گنجينه الاسرار عمان ساماني (3)

باز ساقی گفت تا چند انتظار
    ای حریف لااُبالی سر برآر

ای قدح پیما درآ هویی بزن
    گوی چوگانم سرت گویی بزن

چون به موقع ساقیش درخواست کرد
    پیر می خواران زجا قد راست کرد

زینت افزای بساط نشأتین
    سرور و سرخیل مخموران حسین

گفت آن کس را که می‌جویی منم
    باده خواری را که می‌گویی منم

شرط‌هایش را یکایک گوش کرد
    ساغر می را تمامی نوش کرد

باز گفت از این شراب خوش گوار
    دیگرت گر هست یک ساغر بیار

    
دیگر از ساقی نشان باقی نبود
    ز آنکه آن می‌خواره جز ساقی نبود

خود به معنی باده بود و جام بود
    گر به صورت رند دُرد آشام بود

شد تهی بزم از منی و از تویی
    اتحاد آمد، به یکسو شد دویی

 

آدرس كانال كلاس مهارت‌هاي فن بيان در تلگرام:

https://t.me/Mushaereh

گنجينه الاسرار عمان ساماني (2)

پرده‌ای کاندر برابر داشتند
    وقت آمد پرده را برداشتند

ساقی‌ای با ساغری چون آفتاب
    آمد و عشق اندر آن ساغر شراب

پس ندا داد او نه پنهان، بر ملا
    کالصّلا ای باده خواران الصّلا

همچو این می خوشگوار و صاف نیست
    ترک این می گفتن از انصاف نیست

حبّذا زین می که هر کس مست اوست
    خلقت اشیاء مقام پست اوست

هر که این می خورد، جهل از کف بهشت
    گام اول پای کوبد در بهشت

جمله‌ی ذرات از جا خاستند
    ساغر می را ز ساقی خواستند

بار دیگر آمد از ساقی صدا
    طالب آن جام را برزد ندا

ای که از جان طالب این باده‌ای
    بهر آشامیدنش آماده‌ای

گر چه این می را دو صد مستی بود
    نیست را سرمایه‌ی هستی بود

از خمار آن حذر کن کاین خمار
    از سر مستان برون آرد دمار

درد و رنج و غصه را آماده شو
    بعد از آن آماده‌ی این باده شو

این نه جام عشرت این جام ولاست
    دُرد او درد است و صاف او بلاست

بر هوای او نفس هر کس کشید
    یک قدم نا رفته پا را پس کشید

سرکشید اول به دعوی آسمان
    کاین سعادت را به خود بردی گمان

ذره‌ای شد زآن سعادت کامیاب
    زآن بتابید از ضمیرش آفتاب

جرعه‌ای هم ریخت زآن ساغر به خاک
    زآن سبب شد مدفن تن‌های پاک

تر شد آن یک را لب این یک را گلو
    وز گلوی کس نرفت آن می فرو

فرقه‌ای دیگر به بو قانع شدند
    فرقه‌ای از خوردنش مانع شدند

بود آن می از تغیّر در خروش
    در دل ساغر چو می در خُم به جوش

چون موافق با لب همدم نشد
    آن همه خوردند و اصلا کم نشد

باز ساقی برکشید از دل خروش
    گفت ای صافی دلان دُرد نوش

مرد خواهم همتی عالی کند
    ساغر ما را ز می خالی کند

انبیاء و اولیاء را با نیاز
    شد به ساغر گردن خواهش دراز

جمله را دل در طلب چون خُم به جوش
    لیک آن سرخیل مخموران خموش

سر به بالا یکسر از برنا و پیر
    لیک آن منظور ساقی سر به زیر

هر یک از جان همتی بگماشتند
    جرعه‌ای از آن قدح برداشتند

باز بود آن جام عشق ذوالجلال
    همچنان در دست ساقی مال مال

جام بر کف منتظر ساقی هنوز
    الله الله غیرت آمد غیر سوز

 

آدرس كانال كلاس مهارت‌هاي فن بيان در تلگرام:

https://t.me/Mushaereh

گنجينه الاسرار عمان ساماني (1)

کیست این پنهان مرا در جان و تن
    کز زبان من همی گوید سخن؟

این که گوید از لب من راز کیست
    بنگرید این صاحبِ آواز کیست؟

در من اینسان خود نمایی می‌کند
    ادعای آشنایی می‌کند

کیست این گویا و شنوا در تنم؟
    باورم یارب نیاید کاین منم!

متصلتر با همه دوری به من
    از نگه با چشم و از لب با سخن!

خوش پریشان با منش گفتارهاست
    در پریشان گويیش اسرارهاست

گوید او چون شاهدی صاحب جمال
    حسن خود بیند به سرحد کمال

از برای خودنمایی صبح و شام
    سر برآرد گه ز روزن گه ز بام

با خدنگ غمزه صیددل کند
    دید هرجا طایری بسمل کند

گردنی هر جا درآرد در کمند
    تا نگوید کس اسیرانش کمند

لاجرم آن شاهد بالا و پست
    با کمال دلربایی در الست

جلوه‌اش گرمی بازاری نداشت
    یوسف حسنش خریداری نداشت

غمزه‌اش را قابل تیری نبود
    لایق پیکانْش نخجیری نبود

عشوه‌اش هرجا کمند انداز گشت
    گردنی لایق نیامد، بازگشت

ما سوی آیینه‌ي آن رو شدند
    مظهر آن طلعت دل‌جو شدند

پس جمال خویش در آیینه دید
    روی زیبا دید و عشق آمد پدید

مدتی آن عشق بی نام و نشان
    بُد معلق در فضای بیکران

دلنشین خویش مأوايی نداشت
    تا درو منزل کند جایی نداشت

بهر منزل بی‌قراری ساز کرد
    طالبان خویش را آواز کرد

چونکه یکسر طالبان را جمع ساخت
    جمله را پروانه خود را شمع ساخت

جلوه‌ای کرد از یمین و از یسار
    دوزخی و جنتی کرد آشکار

جنتی خاطر نواز و دلفروز
    دوزخی دشمن گداز و غیر سوز

 

آدرس كانال كلاس مهارت‌هاي فن بيان در تلگرام:

https://t.me/Mushaereh

دلا شد شام عاشورا جهان را مضطري بنگر

تضمين رثاء لاهوتي

دلا شد شام عاشورا جهان را مضطري بنگر

        حزين زين ماتم كبري ثريا  تا ثَري  بنگر

برو از مُلك تن بگذر به هستي سرسري بنگر
        «بيا در كربلا محشر ببين كين گستري بنگر

    نظر كن در حريم كبريا غارتگري بنگر»
   
دلا از منظر عرفان توجه كن به يك ميدان
        حسين و بذل مال و جان به راه حضرت سبحان

عجب سوداگر و سودي تماشاييست اين دكّان
        «فروشنده حسين و جنس هستي مشتري يزدان

    بيا كالا ببين بايع نگه كن مشتري بنگر»
   
دلا پيغمبر خاتم كه هستي هست در بندش
        شهنشاهي كه در قرآن خدا بر اوست سوگندش

شهي كاين شاه مظلومان بُود پور برومندش
        «به فكر خير امت بود وقت مرگ، فرزندش

    ز همت كشته شد امت ببين پيغمبري بنگر»
   
دلا از نينوا آيد نواي كودكي مضطر
        سُكَينَه آب مي‌خواهد ز عباس همايون فر

ببين از تشنگي او را لب و چشمي است خشك و تر
        «ز بي آبي به وقت مرگ هم عباس نام‌آور

    خَجل بود از سكينه يادگار حيدري بنگر»
   
دلا از ناله‌ي اطفال، عباس علي سطوت
        روان گرديد سوي شطّ نه بهر آب كز همّت

ز خون بگذشت در اين ره به معني بهترين خدمت
        «به جاي آب خون پاشيده شد در راه از غيرت

    به دشت عشق فرمانده ببين فرمانبري بنگر»
   
دلا شمر لعين را بين خسي بي‌شرم مرتد را
        كه در خون غوطه‌ور بنمود آن سلطان امجد را

چه گويم بيشتر ديگر جفاي قوم ملحد را
        «براي گريه هم رخصت ندادند آل احمد(ص) را

    مسلماني نگه كن رسم مهمان پروري بنگر»
   
دلا شد نوبت بَجْدَل  نگه كن آن بدآيين را
        كه چون آغشته در خون ديد جسم شاه حق بين را

برون آورد ديوآسا برنده خنجر كين را
        «پي انگشتري بُبْريد انگشتِ شه دين را

    جفاي ساربان بين و اصول چاكري بنگر»
   
دلا با قتل شاهنشه نه كار ظلم پايان شد
        ز هفتاد و دو گلگون تن غم‌آبادي گلستان شد

از اين پس چون كند زينب خدا شام غريبان شد
        «به جاي شاه دين فرمانده‌ي خيل اسيران شد

    مقام زينبي را بين وفاي خواهري بنگر»
   
دلا بشنو غمي ديگر نگه كن ماتمي ديگر
        يزيد شوم بد گوهر كه بُد بر اشقيا رهبر

به پيش آل پيغمبر به نزد عترت حيدر
        «حسين را كشته بود و خون‌بها مي‌داد مشتي زر

    ببين كار يزيد بي حيا زشت اختري بنگر»
   
دلا از گريه تنها نيست چشمان تو ياقوتي
        كه خون گريند زين ماتم چه لاهوتي چه ناسوتي

«نفيسي» هم بود زين‌غم غريق بحر مبهوتي
        «خدا محبوب خود را غرقه در خون ديد لاهوتي

    نكرد اين دهر را نابود صبر داوري بنگر»
   

كهكشان‌ها نخي از وصله‌ي نعلين علي(ع) است


مصرع ناقص من کاش که کامل می‌شد
        شعر در وصف تو از سوی تو نازل می‌شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
        واژه در دست من آن‌گونه که می‌خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می‌دانم
        نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه‌ي عالم و آدم به تو می‌اندیشد
        شک ندارم که خدا هم به تو می‌اندیشد

