال جلال يا جلال جمال صفت ديگري نمودار نيست. از اين رو صفات باطن حق تعالي را جلال گويند و صفات ظاهر را جمال. جلال احتجاب حق است از بصائر و ابصار چه هيچ كس از ما سوي‌الله ذات مطلق او را نبيند.(كشاف اصطلاحات فنون)



عاكفان كعبه‌ي جلالش به تقصير عبادت معترف.(گلستان سعدي)



[37] - وقار: آهستگي و بردباري، آراميدگي، آرام شدن، بردبار گرديدن.



[38] - سرير: اورنگ، تخت، تخت پادشاه.



[39] - جقّه: پَرَك، بته‌اي ساخته از پر پرندگان كه بر بالاي پيش كلاه پادشاهان ايران بود و آن كوچك كرده‌ي سرو سرافكنده است.



[40] - ضياء: زن و فرزند و هركه در نفقه در امور و حوائج وي باشد.



[41] - عقار: آب و زمين و زراعت و اراضي و ملك و منزل و اسباب خانه و قريه و خزائن و درخت و كالا.



[42] - قلاع: جمع قلعه.



[43] - بنات نبات: دانه‌هاي گياهان، فرّاش باد صبا را گفته، تا فرش زمردي بگسترد و دايه ابر بهاري را فرموده، تا بنات نبات در مهد زمين بپرورد. (سعدي)



[44] - عقد عقيقش: گردن‌بند، رشته مرواريد.



[45] - نثار: آنچه در عروسي براي حاضران نثار شود. پولي كه در عروسي و يا در روز عيد ميان مردمان مي‌افشانند و بشار نيز گويند. آنچه بريزند از هر چيز.



[46] - بيضُ‌‌الّدجاج: نوعي از انگور قرمز و چون اندازه‌ي دانه‌هاي آن به قدر تخم مرغ است به همين جهت آن را بيض‌الدجاج (تخم مرغ) خوانند.



[47] - خوشاب: آبدار. شربتي که از شيره‌ي آلبالو سازند. هرچيز سيراب و تاره و آبدار.



[48] - سُبحه: دعا و ذكر، مهره تسبيح.



[49] - اثمار: جمع ثمر، آنچه به حاصل آرد نبات و شجر از خوشه و ميوه و مانند آن، ميوه، حاصل.



[50] - مريم قدرت مكين: الم نخلقكم من ماء مهين (20) وجعلناه نطفة في قرار مكين (21) الي قدر معلوم(22) فقدرنا فنعم القادرون (23) (سوره مرسلات) آيا شما را از آبي پست و ناچيز نيافريديم .سپس آن را در قرارگاهي محفوظ و آماده قرار داديم. تا مدتي معين؟ ما قدرت بر اين كار داشتيم, پس ما قدرتمند خوبي هستيم (و امر معاد بر ما آسان است).



برخي از مفسران از جمله علامه طباطبايي معتقدند: منظور از قرار مكين در اين آيات از سوره‌ي مرسلات, رحم مادر است كه به خاطر آمادگي پرورش و قدرت حفظ جنين بدين تعبير ناميده شده است. وگاهي در وصف تپه‌ي با صفايي آمده كه پناهگاه حضرت مريم و فرزندش عيساي مسيح(ع) شد.



مؤثري كه به تأخير صنع و قدرت او

محل روح شود نطفه در قرار مكين (امير معزي)



[51] - امرود: گلابي.



[52] - روح راح: روح به فتح راء، باد نرم خوشايند، تازگي و خنکي، نسيم و بوي خوش. راح: نشاط، شادماني.



[53] - زار و نَزار: خوار و ضعيف، لاغر و زبون.



زار و نزار و خسته‌ام و بي قرار دوست

از من اي صبا ببر خبري تا ديار دوست (فيض كاشاني)



[54] - سَمين: فربه.



[55] - عنبرين: معطر و خوشبو.



