عقل:
عقل جوهري است مجرد از ماده در ذات خود، كه در حين عمل با ماده مقارن است، و آن عبارتست از نفس ناطقه، كه هر كس در گفتار خود من مي‌گويد به آن اشاره مي‌كند.
 گفته‌اند: عقل جوهري روحاني است كه خداي تعالي آن را آفريده است و به بدن انسان تعلق دارد.
و گفته‌اند: عقل نوري است در دل، كه حق و باطل را مي‌شناسد.
و گفته‌اند: عقل جوهر مجردي است از ماده كه به بدن تعلق دارد، و تعلق آن از نظر تدبير و تصرف است.
و گفته‌اند:  نيرويي است براي نفس ناطقه، و اين صراحت دارد كه قوه عاقله غير از نفس ناطقه است، و فاعل در تحقيق نفس است و عقل آلت اوست بمانند كارد نسبت به برنده.
و گفته اند: عقل چيزي است كه به آن حقايق اشياء سنجيده مي‌شود.
 و گفته‌اند: محل آن سر است، و نيز گفته‌اند:  محل آن دل است.    (تعريفات جرجاني)
چيست داني عقل در نزد حكيم ؟
  مقتبس نوري ز مشكات قديم

از براي نفس تا سازد عيان
  از معاني آنچه مي تابد بر آن

  (شيخ بهايي)
عقل نه آلت است و نه علت حصول معرفت حق، ولكن عقل آلت است اقامت بندگي را. از بهر آنكه عقل مميز است و تميز را دو بايد و حق تعالي يكي است، تميز را آنجا راه نيست.
حق‌تعالي بني آدم را مخصوص كرد از جميع مخلوقات به انوار عقل تا موافق آيد در همه احوال طاعت خداوند  را كه عقل آلت عبوديت است، و معرفت آلت ربوبيت. عقل احكام راست و معرفت اعلام راست. به نور عقل فرق توان كرد ميان حق و باطل. عقل وزير روح است، و خازن وجود است. كاتب وحي و الهام است، و نساخ دفتر پيغام است. اخلاق را مربي اوست، وافعال را معلم اوست. زاجر وسواس است و غاسل اوساخ (چركها) است. بياع كاروان دل است و رييس اعوان گل است. اوست كه تذهيب حواس دهد، و معجون طاعت آميزد. امين شارع شرع است، و حاجب بارگاه مجد است.
نقاش كارخانة ملكوت است كه در هرچه از حضرت حق بيرون آيد به وسيلت او خيال به تلقف بستاند و در درج خويش نقش كند.         (رسالة‌القدس- روزبهان)
عقل آلت تميز را گويند، ميان خير و شر و نيك و بد.  (اصلاحات عراقي)
ابوسعيد ابوالخير را وقتي سؤال كرد درويشي كه عقل چيست؟ شيخ گفت: العقل آلة العبوديه. به عقل اسرار ربوبيت نتوان ياقت كه وي مُحدَث است، و مُحدَث را به قديم راه نيست.   (اسرار التوحيد ص 315)
عقل چون حلقه از برون در است
  از صفات خداي بي خبر است

  (حكيم سنايي)
ما را به منع عقل مترسان و مي بيار
  كان شحنه در ولايت ما هيچكاره نيست

  (حافظ)
عقل اگر چه اشرف و اكرم مخلوقات است ليكن مرتبه روح فوق مرتبه اوست چه روح از عالم امر است نه از عالم خلق.
سه حديث: اول ما خلق الله العقل، اول ما خلق الله تعالي نوري، و اول ما خلق الله تعالي القلم، هر سه يكي است. چه وجود سيد كاينات عليه الصلوه والسلام در عالم شهادت مظهر صورت روح اضافي بود در عالم غيب، و عقل اول نوري است فايض از روح اضافي. و قلم هم عبارت از عقل اول است كه واسطة اظهار صور كلمات الهي است، و رابطة اخراج آن از محل جمع به مقام تفصيل.
(مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه- عزالدين محمود كاشاني ص 102و 103)
عقل راهنماي بندگي است كه سالك به وسيلة آن بر حقيقت صبوريت و شكيبايي هدايت مي‌شود، و هركس بخواهد به وسيلة عقل بر معبود و اله خود برسد، خود عقل معبود اوست نه خداي عالميان.
(شرح و ترجمة كلمات قصار باباطاهر ص 377)
هم به طبع آور به مردي خويش را
  پيشوا كن عقل صبر انديش را