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
        راز ایجاز خدا نقطه بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
        «پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
        خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه خود نام تو ای مرد نوشت
        قلم خواجه شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
        مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
        کهکشان‌ها نخی از وصله نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می‌گوید
        «ها علی بشرٌ کیفَ بَشر» می‌گوید

می‌رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
        ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو، تو را می‌خواهد
        سالیانی ست که معراج خدا می‌خواهد

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
        لحظه‌ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
        رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می‌بستی

        وای اگر پارچه زرد به سر می‌بستی

در هوا تیغ دو دم نعره هو هو می‌زد
        نعره حیدریه «أینَ تَفروا» می‌زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
        پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
        یازده مرتبه در آینه تکرار شدی


راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
        کهکشان‌ها نخی از وصله نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می‌گوید
        «ها علی بشرٌ کیفَ بَشر» می‌گوید

گره گشای

پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا میخواستی، آن یک پزشک
این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل میخواست، آن یک شوربا
این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها میرفت بر بازار و کوی
نان طلب میکرد و میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود
تا پشیزی بر پشیزی میفزود

هر امیری را، روان میشد ز پی
تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، بسوی خانه میمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بیمار دار
روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم

از دری میرفت حیران بر دری
رهنورد، اما نه پائی، نه سری

ناشمرده، برزن و کوئی نماند
دیگرش پای تکاپوئی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری بفضل خویش دست
برگشائی هر گره کایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا

میخرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زان میخریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا میریختم
وان عسل، با آب می‌آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکی است
جان فدای آنکه درد او یکی است

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا، ای جلیل

این دعا میکرد و می‌پیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد، کای خدای دادگر
چون تو دانائی، نمیداند مگر

سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است، ای خدای شهر و ده
فرقها بود این گره را زان گره

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای
کاین گره را برگشاید، بنده‌ای

تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را

هر چه در غربال دیدی، بیختی
هم عسل، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آنهم غلط

الغرض، برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است
هر که را فقری دهی، آن دولتی است

تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای
هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای

زان بتاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمیدانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان
تا ترا دانم پناه بیکسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زان تست

زان به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را

اندرین پستی، قضایم زان فکند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز
گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی، ای خدای ذوالجلال

بر در دونان، چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی، ای خدای

گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشته‌ام بردی، تا که گوهر دهی

در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش
ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

فرق شیطان با نفس اماره چیست؟

 

فرق شيطان با نفس اماره چيست؟

 

هويت حقيقي انسان كه از آن تعبير به نفس مي آورند، داراي ابعاد و لايه هاي متعددي است كه در قرآن مجيد به سه مرتبه (اماره، لوامه و مطمئنه) آن اشاره شده است.

 

نفس اماره، به اين معناست كه تمايلات حيواني، حاكم بر وجود انسان باشند و حالتي از نفس است كه همواره انسان را به بدي ها و بر آوردن خواسته هاي شهواني، فرمان مي دهد.

 

اما شيطان در لغت و اصطلاح، به هر موجود طغيانگر و سركش شيطان گفته مي شود خواه از جنس انسان باشد يا از جن يا از حيوانات.

 

منظور از ابليس، شيطان خاص است كه از جن است ودر اثر كثرت عبادت در رديف فرشتگان قرار گرفت اما پس از تمرد از امر خداوند متعال (در سجده كردن به آدم) از درگاه رحمت الهي رانده شد و قسم ياد كرد كه انسان ها را از راه وسوسه به گمراهي و ضلالت بكشاند.

 

نتيجه اين كه نفس اماره، در واقع يكي از ابزار شيطان و راه نفوذ و سلطه بر انسان است و از جنود و سربازان شيطان محسوب مي شود.

 

پس وسوسه از جانب ابليس به عنوان شيطان بيروني، و تحريك و خواهش توسط نفس اماره به عنوان شيطان دروني، انسان را به مرحله سقوط مي كشاند. به عبارت ديگر نفس اماره با توجه به زمينه و گرايش حيواني موجود در انسان، تحت تأثير وسوسه شيطان واقع شده و شيطان نيز مرحله به مرحله جلو مي آيد، تا جايي كه فرد نيز جزء حزب شيطان محسوب مي شود.

پاسخ تفصيلي

 

پاسخ به اين سؤال نيازمند بيان چند مقدمه است:

 

مقدمه اول: نفس و مراتب آن

 

هويت حقيقي انسان، داراي ابعاد و لايه هاي سه گانه (حيواني، انساني، الهي) است. از آيات قرآن مجيد نيز به خوبى استفاده مى‏شود كه روح و نفس انسانى داراى سه مرحله است:[1]

 

1- نفس اماره يا لايه حيواني انسان.

 

لايه حيواني انسان در شهوت، غضب و اميال نفساني خلاصه مي شود.[2] اين ميل قلبي و حالت نفساني را قرآن به نفس اماره، تعبير مي نمايد و تأكيد مي كند كه: « به درستي كه نفس، (انسان را) به كارهاي زشت و ناروا فرمان مي دهد».[3]

 

به همين دليل به آن اماره ‏(امر كننده به بدي ها) گفته‏اند. در اين مرحله هنوز عقل و ايمان آن‏ قدرت را نيافته كه نفس سركش را مهار زده و آن را رام كنند بلكه در بسيارى از موارد در برابر او تسليم مى‏گردند و نفس سركش آنها را شكست مى‏دهد.

 

در گفتار همسر عزيز مصر[4] به اين مرحله اشاره شده است آن گاه كه گفت: "و ما أبرئ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ[5]" من هرگز نفس خود را تبرئه نمى‏كنم، چرا كه نفس سركش همواره به بديها فرمان مى‏دهد"

 

2- نفس لوامه:

 

" نفس لوامه "مرتبه اي از نفس است كه پس از تعليم و تربيت و مجاهدت، انسان به اين مرتبه ارتقاء مى‏يابد. در اين مرحله ممكن است بر اثر طغيان غرائز گاه گاه مرتكب خلاف هايى بشود اما فورا پشيمان مى‏گردد و به ملامت و سرزنش خويش مى‏پردازد و تصميم بر جبران گناه مى‏گيرد، و دل و جان را با آب توبه مى‏شويد.

 

قرآن مجيد اين مرحله را" نفس لوامه" تعبير كرده ومي فرمايد :" و سوگند به (نفس لوّامه ) وجدان بيدار و ملامتگر كه رستاخيز حقّ است!" [6]

 

3- نفس مطمئنه:

 

" نفس مطمئنه " آن مرتبه‏اى است كه پس از تصفيه و تهذيب و تربيت كامل، انسان به آن مى‏رسد در اين مرتبه‏ غرائز سركش توانايى پيكار با عقل و ايمان در خود نمى‏بينند چرا كه عقل و ايمان آن قدر نيرومند شده‏اند كه غرائز نفسانى در برابر آن توانايى چندانى ندارند.

 

اين مقام انبياء و اوليا و پيروان راستين آنها است، آنهايى كه در مكتب مردان خدا درس ايمان و تقوا آموختند و سالها به تهذيب نفس پرداخته و جهاد اكبر را به مرحله نهايى رسانده‏اند.

 

قرآن از اين مرحله به نفس مطمئنه تعبير كرده مي فرمايد:"اي نفس مطمئن و آرام يافته به سوي پروردگارت بازگرد، در حالي كه تو از او خشنودي و او هم از تو خشنود".[7]

 

مقدمه دوم: ابليس و شيطان

 

1. ابليس:

 

منظور از ابليس، شيطان خاصي است كه از جنيان مي باشد، اما به خاطر كثرت عبادت، جزء ملائك قرار گرفت ولي پس از تمرد، حسابش از سايرين جدا شده و از آن مقام قدس، ساقط گرديد. چون امر پروردگارش را اطاعت نكرد و فسق ورزيد.[8]

 

2. شيطان:

 

شيطان از ماده «شطن» به معناي مخالفت و دوري مي باشد. و به هر موجود طغيانگر و سركش شيطان گويند. خواه از انسان ها باشد يا از جن يا از حيوانات.[9]

 

چنانكه در قرآن آمده است. « بدين گونه براي هر پيامبري، دشمناني از شياطين انساني و جن قرار داديم....».[10]

 

ابليس را بدين جهت كه موجودي متمرد (نافرمان) طغيانگر و خرابكار است شيطان ناميدند.

 

مقدمه سوم: رابطه نفس اماره با شيطان

 

نفس اماره، در واقع يكي از ابزار شيطان و راه نفوذ و سلطه يابي بر انسان است و از جنود و سربازان شيطان محسوب مي شود.

 

پس وسوسه از جانب ابليس به عنوان شيطان بيروني، و تحريك و خواهش توسط نفس اماره به عنوان شيطان دروني، انسان را به مرحله سقوط مي كشاند.

 

تمام تلاش شيطان، اين است كه انسان گمراه شده و به حقيقت نرسد و در اين خصوص، او به عزت خداوند متعال قسم ياد كرده است. چنانكه در قرآن آمده است:« (شيطان) گفت: به عزتت قسم كه همگي آنها را اغوا مي كنم، ...».[11]

 

اغوا، از كلمه غي به معني ضد رشد است، و رشد، به معني رسيدن به واقع.[12]

 

شيطان به عزت خداوند قسم ياد كرده كه انسان را گمراه خواهد ساخت.[13] او در به انحراف كشيدن انسان مرحله به مرحله جلو آمده و انسان را تحت تأثير القائات خود قرار مي دهد تا جايي كه خود انسان ، شيطاني مي شود و به وسيله ي او ديگر انسان ها به انحراف كشيده مي شوند.

 

انساني كه بر اثر وسوسه هاي شيطان، تسليم خواسته و خواهش تمايلات حيواني گردد، گرفتار نفس اماره شده است.