[56] - مكين: جاي گير و استوار.



[57] - مِحَن: جمع محنت، بلاها، اندوه‌ها. در عرفان زحمت و المي را گويند كه از سبب معشوق به عاشق رسيده باشد، اختياري و غير اختياري. (عراقي)



آلام و نامرادي باشد كه به سبب معشوق به عاشق رسد، خواه مسبوق به اختيار باشد يا به اضطرار.



قصه محنت مرا شرح و بيان چه فايده

اشك روان من نگر صورت ماجراي من (مرآت عشاق)





رنج عاشق را گويند.(كشاف اصطلاحات فنون)



هان اي دل خونخوار سر محنت خود گير

كان يار سر صحبت ما بيش ندارد (عراقي)



غم غريبي و محنت چو بر نمي‌تابم

به شهر خود روم و شهريار خود باشم (حافظ)



مرا گفتي به محنت خواهمت كشت

مرا خود دولتي به زين نباشد (كمال‌الدين خجندي)



محنت و بلا امتحان است و بر دل و جان است. محنت و محبت قرينه‌اند. محنت و محبت دوست ديرينه‌اند. كيمياي محبت رايگان نيست. هرچه بلاست به جان محبت گران نيست، هزار جان بايد براي دوست تا بذل كني در هواي دوست، بلا و دوستي خوش است اگر چه همه آتش است. (رسائل خواجه عبدالله انصاري- محبت نامه)



[58] - عِذار: عذار به معني رخسار و صورت است و در اينجا به معني پوسته و روي.



[59] - سمن بو: معطر و خوشبو مانند ياسمن.



[60] - امتزاج: آميختگي، آميخته شدن چيزي به چيزي ديگر.



[61] - نگار: كنايه از محبوب و معشوق است و همچنين شخصي است كه او را بسيار دوست دارند. به كنايه و مجاز بر خوبرويان نيز اطلاق كنند، محبوب خوبرو، يار زيبا. عذارِ نگار به معني رخسار يار و چهره‌ي معشوق.



نگار من چو سر زلف بر عذار زند

زنند گويي در تبت و تتار آتش (سوزني سمرقندي)



[62] - چوگان: تقدير جميع امور را گويند، به طريق جبر و قهر.(عراقي)



مرا بس بر سر ميدان عشاق اين سرافرازي

که روزي پيش چوگانت کنم چون گوي سربازي (جامي)



[63] - ملال: به ستوه آمدن، دلتنگي، بيزاري.



[64] - رَضيع: طفل شيرخوار، كودك.



[65] - سهيل: ستاره‌اي است كه در هنگام طلوعش، ميوه‌ها رسيده شوند و گرما به آخر رسد. ستاره‌اي است روشن در جانب جنوب، اهل يمن اول بينند آن را.



[66] - يا نه ببين چون كليم در شجر سبز نار: سوره طه آيات 9 تا 16



و َهَلْ أَتَيكَ حَدِيثُ مُوسَي ﴿۹﴾ إِذْ رَأَي نَارًا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَي النَّارِ هُدًي ﴿۱۰﴾ فَلَمَّا أَتَيهَا نُودِي يَا مُوسَي ﴿۱۱﴾ إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًي ﴿۱۲﴾ وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَي ﴿۱۳﴾ إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي ﴿۱۴﴾ إِنَّ السَّاعَةَ ءاَتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَي كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَي ﴿۱۵﴾ فَلاَ يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَنْ لاَ يُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَي ﴿۱۶﴾