  (مثنوي مولوي)
پايان هدايت عقل، مر سالك را تحير و  انتهاي تحير سكر است.         (شرح و ترجمة كلمات قصار باباطاهر ص 378)
ابوالحسن نوري را پرسيدند، كه دليل بر خداي عزوجل چيست؟ گفت: خداي. گفتند: پس كار عقل چيست؟ گفت: عقل عاجز است، و عاجز راه ننمايد، مگر به عاجزي همچون خويشتن. (خلاصة شرح تعرف ص 155)
از همرهي عقل به جايي نرسيديم
  پيچيده تر از راه بود راهبر ما

  
با عقل گشتم همسفر يك كوچه راه از بي‌كسي
  شد ريشه ريشه دامنم از خار استدلالها

  (صائب تبريزي)
مولوي در مثنوي خود عقل را به معناي رسول خدا و عقل معاش و عقل معاد بكار برده است.
پيامبر:
رفت موسوي بر طريق نيستي
  گفت فرعونش بگو تو كيستي

گفت من عقلم رسول ذوالجلال
  حجه الله‌ام امانم از ضلال

  (مثنوي مولوي)
عقل معاش: (قوة تدبير زندگاني)
چون معلم بود عقلش بود عقلش مرد را
  بعد ازين شد عقل شاگردي ورا

  (مثنوي مولوي)
عقل معاد: (عقل دورنگر و پايان بين)
عقل چون جبريل گويد احمدا
  گر يكي گامي نهم سوزد مرا

تو مرا بگذار زين پس پيش ران
  حد من اين بود اي سلطان جان

  (مثنوي مولوي)
نيز مولوي عقل راضد شهوت شمرده، و موجب شهوت را وهم دانسته است.
عقل ضد شهوت است اي پلهوان
  آنكه شهوت مي‌تند عقلش مخوان

وهم خوانش آنكه شهوت را گداست
  وهم قلب و نقد زر عقلهاست

بي محك پيدا نگردد وهم و عقل
  هر دو را سوي محك كن زود نقل

  (مثنوي مولوي)
مقام رؤيت عقل
عارف گفت: عقل عشاق چون از كدورات طبيعت صفا يابد، حق را به هر لباس نيكويي مي نگرد، و آن از مراتب التباس است.   (مشرب‌الارواح- روز بهان ص 126)
مقام معرفت عقل
عقل نوري رباني و از انوار خاص اوست، خداوند آن را در قلب انسان قرارداده است كه به آن بين حق و باطل را تميز دهد، و به ذات خود جوهر قدسي است كه به آن ماهيت حقايق اشياء درك مي‌شود.
عارف گفت: عقل نور بصر روح است كه به آن عالم ملكوت را مي‌نگرد، و حقايق امور دنيا و آخرت را مي‌شناسد.    (مشرب‌الارواح- روز بهان ص 153)
عقل فعال (عقل فياض)
در زبان شرع روح‌القدس يا جبرييل را گويند. عقلي است كه دون آن عقل ديگري نباشد و آن را بدان جهت فعال گويند كه موجد نفوس بشري و بيرون آورندة آنها از قوه به فعل است.