 

حضرت علي (ع) مي فرمايد: "نفس اماره همچون فرد منافق، تملق انسان را مي گويد و در قالب دوست، جلوه مي كند تا بر انسان مسلط شود و او را به مراحل بعد وارد كند."[14]

 

شيطان انسان هاي ضعيف الايمان را وسوسه كرده و به كمك تمايلات شهواني و نفس اماره شان، قلب آنها منزل خود مي كند و بالاخره با دست و بدنشان تماس برقرار كرده و مصافحه مي كند و يار و رفيق آنها مي شود. چون كسي كه قلبش منزل شيطان شد، نه تنها مهماندار شيطان، بلكه يار او خواهد بود.[15]

 

درباره اين گروه، حضرت علي (ع) مي فرمايد: « پس شيطان با چشمان آنها نگاه مي كند و با زبان آنها حرف مي زند».[16]

 

نتيجه: شيطان و نفس اماره هردو دشمن انسان هستند.به همين دليل

 

قرآن هم از شيطان به عنوان دشمن آشكار انسان ياد مي كند و انسان را سفارش مي كند كه او را دشمن خود بداند.[17]

 

و هم در روايات معصومين (ع) به نفس اماره( هوا و هوس) دشمن شمرده شده است، اين كه پيامبر اكرم(ص)فرمود ؛ دشمن ترين دشمن تو نفس توست».[18] به اين مرحله از نفس اشاره دارد.

 

راز تعبير نفس به "دشمن ترين دشمنان" ، دروني بودن آن است. دشمن و سارق بيروني، بدون همراهي اين دشمن و دزد دروني، نمي تواند آسيب برساند. اين دشمن دروني، محرم و به همه جا آشناست و با استفاده از همين آگاهي، خواسته شخص را به شيطان گزارش مي دهد.

 

و از آن سو پيام و فرمان ابليس را كه امارة بالسوء بيروني است، مي رساند. از اين رو نفس اماره خود نيز از جنود (سربازان) شيطان محسوب است. چنان كه بسياري از اوصاف آن، در شمار جنود شيطان است.[19] پس نفس اماره با توجه به زمينه و گرايش حيواني موجود در انسان، تحت تأثير وسوسه شيطان واقع شده و شيطان نيز مرحله به مرحله جلو مي آيد، تا جايي كه فرد نيز جزء حزب شيطان مي شود.[20]

 

[1] تفسير نمونه، ج‏25، ص 281.

 

[2] حق و تكليف در اسلام، عبدالله جوادي آملي، ص 89.

 

[3] يوسف، 53.

 

[4] گروهي از مفسرين مراد از اين جمله را حضرت يوسف دانسته اند اما اين نظر مورد پذيرش اكثر مفسرين قرار نگرفته است. تفسير نمونه، ج 9، ص433و 434.

 

[5] يوسف ، 53

 

[6] قيامت،2 "وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ"

 

[7] فجر، 27-28. "يا أَيتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّك راضِيةً مَرْضِيةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي"

 

[8] ترجمه تفسير الميزان، ج 8، ص 26.

 

[9] المنجد في اللغة؛ تفسير نمونه، ج 1، ص 192.

 

[10] انعام، 112. وَ كذلِك جَعَلْنا لِكلِّ نَبِي عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ ...

 

[11]ص،82 و83 "قالَ فَبِعِزَّتِك لَأُغْوِينَّهُمْ أَجْمَعينَ ".

 

[12] ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 631.

 

[13] ص، و8382 "قالَ فَبِعِزَّتِك لَأُغْوِينَّهُمْ أَجْمَعينَ ".

 

[14] غرر الحكم.

 

[15] مبادي اخلاق در قرآن، عبدالله جوادي آملي، ص 115.

 

[16] نهج البلاغه، خطبه 7. فنظر بأعينهم ونطق بالسنتهم؛

 

[17] بقره، 168. «انه لكم عدو مبين؛ او براي شما دشمن آشكار است.

 

[18] بحارالنوار، ج 67، ص 64. قال النبي (ص): «اعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك»

 

[19] تفسير تسنيم، عبدالله جوادي آملي، ج 8، ص 516.

 

[20] مجادله، 19 «استحوذ عليهم الشيطان فانساهم ذكرالله، اولئك حزب الشيطان؛ شيطان بر آنها چيره شده، پس ياد خدا را از خاطرشان برده است، آنها حزب شيطانند.

ستایش

 

سپاس آن خداوندي را كه بي آزال و آباد كنه ذات و صفاتش از تغاير اعصار و ادهار زمان و مكان منزه بود و پيش از وضع اسم قِدم و بقا از ديري و زوديِ كون و حوادث مقدس بود. بودنش كه بود، نه به قطع حصر زمن، هستي‌اش نه به هستي وجود انجمن. اول است نه به نعت علتِ اول‌ها و آخِر است نه به وصف شبهت آخِرها. ظاهر است نه در صورت مخاييل. باطن است نه محجوب به حُجُب علل و اباطيل. هستي‌اش به هستي‌اش قائم، جمال صفاتش به جلال ذات دائم.

 

پاك آن خداوندي كه ديدنش به وجود واجب، و عملش به حسن صنايع لازم. زندگيش قوام عالم، ارادتش آفريدن وجود آدم، قدرتش وجود آيات، كلامش بودن مخلوقات، سميع است پيش از مسموعات نه به آلات و عِلّات. بصير است پيش از مبصرات نه به حواسّ مرسومات. سبحان‌الذي تقدس في قدسه قدساً و تعظّم في كبريائه سلطاناً و عزاً و تبارك في جلاله ملكا و تعالي في جماله الوهية و جبروتاً

 

سپاس آن ازلي‌اي كه خردبخش است زيركان را و بخشايشگر است عاجزان را.

 

درود باد بر جان هدف سِهام، «قاب قوسين»، شاه كونين، رسول ثقلين، آنكه از آدم نكته‌ي اسما بود و اشارت سجود و از آفرينش غرض جان، اكسير اعظم، تجلّي قِدم. جان قرآن وصف خلق او و عنقاء مرغ عشق، صفت پرنده‌يي از وَكرِ جان اوست. علم علماء قطره‌ي بحر او و حكمت حكماء غرقه‌ي نهر اوست. عندليب جانش از خوش خويي، ترنّم «فتبارك ‌الله» زند. در خاك مشرق از عكس آدم سايه‌ي او زار احمر «صبغة الله» زند. طوطي سرّش چون قفص جسم و عنصر به منقار عشق بشكست. به جناح شوق بپريد و بر غصن «سدرة المنتهي» بنشست.

 

هم او كه سرور كائنات و مفخر موجودات و رحمت عالميان و صفوت آدميان و تتمه‌ي دور زمان است محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم

 

و صلاة و سلام از ذوالجلال و الاكرام بدان سيد ضرغام، مبيّن حلال و حرام، اسد رياض قدس و عبهر بساتين انس، بحر علم لدنّي، سرافراز مردان الهي، علي ابن ابي‌طالب (ع). و رضوان اكبر بدان دو شاهزاده‌ي مهتر شُبَير و شَبَر باد سيدالشباب اهل‌الجنة  الحسن و الحسين رضي الله عنهما

عقل و انواع آن


بدان اول که تا چون گشت موجود
کز او انسان کامل گشت مولود
 
در اطوار جمادی بود پیدا
پس از روح اضافی گشت دانا
 
پس آنگه جنبشی کرد او ز قدرت
پس از وی شد ز حق صاحب ارادت
 
به طفلی کرد باز احساس عالم
در او بالفعل شد وسواس عالم
 
چو جزویات شد بر وی مرتب
به کلیات ره برد از مرکب
 
غضب شد اندر او پیدا و شهوت
وز ایشان خاست بخل و حرص و نخوت
 
به فعل آمد صفتهای ذمیمه
بتر شد از دد و دیو و بهیمه
 
تنزل را بود این نقطه اسفل
که شد با نقطهٔ وحدت مقابل
 
شد از افعال کثرت بی‌نهایت
مقابل گشت از این رو با بدایت
 
اگر گردد مقید اندر این دام
به گمراهی بود کمتر ز انعام
 
وگر نوری رسد از عالم جان
ز فیض جذبه یا از عکس برهان
 
دلش با لطف حق همراز گردد
از آن راهی که آمد باز گردد
 
ز جذبه یا ز برهان حقیقی
رهی یابد به ایمان حقیقی
 
کند یک رجعت از سجین فجار
رخ آرد سوی علیین ابرار
 
به توبه متصف گردد در آن دم
شود در اصطفی ز اولاد آدم
 
ز افعال نکوهیده شود پاک
چو ادریس نبی آید بر افلاک
 
چو یابد از صفات بد نجاتی
شود چون نوح از آن صاحب ثباتی
 
نماند قدرت جزویش در کل
خلیل آسا شود صاحب توکل
 
ارادت با رضای حق شود ضم
رود چون موسی اندر باب اعظم
 
ز علم خویشتن یابد رهائی
چو عیسای نبی گردد سمائی
 
دهد یکباره هستی را به تاراج
درآید از پی احمد به معراج
 
رسد چون نقطهٔ آخر به اول
در آنجا نه ملک گنجد نه مرسل
 
عقل کل: کمال عشق الهی به صورت عقل کلی ظاهر می‌شود و کمال عشق همان عقل کلی است.
 