و آيا خبر موسي به تو رسيده است ؟ (۹) هنگامي كه آتشي مشاهده كرد و به خانواده خود گفت: اندكي مكث كنيد كه من آتشي ديدم شايد شعله‏اي از آن را براي شما بياورم، يا به وسيله اين آتش راه را پيدا كنم. (۱۰) هنگامي كه نزد آتش آمد ندا داده شد كه اي موسي! (۱۱) من پروردگار توام! كفشهايت را بيرون آر كه تو در سرزمين مقدس طوي هستي. (۱۲) و من تو را (براي مقام رسالت) انتخاب كردم، اكنون به آنچه بر تو وحي مي‏شود گوش فرا ده! (۱۳) من الله هستم، معبودي جز من نيست، مرا پرستش كن و نماز را براي ياد من به پادار. (۱۴) رستاخيز بطور قطع خواهد آمد؛ من مي‏خواهم آن را پنهان كنم تا هر كس در برابر سعي و كوشش خود جزا ببيند. (۱۵) و هرگز نبايد افرادي كه ايمان به قيامت ندارند و از هوسهاي خويش پيروي كردند تو را از آن باز دارند كه هلاك خواهي شد. (۱۶)



همچنين سوره يس آيه 80: الَّذِي جَعَلَ لَكُم مِّنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ



آن خدايي كه براي شما از درخت سبز برايتان آتش پديد آورد و شما از آن، آتش مي‌افروزيد.



گو نظر باز كن و خلقت نارنج ببين

اي كه باور نكني في‌الشجرالاخضر نار



نعمتت بار خدايا ز عدد بيرونست

شكر انعام تو هرگز نكند شكرگزار (سعدي)



[67] - حُقّه: ظرفي غالبا خُرد و مدور با دري جدا كه بر آن استوار كنند و بيشتر از چوب يا عاج كه در آن الماس و لعل و مرواريد يا داروها و يا عطرهاي كمياب نهند.



[68] - بُسَّدين: منسوب به بُسّد كه مرجان باشد و مراد از سرخي است. سرخ به رنگ مرجان. قرمز به رنگ بُسّد.



[69] - معنّب: درخت انگور آرنده، مويز آرنده.



[70] - زَبَرجَد: نوعي زمرد باشد و از جمله جواهرات، و طبيعتش سرد و خشك است.



[71] - امتعه: جمع متاع، متاع‌ها، كالاها، سودها.



[72] - لئال: مرواريد فروش، لؤلؤ فروش.



نثرش نتوان گفت كه سلكيست ز گوهر

هر سطري از آن در نظرم عقد لئال است (حزين لاهيجي)



[73] - دُرَر: جمع دُرّ، مرواريدهاي بزرگ.



[74] - قرار: ثبات، آرميدن.



[75] - شوخ: زيبا، جميل، دلاويز، عشوه‌گر.



[76] - مُل: نبيذ، شراب انگوري، مي، باده، صهبا.



[77] - مَقَرّ: جاي قرار و آرام، جاي آرميدن و قرار گرفتن، موضع استقرار.



نيست چون برق تجلي كه سر از طور كشد

چون شرر در دل هر سنگ مقر دارد عشق (صائب تبريزي)



[78] - انگبين: شهد، عسل.



[79] - انجير: والتين والزيتون. قسم به انجير و زيتون. (سوره تين آيه 1)



[80] - پار: سال پيش، سال گذشته، پارسال.



[81] - انين: بانگ دردمند به خاطر درد. ناله و آواز سوزناك.



صداي دردمند در برابر درد آورنده را گويند.(تعريفات جرجاني)



عارف گفت: انين مشتاق صفير روح عاشق است در زندان محبت است. در حديث آمده است: خداوند انين اولياي خود را مي‌شنود و به اهل ملكوت خود مباهات مي‌كند. گفته‌اند: خدا انين عارفان را دوست دارد.



[82] - مشعشع: روشن، رخشان، درخشان.



[83] - ملمّع: روشن شدن، درخشان شدن.



[84] - شاب: به معني مرد جوان، برنا، مقابل شيخ.



[85] - ابتشار: خوشحال شدن، خوشنود شدن، بشارت يافتن.



[86] - نفحات: بوهاي خوش.