غواص چه چيز عقل فعال
  شاينده به عقل يك پيمبر

  (حكيم سنايي)
عقل ذوقي
عقلي را گويند كه از ذوق و شرب عشق و محبت ناشي مي‌شود، و مي‌توان آن را عقل موهبتي ناميد.
عقل هدايت و عقل معاش
عقل در ذات خود يك چيز است وليكن دو وجه دارد: يكي در خالق و عبارت از او عقل هدايت كه خاصة مؤمنانست، و يكي در خلق، واين عقل مشترك است كه آن را عقل معاش خوانند.
اهل ايمان و طالبان حق و آخرت را عقل معاش تابع عقل هدايت بود. در هر صورت كه عقل معاش را با عقل هدايت موافقت و مطابقت بود آن را معتبر دارند، و بر مقتضاي آن عمل كنند و هر كجا عقل معاش را با هدايت مخالفت افتد آن را از درجه اعتبار اسقاط كنند و بدان مبالات ننمايند. از اين سبب اهل دنيا ايشان را به ضعف عقل نسبت كنند، و ندانند كه ايشان را وراي عقل ايشان، عقلي ديگر است.
(مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه- عزالدين محمود كاشاني ص 56)
عقل معاد و عقل معاش و عقل جزوي
عشق، بر باطن و حقيقت عقل اطلاق نمايند. بدانكه روح را دو اعتبار است: يكي توجه او به عالم وحدت و كشور قدس، روح را به اين اعتبار عشق خوانند. گاهي عشق را بر نفس توجه و انجذاب روح به جانب وحدت هم اطلاق كنند. و اعتبار ثاني آنست كه روح چون متوجه عالم كثرت گردد جهت بسط علم بر كثرات. در اين اعتبار هم دو نوع صورت تعلق معتبر است:
يكي آنكه ادراك حقايق كليه و معاني مجرده قدسيه نمايد به اين اعتبار عقل معاد گويند.
دوم آنكه مدرك احوال جزييات و اعمال حسيات و ماديات باشد، به اين اعتبار آن را عقل معاش و عقل جزوي گويند. اين نوع عقل را با عشق تباين و تضاد است. (مرآت عشاق ص 216)
عقل غريزي، عقل الهامي، عقل مجازي و عقل حقيقي
اما عقل غريزي دانشي است كه حق- جل جلاله- در نهاد بني آدم پديد كرد تا بدان تميز كند ميان افعال مذموم و محمود. و بدين صفت مخصوص است از جميع جانوران. و اين محمود است، زيرا كه به نفس خويش كارهاي مهم كه متعلق است به عالم جسماني بدو ظاهر شود. و آن مقوي اشخاص است در طاعت و محل اين عقل در صورت نبي آدم دماغ است. اما اين عقل هم استراق كند از عالم دل، و علوم الهي از آنجا گيرد. و زيادت و نقصان پذيرد، زيرا كه به نفس خويش مستقل نيست. و چون او به كمال نباشد عالم طبايع به نظام نباشد.
اما عقل الهامي مخاطبات ملك است كه لحظه به لحظه به مردم مي رسد. و بدان افعال حق از افعال خلق مي داند، و صنايع و مقادير باري تعالي بدان مي شناسد. و جولان مي كند خاطرش به قوت آن نور در آيات حق و به فيض حق زيادت مي شود. و قدم از حدوث جدا مي كند. و طوارق قهر و لطف را از حضرت مكوت بيان مي كند و تهذيب اسرار مي دهد. و مقامات را فراشي مي كند، و حالات را گدايي مي كند.
و محل اين عقل از وجود مرد صدف ضمير است كه از فطنت ملك عالم و متعلم مي شود.و اگر او نبودي عالم دل را شياطين زحمت كردي و از كتاب و سنت و شريعت جان برنخوردي . اوست كه موافق حقيقت است، و شارع شريعت. اوست كه خواص علوم را مبين است. و اشكال مجهول در قهريات و لطفيات بداند تا دل در مكاشفات غلظ نكند.