عقل و عشق
عارفان را اعتقاد آن است كه عقل زاييده حواس و ادراكات مي‌باشد، و چون حواس و ادراكات آدمي محدود و ناقص‌اند عقل هم كه در حقيقت معلول آنها است همچنان محدود و ناقص خواهد بود. به اين دليل عقل نمي‌تواند حقيقت را كه امري كلي و بي نهايت است درك كند. برخلاف عشق، كه امري خدايي است و از جنس معاني كلي و امانتي است كه از عالم بي‌نهايت بر دل عرضه مي‌شود، و با حقيقت آشنايي دارد، مي‌تواند به خوبي عارف را به مرحله كمال رهبري كند.
در اينجا اين سؤال پيش مي‌آيد؛ پس عقل چه نقشي در زندگي عارفان دارد؟
جواب ما اين است كه غير عارف را دل در خدمت عقل است، و براي عارف عقل خدمتگزاري صادق براي دل. بايد توجه داشت كه عقل مورد نظر عارفان در مقايسه با عشق، عقل جزوي است.
با ظهور نور آفتاب غيرت غيرسوز عشق، پرتو چراغ عقل را فروغي نباشد، و چون سلطنت سلطان عشق سرير سراپرده مملكت وجود عاشق فراگيرد، به تيغ غيرت دمار از غير برآورد.
(رسائل شاه نعمت الله ولي ج 1 ص 209 )
             ديده عقل از ادراك حقيقت عشق محجوب است، عقل را قوت ديد نور عشق نباشد، زيرا كه عشق در مرتبه‌ي ماوراء عقل است و خود در طوري ديگر عقل را قوت ادراك او نتواند بود. عشق درّي‌ست در صدف جان نهان و جان در درياي قضا غوص كرده، عقل بر ساحل درياي قضا متوقف مي‌شود و از خوف نهنگان بلاقدم پيش نتواند نهاد.           (لوايح عين القضاه همداني ص 98)
جناب عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
 
كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
 
 
(حافظ)
 
عشق چيست از قطره دريا ساختن
 
عقل نعل كفش سودا ساختن
 
 
(مصيبت نامه- عطار ص 41)
 
 
 
 
 
 
عقل:
عقل جوهري است مجرد از ماده در ذات خود، كه در حين عمل با ماده مقارن است، و آن عبارت است از نفس ناطقه، كه هر كس در گفتار خود من مي‌گويد به آن اشاره مي‌كند.
 گفته‌اند: عقل جوهري روحاني است كه خداي تعالي آن را آفريده است و به بدن انسان تعلق دارد.
و گفته‌اند: عقل نوري است در دل، كه حق و باطل را مي‌شناسد.
و گفته‌اند: عقل جوهر مجردي است از ماده كه به بدن تعلق دارد، و تعلق آن از نظر تدبير و تصرف است.
و گفته‌اند:  نيرويي است براي نفس ناطقه، و اين صراحت دارد كه قوه عاقله غير از نفس ناطقه است، و فاعل در تحقيق نفس است و عقل آلت اوست بمانند كارد نسبت به برنده.
و گفته‌اند: عقل و نفس و ذهن يك چيزند جز آنكه، عقلش مي خوانند؛ براي اينكه مدرك است، و نفسش مي‌نامند براي اينكه قدرت تصرف دارد، و ذهنش مي گويند براي آنكه استعداد ادراك را دارد.
و گفته اند: عقل چيزي است كه به آن حقايق اشياء سنجيده مي‌شود.
 و گفته‌اند: محل آن سر است، و نيز گفته‌اند:  محل آن دل است.               (تعريفات جرجاني)
 
چيست داني عقل در نزد حكيم ؟
 
مقتبس نوري ز مشكات قديم
از براي نفس تا سازد عيان
 
از معاني آنچه مي‌تابد بر آن
 
 
(شيخ بهايي)
 
عقل نه آلت است و نه علت حصول معرفت حق، ولكن عقل آلت است اقامت بندگي را. از بهر آنكه عقل مميز است و تميز را دو بايد و حق تعالي يكي است، تميز را آنجا راه نيست.
حق‌تعالي بني آدم را مخصوص كرد از جميع مخلوقات به انوار عقل تا موافق آيد در همه احوال طاعت خداوند را كه عقل آلت عبوديت است، و معرفت آلت ربوبيت. عقل احكام راست و معرفت اعلام راست. به نور عقل فرق توان كرد ميان حق و باطل.
عقل وزير روح است، و خازن وجود است. كاتب وحي و الهام است، و نساخ دفتر پيغام است. اخلاق را مربي اوست، وافعال را معلم اوست.
زاجر وسواس است و غاسل اوساخ (چركها) است. بياع كاروان دل است و رييس اعوان گل است. اوست كه تذهيب حواس دهد، و معجون طاعت آميزد. امين شارع شرع است، و حاجب بارگاه مجد است.
اگر نه او بودي سلاسه فخار آدمي در ملك دل به نظام عبوديت نبودي. راست آمد از حق، و راست كرد بازار حق.
نقاش كارخانة ملكوت است كه در هرچه از حضرت حق بيرون آيد به وسيلت او خيال به تلقف بستاند و در درج خويش نقش كند.         (رساله‌القدس- روزبهان)
 
عقل آلت تميز را گويند، ميان خير و شر و نيك و بد.  (اصلاحات عراقي)
 
ابوسعيد ابوالخير را وقتي سؤال كرد درويشي كه عقل چيست؟ شيخ گفت: العقل آلة العبوديه.
به عقل اسرار ربوبيت نتوان يافت كه وي مُحدَث است، و مُحدَث را به قديم راه نيست.   (اسرار التوحيد ص 315)
عقل چون حلقه از برون در است
 
از صفات خداي بي خبر است
 
 
(حكيم سنايي)
ما را به منع عقل مترسان و مي بيار
 
كان شحنه در ولايت ما هيچكاره نيست
 
 
(حافظ)
عقل اگر چه اشرف و اكرم مخلوقات است ليكن مرتبه روح فوق مرتبه اوست چه روح از عالم امر است نه از عالم خلق.و تصدر عقل در عالم خلق است.
سه حديث: اول ما خلق الله العقل، اول ما خلق الله تعالي نوري، و اول ما خلق الله تعالي القلم، هر سه يكي است. چه وجود سيد كاينات عليه الصلوه والسلام در عالم شهادت مظهر صورت روح اضافي بود در عالم غيب، و عقل اول نوري است فايض از روح اضافي. و قلم هم عبارت از عقل اول است كه واسطة اظهار صور كلمات الهي است، و رابطة اخراج آن از محل جمع به مقام تفصيل.
(مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه- عزالدين محمود كاشاني ص 102و 103)
بدان اول که تا چون گشت موجود
کز او انسان کامل گشت مولود
 
در اطوار جمادی بود پیدا
پس از روح اضافی گشت دانا
 (شيخ محمود شبستري)
 
عقل راهنماي بندگي است كه سالك به وسيلة آن بر حقيقت صبوريت و شكيبايي هدايت مي‌شود، و هركس بخواهد به وسيلة عقل بر معبود و اله خود برسد، خود عقل معبود اوست نه خداي عالميان.
(شرح و ترجمة كلمات قصار باباطاهر ص 377)
 
هم به طبع آور به مردي خويش را
 
پيشوا كن عقل صبر انديش را
 
 
(مثنوي مولوي)
 
پايان هدايت عقل، مر سالك را تحير و  انتهاي تحير سكر است.         (شرح و ترجمة كلمات قصار باباطاهر ص 378)
 
ابوالحسن نوري را پرسيدند، كه دليل بر خداي عزوجل چيست؟ گفت: خداي. گفتند: پس كار عقل چيست؟ گفت: عقل عاجز است، و عاجز راه ننمايد، مگر به عاجزي همچون خويشتن. (خلاصة شرح تعرف ص 155)
از همرهي عقل به جايي نرسيديم
 
پيچيده تر از راه بود راهبر ما
 
 
 
با عقل گشتم همسفر يك كوچه راه از بي‌كسي
 
شد ريشه ريشه دامنم از خار استدلالها
 
 
(صائب تبريزي)
مولوي در مثنوي خود، عقل را به معناي (پيامبر) رسول خدا و عقل معاش و عقل معاد بكار برده است.
پيامبر:
رفت موسوي بر طريق نيستي
 
گفت فرعونش بگو تو كيستي
گفت من عقلم رسول ذوالجلال
 
حجه الله‌ام امانم از ضلال
 
 
(مثنوي مولوي)
انواع عقل:
1-  عقل معاش (قوة تدبير زندگاني)
2-  عقل معاد (عقل دورنگر و پايان بين)
3-  عقل فعال(عقل فياض)
4-  عقل ذوقي
5-  عقل ثاني
6-  عقل جزوي
7-  عقل كاژ
8-  عقل ايماني
9-  عقل مستفاد
10-                     عقل مضاعف
11-                     عقل هيولاني
12-                     عقل مادرزاد
13-                     عقل پست
14-                     عقل تحصيلي
15-                     عقل زاغ
16-                     عقل عقل
17-                     عقل غريزي
18-                     عقل الهامي
19-                     عقل مجازي
20-                     عقل حقيقي
 
عقل معاش: (قوة تدبير زندگاني)
چون معلم بود عقلش بود عقلش مرد را
 
بعد ازين شد عقل شاگردي ورا
 
 
(مثنوي مولوي)
عقل معاد: (عقل دورنگر و پايان بين)
عقل چون جبريل گويد احمدا
 
گر يكي گامي نهم سوزد مرا
تو مرا بگذار زين پس پيش ران
 
حد من اين بود اي سلطان جان
 
 
(مثنوي مولوي)
نيز مولوي عقل را ضد شهوت شمرده، و موجب شهوت را وهم دانسته است.
عقل ضد شهوت است اي پلهوان
 
آنكه شهوت مي‌تند عقلش مخوان
وهم خوانش آنكه شهوت را گداست
 
وهم قلب و نقد زر عقلهاست
بي محك پيدا نگردد وهم و عقل
 
هر دو را سوي محك كن زود نقل
 
 
(مثنوي مولوي)
مقام رؤيت عقل
عارف گفت: عقل عشاق چون از كدورات طبيعت صفا يابد، حق را به هر لباس نيكويي مي نگرد، و آن از مراتب التباس است.   (مشرب‌الارواح- روز بهان ص 126)
مقام معرفت عقل
عقل نوري رباني و از انوار خاص اوست، خداوند آن را در قلب انسان قرارداده است كه به آن بين حق و باطل را تميز دهد، و به ذات خود جوهر قدسي است كه به آن ماهيت حقايق اشياء درك مي‌شود.
عارف گفت: عقل نور بصر روح است كه به آن عالم ملكوت را مي‌نگرد، و حقايق امور دنيا و آخرت را مي‌شناسد.    (مشرب‌الارواح- روز بهان ص 153)
عقل فعال (عقل فياض)
در زبان شرع روح‌القدس يا جبرييل را گويند. عقلي است كه دون آن عقل ديگري نباشد و آن را بدان جهت فعال گويند كه موجد نفوس بشري و بيرون آورندة آنها از قوه به فعل است.
 