[87] - رياح: ريح به معني باد و رياح به معني بادها، دميدن‌هاي باد.



[88] - غاليه: مونث غالي، تركيباتي است از بوي خوش مركب از مشك و عنبر و كافور و غيره.



[89] - نَكهت: بوي خوش، بوي خوش دهان.



[90] - مشك تتار: تاتار است كه آن ولايتي باشد از تركستان كه مشك خوب از آنجا آورند.



گر سر زلف سيه باز گشايي چه عجب

كه شود مشك تتار از غم تو شيدايي (امير خسرو دهلوي)



[91] - هنگ: سنگيني و تمكين و وقار.



[92] - نيست اثر از وجود ديگرم اندر ميان: رسيدن به مقام فقر و فنا است كه عطار نيشابوري در منطق‌الطير از آن به عنوان هفتمين وادي ياد مي‌كند:



بعد ازين وادي فقرست و فنا

کي بود اينجا سخن گفتن روا



عين وادي فراموشي بود

لنگي و کري و بيهوشي بود



صد هزاران سايه جاويد تو

گم شده بيني ز يک خورشيد تو



بحر کلي چون به جنبش کرد راي

نقش‌ها بر بحر کي ماند به‌جاي



هر دو عالم نقش آن درياست بس

هرکه گويد نيست اين سوداست بس



هرکه در درياي کل گم بوده شد

دايما گم بوده‌ي آسوده شد



دل درين درياي پر آسودگي

مي‌نيابد هيچ جز گم بودگي (عطار– منطق‌الطير)



همچنين عطار در ديوان اشعارش در غزلي مي‌گويد:



دوش از وثاق دلبري سرمست بيرون آمدم

هيچم نبود از خود خبر تا بي خبر چون آمدم



گاهي ز جان بي جان شدم گاهي ز دل بريان شدم

هر لحظه ديگر سان شدم هر دم دگرگون آمدم



در فرقت آن نازنين گشتم همه روي زمين

گويي نبودم پيش ازين عاشق هم اکنون آمدم



چون نيستي اندر عيان، در نيستي گشتم نهان

تا هرچه ديدم در جهان از جمله بيرون آمدم



از فقر رو کردم سيه عطار را کردم تبه

رفعت رها کردم به ره از خويش بيرون آمدم (عطار نيشابوري)



فنا متلاشي شدن است به حق و بقا حضور است با حق. ابوالحسن خرقاني گويد: چون خويشتن با خدا بيني وفا بود و چون خدا را با خويشتن بيني فنا بود.(تذکره‌الاولياء عطار)



فنا آخرين حدي است که عارف چون به آن رسد از کوشش و کشش باز مي‌ماند. زيرا که فنا در نظر عارفان عبارت از فراموش کردن آنچه ماسوي‌الله و مستغرق شدن در مشاهده صفات الوهيت است. در اين حالت صوفي خود را نيز فراموش مي‌کند و چنان در اين حال گم مي‌شود که حتي خودش هم نمي‌داند که به اين حد واصل شده است. چون همه قواي نفساني او در مشاهده صفات حق فاني مي‌شود و از آن پس به سرحد بقا مي‌رسد که آن به قول اهل حقيقت يافتن حيات ابدي و دست زدن در نور باقي است در اين حالت چون عارف از جميع صفات بشري رسته است، جامع صفات کامل الهي مي‌شود. (حواشي و تعليقات اسرارنامه عطار- دکتر گوهرين)



[93] - منعدم: نيست و نابود شونده، معدوم. ريشه‌ي آن عدم است. عارفان ماسوي‌الله را عدم خوانند، در برابر وجود كه ذات حق است. در نزد عارفان عدم عالم بي نشاني است که از آن به غيبت ذات تعبير مي‌کنند و آن را کارگاه صنع هستي تصور مي‌کنند.