غواص چه چيز عقل فعال
 
شاينده به عقل يك پيمبر
 
 
(حكيم سنايي)
عقل ذوقي
عقلي را گويند كه از ذوق و شرب عشق و محبت ناشي مي‌شود، و مي‌توان آن را عقل موهبتي ناميد.
 
عقل هدايت و عقل معاش
عقل در ذات خود يك چيز است وليكن دو وجه دارد: يكي در خالق و عبارت از او عقل هدايت كه خاصة مؤمنانست، و يكي در خلق، واين عقل مشترك است كه آن را عقل معاش خوانند.
اهل ايمان و طالبان حق و آخرت را عقل معاش تابع عقل هدايت بود. در هر صورت كه عقل معاش را با عقل هدايت موافقت و مطابقت بود آن را معتبر دارند، و بر مقتضاي آن عمل كنند و هر كجا عقل معاش را با هدايت مخالفت افتد آن را از درجه اعتبار اسقاط كنند و بدان مبالات ننمايند. از اين سبب اهل دنيا ايشان را به ضعف عقل نسبت كنند، و ندانند كه ايشان را وراي عقل ايشان، عقلي ديگر است.
(مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه- عزالدين محمود كاشاني ص 56)
 
عقل معاد و عقل معاش و عقل جزوي
عشق، بر باطن و حقيقت عقل اطلاق نمايند. بدانكه روح را دو اعتبار است: يكي توجه او به عالم وحدت و كشور قدس، روح را به اين اعتبار عشق خوانند. گاهي عشق را بر نفس توجه و انجذاب روح به جانب وحدت هم اطلاق كنند. و اعتبار ثاني آنست كه روح چون متوجه عالم كثرت گردد جهت بسط علم بر كثرات. در اين اعتبار هم دو نوع صورت تعلق معتبر است:
يكي آنكه ادراك حقايق كليه و معاني مجرده قدسيه نمايد به اين اعتبار عقل معاد گويند.
دوم آنكه مدرك احوال جزييات و اعمال حسيات و ماديات باشد، به اين اعتبار آن را عقل معاش و عقل جزوي گويند. اين نوع عقل را با عشق تباين و تضاد است. (مرآت عشاق ص 216)
 
عقل غريزي، عقل الهامي، عقل مجازي و عقل حقيقي
اما عقل غريزي دانشي است كه حق- جل جلاله- در نهاد بني آدم پديد كرد تا بدان تميز كند ميان افعال مذموم و محمود. و بدين صفت مخصوص است از جميع جانوران. و اين محمود است، زيرا كه به نفس خويش كارهاي مهم كه متعلق است به عالم جسماني بدو ظاهر شود. و آن مقوي اشخاص است در طاعت و محل اين عقل در صورت بني آدم دماغ است. اما اين عقل هم استراق كند از عالم دل، و علوم الهي از آنجا گيرد. و زيادت و نقصان پذيرد، زيرا كه به نفس خويش مستقل نيست. و چون او به كمال نباشد عالم طبايع به نظام نباشد.
 
اما عقل الهامي مخاطبات ملك است كه لحظه به لحظه به مردم مي رسد. و بدان افعال حق از افعال خلق مي داند، و صنايع و مقادير باري تعالي بدان مي شناسد. و جولان مي كند خاطرش به قوت آن نور در آيات حق و به فيض حق زيادت مي شود. و قدم از حدوث جدا مي كند. و طوارق قهر و لطف را از حضرت ملكوت بيان مي كند و تهذيب اسرار مي دهد. و مقامات را فراشي مي كند، و حالات را گدايي مي كند.
و محل اين عقل از وجود مرد صدف ضمير است كه از فطنت ملك عالم و متعلم مي شود.و اگر او نبودي عالم دل را شياطين زحمت كردي و از كتاب و سنت و شريعت جان برنخوردي . اوست كه موافق حقيقت است، و شارع شريعت. اوست كه خواص علوم را مبين است. و اشكال مجهول در قهريات و لطفيات بداند تا دل در مكاشفات غلظ نكند.
اما عقل مجازي ادراكي است كه حق تعالي در جبلت دل آفريده است كه در همه احوال جمع نشود. زيرا كه دل منقلب است از ارادت. گهش در قهريات افكند و گهش در لطفيات. از آن مجازي است كه بر دوام نيست. هر گاه كه قايم است هيچ طاعت نقصان نگيرد و هر گاه كه متفرق است بازار مناهي به هم برآيد.
و چون الله- سبحانه و تعالي- خواهد تا قضا و قدر را در جهان بشريت نفاذ دهد، آن نور را از دل منطمس كند.
اما عقل حقيقي آن است كه پيش از وجود خقش بيافريد از نور صرف، و با او خطاب كرد، و اعجيب ربوبيت بدو نمود، تا در عبوديت استوار گشت. و بعد از موجودات به عالم جسماني فرستاد و به وديعت به روح روحاني داد.
و محل اين عقل روح مقدس است. و چنان متحدند كه اين را از آن باز نتوان دانست. و آن را از اين. زيرا كه صفاتش كسب او است كه غرض موجودات است و خليفه‌ي بريات است و مخاطب مخاطبات است و قايل كرامات است و سر فراسات است و طير مكاشفات است و شاهد مشاهدات است.
اوست كه در حقايق موافق حالات است و منفرد است از خبثيات بشريات و آشوب طبيعيات، زيرا كه گُلي است كه در گل بني آدم پديد آمد، تا لحظه به لحظه روح ناطقش ببويد و به طيب او در معرفت متمكن شود. اين عقل است كه از بازار قدم نور حكمت خريد و سلب نفس بر هم دريد. اوست كه باقي ماند با روح مسرمد.
بقاي جاوداني دارد، زيرا كه با حق جاويد ماند بر مزيد است از نور تجلي، چنداني كه كشف بيش باشد، نور اين عقل بيش باشد و به كمال هرگز نرسد، زيرا كه اين حديث نه برسد، از آن كه عبد است و او حق، كه اين نيست و او هست.
 

عقل در قرآن

عقل در قرآن:

منابع: سایت حوزه به نقل از فصلنامه معرفت، شماره 48


 چکیده

«عقل » در قرآن کریم، فقط به صورت فعلی استعمال شده، و مراد از آن نوعی فهم خاص است که به ظواهر اکتفا نمی کند و حقیقت معنا را درمی یابد.از دیدگاه قرآن کریم، برای رسیدن به چنین فهمی، نباید تنها به فعالیت های ذهنی بسنده کرد، بلکه لازم است در جهت سلامت فطرت و تزکیه روح نیز کوشید.عقل از دیدگاه قرآن، بی نیاز کننده از وحی نیست، بلکه شیوه ای برای فهم حقیقت وحی نیز هست.البته کسانی که از چنین توانی برخوردار نباشند، اگر به ظواهر وحی نیز ملتزم شوند، اهل نجات خواهند بود.
مقدمه

انسان ها معمولا هرگونه کمال و پیشرفت خود را مرهون عقل خود می دانند.عقل مایه تمایز انسان از سایر موجودات مادی به شمار می رود.هرگونه سخن، اعتقاد و یا رفتاری که بر خلاف عقل باشد، نکوهیده می شود و از گفتار و رفتار عقلانی، غالبا ستایش می شود.بی شک، تعامل عقل های بشری در طول تاریخ، پیامدهای بزرگی در پی داشته است.میراث عظیم علمی و فرهنگی بشر حاصل این عقل خدادادی است.بر پایه همین عقل است که مباحث و گفت وگوی بی شماری میان اندیشمندان درگرفته است.نکته جالب آن که از جمله این مباحث، مباحثی است که خود این پدیده را موضوع کاوش خود قرار می دهند. متفکران با اتکا بر توان عقلی خود، به بررسی مساله «عقل » پرداخته اند و جوانب گوناگون آن را مورد ملاحظه قرار داده اند; گاه از ماهیت عقل سخن رانده اند و گاه ارتباط آن را با سایر پدیده های انسانی ملاحظه نموده اند.

شاید یکی از مهم ترین دغدغه های دینی و انسانی اندیشمندان، به ویژه فیلسوفان و متکلمان، این باشد که رابطه میان عقل و ایمان را روشن سازند.

این دغدغه سابقه ای دیرینه دارد و در طول تاریخ دینی و فلسفی بشر، نگرش هایی گوناگون در باب عقل و ایمان ابراز شده است.گاه عقل را به عرش رسانده اند و گاه به فرش; برخی به شدت از عقل ابراز انزجار نموده و آن را دشمن سرسخت ایمان قلمداد کرده اند و برخی دیگر تنها ایمان مبتنی بر عقل را ایمانی اصیل و واقعی دانسته اند.

رابطه عقل و ایمان را می توان از منظرهای گوناگون مورد توجه قرار داد.اما شاید بتوان تمام مباحث انجام گرفته در این زمینه را در دو دسته مباحث برون دینی و مباحث درون دینی جای داد.حال اگر بخواهیم به عنوان مبحثی درون دینی این مساله را از دیدگاه اسلامی بکاویم، مسلما قرآن کریم از مهم ترین منابع این تحقیق به شمار می آید.اما تحقیق در این کتاب وحیانی کاری آسان نیست.برای یافتن دیدگاه قرآن درباره عقل و ایمان، ابتدا لازم است تعریف قرآن را از این دو مقوله دریابیم.اگر بخواهیم در این باره به جامع نگری لازم برسیم، باید در وهله اول، انواع ادراکاتی را که در قرآن کریم به آن ها اشاره شده است جست وجو نماییم و مفهوم قرآنی هر کدام را با توجه به قراین موجود دریابیم، سپس آن ها را با یکدیگر مقایسه نموده، روابط میان آن ها را کشف کنیم.مرحوم علامه طباطبائی الفاظی را که در قرآن کریم بر انواع ادراکات دلالت دارند، جمع آوری کرده است: «والالفاظ المستعملة فی القرآن الکریم فی انواع الادراک کثیرة ربما بلغت العشرین کالظن و الحسبان والشعور و الذکر و العرفان والفهم و الفقه و الذرایة و الیقین والفکر و الرای و الزعم و الحفظ و الحکمة و الخبرة و الشهادة و العقل و یلحق بها مثل القول و الفتوی و البصیرة و نحو ذلک » . (1)

اما می توان برخی الفاظ دیگر همانند سمع، اطمینان و حتی ایمان را نیز به این فهرست اضافه کرد.