عدم نزد صوفيه اعيان ثابته را گويند. يعني صور علميه و حكما ماهيات ممكنه را گويند. (كشاف اصطلاحات فنون)



عدم با هستي آخر چون شود ضم؟

نباشد نور و ظلمت هر دو با هم



عدم موجود گردد اين مُحال است

وجود از روي هستي لايزال است (گلشن راز- شبستري)



[94] - حُجُب: جمع حجاب. حجاب، همان پرده و مانع بين ما و حضرت دوست است.



در دعاي ابوحمزه ثمالي مي‌خوانيم: «وَ أَنــَّكَ لا تحَتَجِب ُ عَن خَلقِك، اِلّا اَن تحَجُـبَهُمُ الاَعمالُ دُونـك»



«و تو از آفريدگانت هرگز در پرده نيستي، جز اينكه كردارشان آنان را از تو محجوب نمايد.»



شيخ روزبهان در شرح شطحيات مي‌گويد: «حجاب حائل است ميان طالب و مطلوب. حقيقت حجاب، آنچه تو را منع كند از حق، و اگرچه كواشف و معارف بود.»



همچنين در مشرب‌الارواح انواع حجاب‌ها را ذكر نموده و مي‌گويد:



«حجاب اهل بدايت آن چيزي است كه متعلق به اين عالم است و حجاب متوسطين آنچه است كه به آخرت تعلق دارد و حجاب اهل نهايت امتناع جمال قديم است به جهت غيرت كه سخت‌ترين حجاب براي مشاهدة حضرت حق است.» (مشرب الارواح)



فخرالدين عراقي مي‌گويد: «حجاب مانعي را گويند كه عاشق را از معشوق باز دارد.»



حجاب آن است كه به آن انسان از قرب حق محجوب شود. حق را حجابي نيست، زيرا حجاب براي حادث است و اصل همه‌ي حجاب‌ها باقي بودن عاشق در قبال معشوق است.



حضرت دوست مي‌فرمايد: فَاَينَمَا تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجهُ‌الله (بقره/ آيه 115) «هر طرف رو كنيد آنجا روي خداست.»



بنا براين عالم مظهر تجلي و صفات خداوند سبحان است. جهان يكپارچه نور است. آنكه اين نور را نمي‌بيند، نابينا است و الا هيچ انسان بينايي نمي‌تواند منكر اين نور باشد.



لسان‌الغيب خواجه شيراز نيز معتقد است كه اگر ميان عاشق و معشوق حائلي وجود داشته باشد آن حائل خودِ عاشق است:



ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز ( حافظ)





حضرت امام(ره) نيز در اين باره مي‌فرمايد:



بگذر از خويش اگر عاشق دلباخته‌اي

كه ميان تو و او جز تو كسي حائل نيست ( امام خميني)



در ديوان شمس، مولانا عشق را برطرف كننده‌ي هر نوع حجاب و پرده‌اي مي‌داند:



كه عشق خلعت جانست و طوق كرَّمنا

براي ملك وصال و براي رفع حجاب ( ديوان شمس)



همچنين فخرالدين عراقي نيز مانند مولانا عشق را برطرف كننده‌ي حجاب مي‌داند و معتقد است كه رفع حجاب بدون عشق دشوار است:



حجاب ره تويي برخيز و در فتراك عشق آويز

كه بي عشق آن حجاب تو ز ره دشوار برخيزد ( عراقي)



[95] - وَدود: دوست، محب يا محبوب.



[96] - معطي: عطا كننده، بخشنده، دهنده.



[97] - قطب: لقب آن ولي كه انتظام عالم به حكم الله در قبضه‌ي اقتدار او مفوض باشد.



قطب، يگانه‌اي است كه منظر نظر حق تعالي باشد از عالم در هر زماني، و او بر قلب اسرافيل بود- عليه السلام



دائما قطب اينچنين بايد

گر يكي مي‌رود يكي آيد



اقطاب محمدي(ص) بر دو نوع اند. اقطاب بعد از بعثت و اقطاب پيش از بعثت وي. اقطاب پيش از بعثت 313 رسول‌اند. اقطاب بعد از بعثت تا روز قيامت 12 قطب‌اند. (رسائل شاه نعمت‌الله ولي)



من در عجب افتادم از آن قطب يگانه

كز يك نظرش جمله وجودم همه جان كرد (ديوان شمس)



گر نباشد در جهان قطب زمان

كي تواند گشت بي قطب آسمان (شرح گلشن راز- لاهيجي)



قطب بايد محور افلاك را

محور بايد سكون خاك را (عمان ساماني)



[98] - مرسلين: فرستاده شدگان، پيامبران الهي.



[99] - ريشه‌ي حب اصل عشق: «عشق در لغت به حد افراط دوست داشتن، دوستي مفرط، محبت تام و شوق مفرط است و نيز در تصوف به عقيده صوفيان اساس و بنياد جهان هستي بر عشق نهاده شده و جنب و جوشي که سراسر وجود را فراگرفته و به همين مناسبت است، پس کمال واقعي را در عشق بايد جستجو کرد». (فرهنگ فارسي معين)



در قرآن کلمه عشق به صراحت نيامده، امّا از مفاهيم ديگري که معناي عشق را مي‌رساند، نام برده شده است:



وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا. (بقره/آيه 165)



«بعضي از مردم معبودهايي غير از خداوند، براي خود انتخاب مي‌کنند و آن‌ها را چون خدا دوست مي‌دارند، امّا آن‌ها که ايمان دارند،‌ عشقشان به خدا (از مشرکان نسبت به معبوهاشان) شديدتر است».



در اين آيه شريفه، شدت حبّ و علاقه‌مندي به عشق تفسير شده است.



در روايات و احاديث،‌ از «عشق» نام برده شده است.



پيامبر گرامي اسلام(ص) فرمود: «با فضيلت‌ترين مردم کسي است که عاشق عبادت است و با عشق عبادت کند».(بحارالانوار، ج 67، ص 253، حديث 10)



علاّمه مجلسي بعد از ذکر حديث مي‌فرمايد: عشق به معناي زياده روي در دوست داشتن و محبت است. گاهي خيال مي‌شود عشق، مخصوص علاقه داشتن به امور باطل است، به همين جهت در علاقه به خدا به کار نمي‌رود، اما اين حديث بر خلاف پندار مزبور است؟ آن چه در مورد مذمت و سرزنش است، ‌عشق جسماني، حيواني و شهواني است و آن چه مورد مدح و ستايش قرار گرفته، عشق روحاني و انساني مي‌باشد. عشق نوع اوّل به مجرّد وصال و رسيدن به آن، فاني شده و از بين مي‌رود و عشق از نوع دوم تا ابد باقي و پايدار است. (بحارالانوار، ج 67، ص 253، حديث 10)



عشق افراط در محبت است و آتشي است كه در دل عاشق حق مي‌افتد و جز حق را مي‌سوزاند. اين عشق امري الهي است، و آمدني است نه آموختني.



«عشق شدت ولع براي ذكر محبوب است. عشق؛ هر فرد ترسويي را شجاع و هر بخيلي را سخي و عزم هر انسان عاجزي را برمي‌انگيزاند.» (عطف الالف المألوف – ابوالحسن ديلمي)



خواجه عبدالله انصاري، عشق را اينگونه توصيف مي‌كند: «اگر بسته‌ي عشقي، خلاص مجوي. اگر كشته‌ي عشقي، قصاص مجوي كه عشق آتشي سوزان است و بحري بي پايان است، هم جان است و هم جان را جانان است و قصه‌ي بي پايان است و درد بي‌درمان است و عقل را در ادراك حيران است و دل از دريافت وي ناتوان است. عشق حيات فؤاد است، اگر خاموش باشد دل را چاك كند و از غير خودش پاك كند، چنان كه علت حيات است هم‌چنان سبب مماتست.» (رسائل - خواجه عبدالله انصاري)