قدم دیگر آن است که برخوردهای عملی قرآن را در حوزه معرفت جست وجو کنیم; مثلا، در نحوه استدلالات قرآنی و یا شیوه پاسخ های قرآن به مخالفان تحقیق نماییم.این گونه تحقیقات گرچه نیازمند وقت بسیار و تلاشی همه جانبه است، اما به همان اندازه هم ضرورت و اهمیت دارد.در واقع، بررسی دیدگاه قرآن در مساله عقل و ایمان بدون پژوهش در «معرفت شناسی قرآن » کاری ناقص خواهد بود.

آنچه در نوشتار حاضر موردنظر است، تنها انجام گوشه ای از این کار گسترده است; جست وجوی ماده «عقل » و مشتقات آن در قرآن و درک معنای آن از دیدگاه قرآن.چنان که اشاره شد، برای تحقیق در مساله «رابطه عقل و ایمان » صرف بررسی ماده «عقل » در قرآن کفایت نمی کند; چه بسا مفاهیمی که امروزه تحت عنوان «عقل » به کار می بریم، در قرآن با تعبیرات دیگری آمده باشد.اما به هر حال، این کار می تواند یکی از مراحل پژوهش در مساله تلقی گردد.در همین موضوع خاص نیز به هیچ وجه ادعا نمی شود که حرف آخر زده شده است، تنها با عرضه نمونه ای اجمالی از کار، پیشنهادی برای روش بررسی مفاهیم معرفتی در قرآن ارائه می شود تا ویژگی های کار در قرآن مجید معلوم گردد.
«عقل » در لغت و اصطلاح

«عقل » در فرهنگ های لغت عربی هم به صورت فعل آمده است و هم به صورت اسم.از این رو، هم معنای مصدری دارد، هم معنای اسمی.

الف.معنای اسمی «عقل » : «عقل » معانی اسمی متعددی دارد.در این میان، به دو معنای آن، که بیش تر به این بحث مربوط است، اشاره می شود.راغب در مفردات، این دو معنا را چنین بیان می کند: (1) القوة المتهیئة لقبول العلم; (2) العلم الذی یستفیده الانسان بتلک القوة » . (2)

در دیگر کتب لغت نیز با بیانات گوناگون به این دو معنا اشاره شده است.بنا بر معنای اول، منظور از «عقل » همان نیروی عاقله ای است که در وجود انسان نهاده شده است. مرحوم علامه طباطبائی «قوه » نامیدن عقل را تعبیری مسامحی دانسته و عقل را همان «نفس مدرک »» انسان می شمارد; «و هو نفس الانسان المدرک و لیس بقوة من قواه التی هی الفروع للنفس کالقوة الحافظة و الباصرة و غیرهما» . (3)

در معنای دیگر، «عقل » علمی است که به واسطه نیروی عقل (نفس انسان) حاصل می شود.اما علمای لغت در این که منظور از عقل کدام دسته از علوم است و آیا تنها علوم ضروری مراد است و یا علوم نظری را هم شامل می شود، اختلاف نموده اند.برای رعایت اختصار از ذکر این مطلب صرف نظر می شود. (4)

ب.معنای مصدری «عقل » : برای بیان فعلی که توسط قوه عاقله انجام می شود نیز از واژه «عقل » استفاده می کنند و از این رو، معنای مصدری عقل را «فهمیدن » و «تدبر نمودن » دانسته اند; چنان که در قاموس فیروزآبادی چنین آمده است: «[عقل ] الشی ء: فهمه (5) یا مصباح المنیر چنین می نویسد: «عقلت الشی ء عقلا تدبرته » . (6)

مرحوم علامه طباطبائی نیز در تفسیر المیزان می گویند: «العقل و هو مصدر "عقل یعقل" ادراک الشی ء و فهمه التام » . (7)

چنین کاربردی از «عقل » در زبان فارسی موجود نیست.بسیاری از کلمات عربی در فارسی به صورت مصدر به کار روند; مثلا، «فهم » و «ادراک » به صورت «فهمیدن » و «ادراک کردن » استعمال می شوند، اما «عقلیدن » یا «عقل کردن » نداریم.به همین دلیل، معنای مصدری «عقل » برای ما چندان آشنا نیست، ترجمه هایی هم که از آن شده بسیار متنوع است; از جمله می توان به این ترجمه ها، که توسط مترجمان قرآن صورت گرفته است، اشاره نمود: فهمیدن، اندیشیدن، فکر کردن، تعقل کردن، خرد را به کار بستن، عاقلانه فکر کردن، دریافتن به عقل، به خرد یافتن، دانستن، و دانستن به خرد. (8)
ریشه یابی لغوی «عقل »

اگر بخواهیم از بین موارد مزبور، مناسب ترین تعبیر را به عنوان معنای لغوی «عقل » برگزینیم، ناچاریم به ریشه لغوی این کلمه نگاهی بیندازیم.از کتب لغت برمی آید که معنای اصلی این کلمه «حبس کردن » و «دربند آوردن » است. (9)

این معنا در بسیاری از کاربردهای این کلمه بارز است; مثلا، از این واژه در مورد بستن پاهای شتر و یا هنگامی که دارویی شکم انسان را بند آورد، استفاده می شود.همچنین به پابند شتر «عقال » می گویند و قلعه و پناهگاه را نیز «معقل » می نامند. (10)

این مفهوم ریشه ای را در معنای مورد بحث ما از عقل نیز لحاظ کرده اند. «عقل » نوعی خاص از فهم است; «عقل » فهمیدنی است که صاحبش را از آنچه سزاوار نیست باز می دارد; (11) «عقل » فهمیدنی است که نفس را نگه می دارد و او را از هوا و هوس ها برحذر می دارد; (12) «عقل » فهمیدنی است که انسان را از گفتار و رفتار ناروا باز می دارد; (13) این نوع فهم از حاق فطرت انسانی ناشی می شود و گرایشات نفسانی در این فهم دخالتی ندارند. (14)

در کتاب التحقیق فی کلمات القرآن الکریم نیز چنین آمده است: «ان الاصل الواحد فی المادة هو تشخیص الصلاح و الفساد فی جریان الحیاة مادیا و معنویا ثم ضبط النفس و حبسه علیها» . (15)

به طور کلی، گرایشات نفسانی وقتی از حد اعتدال خارج شوند، می توانند در فهم انسان خدشه ایجاد کنند و در حقیقت، موجب بدفهمی انسان شوند; مثلا، کسی که زیاد عصبانی است نمی تواند درک صحیحی از موقعیت داشته باشد و یا کسی که تمایل شدید به انجام گناهی دارد، قبح آن را به خوبی درک نمی کند، ولی هنگامی که آن عصبانیت و هیجان از بین رفت، فهم او عوض می شود و بهتر می تواند واقعیت را درک کند. «عقل » به معنای فهمیدنی است که انسان تمایلات خود را مهار کند و سعی نماید مساله را آن گونه که هست، بفهمد، نه آن گونه که می خواهد.

از این رو، مرحوم علامه طباطبائی نیز - چنان که اشاره شد - «عقل » را به معنای «فهم تام » می دانند.فهم تام به این است که گرایش های نفسانی را در فهم دخالت ندهیم و علاوه بر آن، تمام جوانب موضوع را درنظر بگیریم; یعنی به ظاهر مساله اکتفا ننموده، حقیقت آن را درک کنیم.

در این جا، آن مفهوم ریشه ای را به گونه ای دیگر نیز می توان لحاظ نمود; مثلا، اگر عقل را در مورد «کلام » به کار ببریم و بگویم: «عقل کلامه » بدین معناست که سخن او را به خوبی فهمید و متوجه مقصود او شد و به بیان محاوره ای، «حرف او را گرفت. » گاهی انسان معنای ظاهری کلام را می فهمد، اما عاقل کسی است که از این معنای ظاهری فراتر رود و به مقصود واقعی شخص پی ببرد; به عبارت دیگر، نه تنها معنای مطابقی کلام را بفهمد، بلکه معانی التزامی کلام را نیز متوجه شود.در این صورت است که کلام را در بند می کشد و چیزی از آن برای او پوشیده نمی ماند.به همین دلیل، گفته اند: «العاقل یکفیه الاشارة » ; یعنی عاقل از اشاره ها و نشانه ها پی به مراد می برد و به بیانی دیگر، از دال به مدلول می رسد (و چنان که خواهد آمد، قرآن کریم نیز در بسیاری از موارد، هنگامی که از آیات و نشانه ها، اعم از تکوینی و تشریعی، سخن به میان می آورد، در پایان، سفارش به عقل می کند.) اکنون با توجه به آنچه گفته شد، بهتر می توان در فارسی به دنبال معادلی مناسب برای این واژه گشت.به نظر می رسد بهترین معادل فارسی برای این کلمه، «گرفتن » باشد که گرچه بیش تر در محاورات به کار می رود، اما می تواند عمق معنای آن را برساند.وقتی می گوییم «فلانی خوب می گیرد» ; یعنی از اشارات و کنایات، مراد واقعی را دریافت می کند. «گرفتن » در این جا، به معنای فهمی است که به ظاهر اکتفا نمی کند و به آنچه در پشت این ظاهر نهفته است، می رسد.البته روشن است که استفاده از این تعبیر در نوشتار چندان مناسب نیست.تعابیر مناسب دیگر همان «دریافتن » و «فهمیدن » است، به شرط آن که به خصوصیتی که در این نوع فهم مراد است، توجه شود.