«عشق فرض راه است همه كس را. دريغا اگر عشق خالق نداري باري عشق مخلوق مهيا كن تا قدر اين كلمات تو را حاصل آيد، دريغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شايد داد. سوداي عشق از زيركي جهان بهتر ارزد و ديوانگي عشق بر همه‌ي عقل‌ها افزون آيد، هر كه عشق ندارد مجنون و بي‌حاصل است، هر كه عاشق نيست خودبين و پركين باشد و خود رأي بود، عاشقي؛ بي‌خودي و بي‌راهي باشد، دريغا همه‌ي جهان و جهانيان كاشكي عاشق بودندي تا همه زنده و با درد بودندي.» (تمهيدات- عين‌القضات)



«عشق، به حقيقت بلاست و انس و راحت درو غير است و عاريت است.»



عشق چيست؟ از خويش بيرون آمدن

غرقه در درياي پر خون آمدن



گر بدين دريا فروخواهي شدن

نيست هرگز روي بيرون آمدن (عطار نيشابوري)



عشق، امر كل است و درياي بيكرانه است، ائتلاف آسمان‌ها و حركت كاينات به واسطه قدرت اوست. جايگاه حقيقي عشق، دل است و بر كاروان دل حمله مي‌برد.



عشق‌هاي مادي مانند شمشير چوبين، سست و كند است، اما عشقي كه در نهايت با رنج و ابتلا همراه باشد، عشق حقيقي و يا عشق رحماني است.



از شور و حرارت آتش عشق، آب حيات هم خجل مي‌گردد، عشق خونخواره‌اي است كه كوه عظيم نيز در مقابل قدرت او عاجز مي‌شود.



آدمي بدون عشق، گمراه است، در مقابل قدرت و هيبت او هر صاحب مال و مقامي عاجز و مفلس مي‌گردد. عشق، دلكش، خوب و زيباست، مانند خورشيدي است كه نور و گرمي و حرارت خود را به كاينات ارزاني مي‌دارد، و بهترين استاد و مرشد محسوب مي‌شود. عشق عامل تحول و دگرگوني است، در پرتو قدرت و تاثير اوست كه هر چيز مبدل مي‌گردد. عشق با وجود اينكه از مكان منزه است، اما جملگي عالم را به اضطراب و حركت و تحول واداشته است.



كسي كه طالب عشق است، ديگر نبايد به شرم و حيا بينديشد.



عشق و انديشه با يكديگر سازگاري ندارد، عشق صبح صادق و انديشه، صبح كاذب است.



حقيقت عشق را نمي‌توان در دفتر و اوراق و كتاب جست، براي عاشق بهترين دليل و برهان، عشق است، هم چنان كه براي او بهترين خضر و پير نيز محسوب مي‌شود. جنون ناشي از عشق به مراتب از صدها هزار عقل و خرد برتر و با ارزش‌تر است.



مسير عشق، با اندوه و اشك و زاري همراه است. آب حيات حقيقي را بايد در عشق جست، زيرا موجبات حيات و جاودانگي را فراهم مي‌كند، كسي كه از عشق بويي نبرده باشد از ذوق بي بهره است.



با ترفند عشق مي‌توان بر هر مكر و حيله‌اي فايق آمد، ترفند و حيله‌هاي ظريف و دقيق عشق، حلال و رواست.



بزم نشاط حقيقي را تنها در عشق بايد سراغ گرفت، مانند دريايي بيكران است كه در اعماقش درهاي معرفت يافت مي‌شود.



عشق، نابود كننده‌ي عاقلان و هوشياران است. صبر و شكيبايي در مقابل عشق عاجز است. عشق اساس و مايه‌ي هر خيال و انديشه‌ي نيكويي است.



عشق، نام‌ها و لقب‌هاي فراواني دارد و از بدنامي نيز نمي‌هراسد.



عشق بهترين استاد و مربي محسوب مي‌شود. درس او فراموش شدني نيست.



نام ديگر بهشت خدا عشق است.



منم بهشت خدا، ليك نام من عشقست

كه از فشار رهد هر دلي كش افشردم (مولوي)



صفت عشق، ناز و صفت عاشق، نياز است.



ايمان همان عشق است. عشق رهزن ايمان است، هر صومعه و كعبه‌اي، حيات، تقدس و حرمت خود را از او وام گرفته است. عشق، حرص و طمع و هر صفت بد نفساني را نابود مي‌كند.



عشق نيز مانند روح در اين عالم خاكي، غريب و تنهاست.عشق با توبه سازگاري ندارد.



درجات بهشت، عاشق جمال اويند و دركات دوزخ از او هراسانند.



عشق مجازي در نهايت به عشق حقيقي منجر مي‌شود.



عشق، پيشوا و كاروان سالار كعبه‌ي مقصود و خوشبختي است.



اشك و عشق دو چيز نيستند، بلكه يك واقعيتند.



اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد. عشق وقتي زيباست كه براي اشك باشد.



نام‌هاي ديگر عشق در ديوان شمس: آب، آب حيات، آتش، آشنا، آفتاب، اصل، باغ، بحر بي‌كنار، بحر معني، بلاي جان، بهار، بهار دل، جان آسمان، جان جان، جان فزا، خسرو شاهنشهان، خورشيد، دريا، درياي درفشان، زنده‌ي جاودان.



[100] - لَمعَه: روشني، پرتو.



[101] - مُنزِل: آنكه فرو مي‌فرستد و آنكه سبب مي‌شود فرو فرستادن را.



[102] - اُمُّ‌الكتاب: قرآن كريم.



هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الألْبَابِ (آل عمران /آيه 7)



او كسي است كه اين كتاب (آسماني) را بر تو نازل كرد، كه قسمتي از آن، آيات «محكم‏» (صريح و روشن) است؛ كه اساس اين كتاب مي‏باشد؛ (و هر گونه پيچيدگي در آيات ديگر، با مراجعه به اينها، برطرف مي‏گردد.) و قسمتي از آن، «متشابه‏» است (آياتي كه به خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات ديگر، در نگاه اول، احتمالات مختلفي در آن مي‏رود؛ ولي با توجه به آيات محكم، تفسير آنها آشكار مي‏گردد.) اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‏انگيزي كنند (و مردم را گمراه سازند)؛ و تفسير (نادرستي) براي آن مي‏طلبند؛ در حالي كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمي‏دانند. (آنها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهي) مي‏گويند: «ما به همه آن ايمان آورديم؛ همه از طرف پروردگار ماست.» و جز صاحبان عقل، متذكر نمي‏شوند (و اين حقيقت را درك نمي‏كنند).



[103] - روح‌الامين: لقب جبرييل عليه‌السلام. روح نام جبرييل و امين صفت اوست.



و انه لتنزيل رب‌العالمين ﴿192﴾ نزل به الروح‌الامين ﴿193﴾ (سوره شعرا) اين قرآن فرو فرستاده شده‌ي پروردگار عالميان است فرود آورد آن را روح‌الامين(جبرييل).



درآن خلوت كه خوبان را به جام خاص بنوازد

بود روح‌الامين حارس و خضرش پرده‌دار اي دل (ديوان شمس)



[104] - کونين: دو کون، دو جهان، دنيا و آخرت.



اعيان ثابته‌ي جميع موجودات غيب و شهادت را گويند، که آن اعيان را صور علميه‌ي حق مي‌نامند. (شرح گلشن راز- لاهيجي)



[105] - قاطبه: همه



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 10:59  توسط Shoridehhal  |