اما تعابیری نظیر «اندیشیدن » و «تفکر کردن » نمی توانند معادلی مناسب برای این واژه باشند; زیرا تفکر و اندیشه فرایندی است که منجر به فهم می شود، اما خود فهم نیست. این فهم می تواند مبتنی بر تفکر باشد، اما گاهی هم بلافاصله و بدون اندیشیدن حاصل می شود.همچنین تعقل کردن نیز هرچند در عربی، گاه مرادف «عقل » است، ولی در فارسی به معنای اندیشیدن به کار می رود و از این رو، نمی توان در فارسی آن را به عنوان معادل «عقل » به کار برد.
«عقل » در اصطلاح

در این جا، معانی اصطلاحی عقل، که در فلسفه و علوم دیگر با آن سروکار دارند، بررسی نمی شوند و تنها در حد ضرورت آنچه به این بحث مربوط می شود ذکر می گردد.عقل گاهی در برابر وحی به کار می رود و منظور از آن مجموعه علوم و معارفی است که انسان با قدرت عقلی خود کسب می کند، برخلاف علوم وحیانی که از عالم غیب می رسند و انسان - از آن حیث که انسان است - در آن ها نقشی ندارد.عقل در این نگاه، شامل همه علوم و معارف بشری می شود، چه علومی که از راه مشاهده و آزمایش حاصل می گردد و چه علومی که نتیجه استدلال و برهان هستند.علوم فلسفی، علوم تجربی و علوم نقلی و تاریخی، همگی حاصل تلاش عقلانی بشر هستند و در این مجموعه عظیم، قرار می گیرند.اما گاهی عقل معنای خاص تری می یابد و در مقابل علوم تجربی و نقلی قرار می گیرد. «علوم عقلی » همان علوم فلسفی هستند و «عقل » نیروی استدلالگر و برهان آوری است که به هرجا که دست تجربه کوتاه باشد، سر می کشد و از آن جا خبر می گیرد.

استعمال این دو معنا از «عقل » در کلمات اندیشمندان شایع است. «دفاع عقلانی از دین » را گاه به معنای اثبات حقانیت گزاره های دینی می گیرند و از اثبات هم همان معنایی را اراده می کنند که در منطق و ریاضیات موردنظر است; گاهی هم به معنای ارائه وجه ترجیح اعتقاد به گزاره های دینی است.این کار هم بنا به سنخ آن گزاره به یکی از سه روش تجربی، فلسفی و تاریخی صورت می پذیرد. (16)

«تعقل » در این جا به معنای مسیری است که ذهن برای پاسخ به مجهولات طی می کند; یعنی تفکری همراه با استدلال بر پایه قواعدی معین و پذیرفته شده.
رابطه معنای لغوی و اصطلاحی «عقل »

اشاره شد که «عقل » به معنای مصدری آن، یعنی فهم تام; امری است که می تواند مترتب بر اندیشه باشد، ولی خود اندیشه نیست.اما «تعقل » به معنای اصطلاحی اش، همان اندیشیدن و به عبارت دیگر، فرایند استدلال گونه ای است که برای رسیدن به فهم طی می شود.در فارسی نیز از «تعقل » همان معنای اصطلاحی اش را اراده می کنند.بنابراین، این ها دو معنای متمایزی هستند که یکی از آن ها - یعنی تعقل - می تواند مقدمه دیگری - یعنی عقل - قرار گیرد.اما «عقل » ، - به معنای لغوی - همیشه بر تعقل مترتب نیست; مثلا، فهمیدن کلام کسی، که از آن به «عقل » تعبیر می شود، مترتب بر استدلال و برهان نیست و اگر هم استدلالی در کار باشد، ناآگاهانه صورت می پذیرد.همچنین این عقل می تواند عقل فطری باشد; یعنی فهمی که مقتضای فطرت است و با تاملی نه چندان دشوار حاصل می شود.به همین دلیل است که علمای لغت تقریبا اتفاق دارند که «عقل » به معنای اسم مصدری اش، از علوم ضروری است، ولی در این که علوم نظری را هم شامل می شود یا نه، متفق القول نیستند. (17)

در این جا، این سؤال مطرح می شود که بین «عقل » به معنای اسم مصدری اش در لغت و به معنای اصطلاحی اش (یعنی مجموعه یا مجموعه ای از علوم و معارف بشری) چه رابطه ای وجود دارد؟ شاید بتوان «عقل » در معنای اصطلاحی را به «عقل سر» تعبیر کرد، اما «عقل » در معنای لغوی را اعم از «عقل سر» و «عقل دل » دانست.منظور از «عقل سر» علمی است که بر اثر تلاش ذهنی محض حاصل می شود.این فهم فهمی است یکسره حصولی که برپایه استدلالات و محاسبات ذهنی به دست می آید.اما عقل دل علمی است که ریشه در شهودات فطری انسان دارد.البته نه این که لزوما حضوری محض باشد، ولی به هر حال، حصولی صرف هم نیست; چه بسا این فهم از بیرون مایه بگیرد، ولی با اعانت دل تحصیل شود.

شاهد بر این ادعا بیانی است که در مجمع البحرین آمده و مکان عقل را هم قلب و هم مغز - با هم - می داند; «و موضعه [العقل] علی ما هو مصرح به فی الاحادیث «القلب » و فی حدیث سلیمان بن داود المتقدم فی (خلف) تصریح بان موضعه الدماغ.و فی کلام بعض اللغویین القلب و الدماغ مجمعا العقل » . (18)

در مفردات راغب و برخی کتب دیگر، شعری به حضرت علی علیه السلام نسبت داده شده است که در آن به دو نوع عقل اشاره شده است و می توان آن ها را بنا به یک تفسیر، بر همین دو نوع عقلی که ذکر شد، تطبیق کرد.

«العقل عقلان مطبوع و مسموع

و لا ینفع مسموع اذا لم یک مطبوع

کما لا ینفع ضوء الشمس وضوء العین ممنوع » (19)

می توان گفت منظور از «عقل مطبوع/فطری » همان «عقل دل » است و منظور از «عقل مسموع/اکتسابی » همان «عقل سر» .
کاربرد «عقل » در آیات قرآنی

در قرآن کریم، 49 بار از مشتقات «عقل » استفاده گردیده و همه این مشتقات به صورت فعل استعمال شده اند.بنابراین، در قرآن مجید، «عقل » به صورت اسم و حتی مصدر وجود ندارد.استعمالات عقل در قرآن به این صورت است: «تعقلون » 24 بار، «یعقلون » 22 بار، «یعقلها» 1 بار، «نعقل » 1 بار، و «عقلوه » 1 بار.بنابراین، برای بررسی معنای «عقل » در قرآن، صرف نظر از معانی اسمی آن، تنها معنای مصدری آن مورد بررسی قرار می گیرد.
شیوه پژوهش

الف.به نظر می رسد مناسب آن است که در ابتدای کار، معنای لغوی «عقل » پیش فرض قرار گیرد و بر این اساس، پژوهش آغاز شود.

بنابراین، فرضیه تحقیق حاضر این است که «عقل » در قرآن کریم، در همه موارد، به معنای لغوی استعمال شده.سپس موارد کاربرد «عقل » در قرآن با این معنای لغوی سنجیده می شود.و با این مقایسه ها به درستی یا نادرستی فرضیه پی می بریم.در صورت دوم، معنای جدید آن را با توجه به قراین موجود در آیات استخراج می نماییم.

اشاره: معنای مصدری «عقل » در لغت - چنان که مشاهده شد - عبارت است از: فهم تام و درک صحیح; فهمی که گرایش های نفسانی در آن دخالت ندارند و علاوه بر این، به ظاهر اکتفا نمی کند و به عمق می رسد; یعنی لوازم و مدلولات را درمی یابد.این فهم لزوما مبتنی بر استدلال به شیوه فلسفی نیست، گرچه می تواند از آن طریق نیز حاصل شود.

ب.مواردی که در آیات مورد بررسی قرار می گیرد عبارتند از:
1.بررسی متعلقات «عقل » در قرآن کریم

در قرآن، تنها در سه مورد مفعول ظاهر برای «عقل » ذکر شده است:

- «و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آباءنا اولو کان آباؤهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون » (بقره: 170) ;

- «و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون » (عکنبوت: 43) ;

- «افتطمعون ان یؤمنوا لکم و قد کان فریق منهم یسمعون کلام الله ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه وهم یعلمون » (بقره: 75) ;

در بسیاری از آیات مربوط به «عقل » در قرآن، سخن از آیات و نشانه های الهی - اعم از تکوینی یا تشریعی - به میان آمده است.این موارد به اجمال، عبارت است از:
آیات تکوینی:

- «فقلنا اضربوه ببعضها کذلک یحی الله الموتی و یریکم آیاته لعلکم تعقلون » (بقره: 73) ;

- ان فی خلق السموات والارض....لآیات لقوم یعقلون (بقره: 164) ;

- «و فی الارض قطع متجاورات...ان فی ذلک لآیات لقوم یعقلون » (رعد: 4) ;

- «و سخرلکم اللیل و النهار...ان فی ذلک لآیات لقوم یعقلون » (نحل: 12) ;

- «و من ثمرات النخیل و الاعناب...ان فی ذلک لآیة لقوم یعقلون » (نحل: 67) ;

- «و لقد ترکنا منها آیة بینة لقوم یعقلون » (عنکبوت: 35) ;

- «و من آیاته یریکم البرق خوفا و طمعا...ان فی ذلک لآیات لقوم یعقلون » (روم: 24) ;

- «...کذلک نفصل الآیات لقوم یعقلون » (روم: 28) ;

- «و اختلاف اللیل و النهار...آیات لقوم یعقلون » (جاثیه: 25) ;

- «اعلموا ان الله یحی الارض بعد موتها قد بینا لکم الایات لعلکم تعقلون.» (حدید: 17)
آیات تشریعی:

- «..کذلک یبین الله لکم آیاته لعلکم تعقلون » (بقره: 242) ;

- «...قد بینا لکم الآیات ان کنتم تعقلون » (آل عمران: 118) ;

- «..کذلک یبین الله لکم الآیات لعلکم تعقلون.» (نور: 61) اینها تنها مواردی است که لفظ «آیه » یا «آیات » در آن ها به صراحت ذکر شده است، اما موارد دیگری نیز وجود دارند که اگرچه لفظ «آیات » در آن ها ذکر نشده، اما به صورت مصداقی از آیات - تشریعی یا تکوینی - بحث می شود.برای مثال، به چند نمونه توجه کنید:

- «و هو الذی یحیی و یمیت و له اختلاف اللیل و النهار افلا تعقلون » (مؤمنون: 80) ;

«و من نعمره ننکسه فی الخلق افلا یعقلون » (یس: 68) ;

«انا انزلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون » (یوسف: 2) ;

«قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم الا تشرکوا به شیئا...ذلکم وصاکم به لعلکم تعقلون.» (انعام: 151) بنابراین، می توان گفت: در بیش از نیمی از موارد، «عقل » در قرآن همراه «آیات » - تشریعی یا تکوینی - ذکر گشته و از این رو، مناسب است برای یافتن معنای «عقل » در قرآن به این نکته توجه شود.
2.بررسی واژه های همراه با «عقل » در قرآن کریم

ملاحظه واژه هایی که به صورتی برجسته در کنار «عقل » ذکر شده اند و مقایسه آن ها با خود «عقل » ، شیوه مناسبی برای یافتن معنای «عقل » در قرآن مجید است.در ذیل به چند نمونه اشاره می شود:

«سمع » و «عقل »:

- «و قالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر» (ملک: 10) ;

- «ام تحسب ان اکثرهم یسمعون او یعقلون ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا» (فرقان: 44)

«قلب » و «عقل » :

«افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها او آذان یسمعون بها.» (حج: 46)

«عقل » و «اهتداء» :

- «...اولو کان آباؤهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون.» (بقره: 170)

«عقل » و «علم » :

«...و ما یعقلها الا العالمون » (عنکبوت: 43)

«عقل » و «ایمان » :

«افتطمعون ان یؤمنوا لکم و قد کان فریق منهم یسمعون کلام الله ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه و هم یعلمون.» (بقره: 75)
3.بررسی آیات مقارن

برای یافتن معنای «عقل » در قرآن کریم، در برخی موارد، باید به آیات قبل و بعد نیز توجه کرد و تنها به آیه ای که «عقل » در آن به کار رفته است بسنده ننمود; زیرا در آیات قبل و بعد نیز مفاهیمی ذکر شده اند که دست یابی را به معنای قرآنی «عقل » آسان تر می سازد.در ذیل، به چند نمونه از این موارد اشاره می شود:

«عقل » ، «ذکر» و «تقوی » : در آیه 151 سوره انعام، برخی احکام بیان شده است و در پایان آیه، چنین آمده است: «ذلکم وصاکم به لعلکم تعقلون.» در آیه بعد نیز برخی دیگر از احکام الهی ذکر شده و پایان آیه این گونه است: «ذلکم وصاکم به لعلکم تذکرون. همچنین ختم آیه پس از آن نیز چنین است: «ذلکم وصاکم به لعلکم تتقون.» با ملاحظه این سه آیه و مقایسه احکامی که در هر کدام بیان شده است بهتر می توان به معنای «عقل » دست یافت.

«عقل » و «یقین » :

- «قال رب السموات والارض و ما بینهما ان کنتم موقنین » (شعراء: 24) ;

- «قال رب المشرق والمغرب و ما بینهما ان کنتم تعقلون » (شعراء: 28)

«فکر» ، «علم » ، «سمع » و «عقل » :

- «...ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون » (روم: 21) ;

- «...ان فی ذلک لآیات للعالمین » (روم: 22) ;

- «...ان فی ذلک لآیات لقوم یسمعون » (روم: 23) ;

- «...ان فی ذلک لآیات لقوم یعقلون.» (روم: 24)
4.بررسی تفسیری آیات و توجه به نکات خاص هر آیه
5.تطبیق آیه با مباحث معرفتی معاصر

چنان که ملاحظه می شود، یافتن مفهوم قرآنی یک واژه معرفتی کار چندان آسانی نیست; زیرا برای پیدا کردن معنای آن، ناخواسته به مفاهیم معرفتی دیگر نیز کشیده می شویم و اگر ارتباط آن مفاهیم را نیز با مفاهیم معرفتی دیگر در نظر بگیریم، آن گاه تا حدی به گستره کار پی می بریم.بنابراین، باید این مفاهیم معرفتی را در ارتباط با یکدیگر ملاحظه کنیم و تمام آن ها را درون یک نظام جای دهیم تا جایگاه معنایی هر کدام برای ما روشن شود.علاوه بر این، بررسی مفاهیم غیرمعرفتی ولی مرتبط با بحث (نظیر مفهوم «آیه » و «قلب » در این جا) نیز برای ما راهگشا خواهد بود.مقایسه تفاسیر گوناگون و تطبیق آن ها با مباحث معرفتی روز نیز کاری است بس عظیم و گسترده.در این جا تنها به طرح بحث و نتیجه گیری اجمالی بسنده می شود و توفیق کار بیش تر از خداوند منان است.

ویژگی های «عقل » در قرآن: در این نگاه اجمالی، بهتر است در ابتدا برخی ویژگی های «عقل » ، که از آیات قرآنی به دست می آید، جست وجو شود و سپس تحقیق گردد که آیا این ویژگی ها با معنای لغوی «عقل » سازگاری دارند یا خیر.

روشنگری و هدایتگری عقل: «عقل » در قرآن کریم به معنای فهمی است که حق را تشخیص داده و راه درست را نشان می دهد، به گونه ای که اگر انسان ملتزم به این فهم شود، نجات می یابد: «وقالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر» (ملک: 10) از دیدگاه قرآن، اگر کسی باطل را بپذیرد و راه نادرست را انتخاب کند، نمی تواند به حساب عقل خود بگذارد; این عین سفاهت و حماقت است: «و من یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه » (بقره: 130) این معنا از «عقل » در برخی احادیث نیز ذکر شده است: «[العقل] ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان » . (20)

مرحوم علامه طباطبائی نیز عقل را براساس دیدگاه قرآن، به چیزی تعریف می کنند که انسان در دینش از آن بهره مند می شود و هدایتگر انسان به سوی اعمال صالح و حقایق معارف است و اگر در این مسیر نباشد، دیگر از دیدگاه قرآن، «عقل » نامیده نمی شود، اگرچه در خیر و شرهای دنیوی صرف، کارایی داشته باشد. (21)

عقل و سلامت فطرت: در سوره روم، وقتی نشانه هایی از مبدا و معاد ذکر می شود، آن ها را مخصوص کسانی می داند که عقل - یعنی فهم صحیح - داشته باشند: «کذلک نفصل الآیات لقوم یعقلون » (روم: 28) اما کسانی که این نشانه ها را نمی گیرند و وحدانیت خدا را نمی پذیرند و به خدا شرک می ورزند، به دلیل آن است که از هواهای خود پیروی می کنند: «بل اتبع الذین ظلموا اهواءهم بغیر علم فمن یهدی من اضل الله و مالهم من ناصرین.» (روم: 29) مرحوم علامه این آیه را اعراض از جمله سابق می دانند و به نظر ایشان، تقدیر آیه چنین است: «و هؤلاء المشرکون لم یبنوا شرکهم علی التعقل بل اتبعوا فی ذلک اهواءهم بغیر علم » . (22)

بنابراین، شرط حصول عقل آن است که از هواها پیروی نکنیم تا درک و فهم ما به گونه ای باشد که فطرت ما اقتضا می کند و از این رو، پس از آیه مذکور، آیه معروف «فطرت » بیان شده است: «فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطرالناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لا یعلمون.» (روم: 30) در نتیجه، از دیدگاه قرآن، عقل فهمی است که مطابق با فطرت انسان باشد و به بیان دیگر، فهمی است که با سلامت فطرت و دوری از هواهای نفسانی حاصل می شود.چنان که اشاره شد، مرحوم علامه طباطبائی نیز مراد قرآن از «عقل » را همین معنا می دانند: «...ان المراد بالعقل فی کلامه تعالی هو الادراک الذی یتم للانسان مع سلامة فطرته » . (23)

نکته: شاید عبارت «بغیر علم » را در آیه مزبور (29 سوره روم) بتوان این گونه معنا کرد که مشرکان «نادانسته » از هواهای خود پیروی می کنند.چه بسا آن ها خودشان گمان کنند که براساس اندیشه و تعقل و بدون تعصبات و گرایش های نفسانی به چنین اعتقادات شرک آلودی دست یافته اند، اما در واقع، فهم آن ها به پیروی هواهای نفسانی شان حاصل آمده است.

توضیح این که پیروی از هواهای نفسانی در دو مقام قابل تصور است: یکی در مقام عمل و دیگری در مقام معرفت.گاهی انسان حق را به خوبی می فهمد، اما در مقام عمل، ملتزم به این فهم خود نیست.قرآن کریم می فرماید: امید ایمان آوردن چنین کسانی را مبرید: «افتطمعون ان یؤمنوا لکم و قد کان فریق منهم یسمعون کلام الله ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه و هم یعلمون.» (بقره: 75) این ها کلام خدا را به درستی درک می کنند، اما پس از این درک و فهم صحیح، آن را تحریف می کنند و خود هم می دانند که چه می کنند!

اما گاهی انسان حتی در مقام معرفت و شناخت هم تابع هوا و هوس های خود است و در این جاست که در حقیقت، دچار جهل مرکب می شود و به خطابودن فهم خود پی نمی برد. قرآن کریم بیش تر کسانی را که کفر ورزیده اند، از این قبیل می داند: «ولکن الذین کفروا یفترون علی الله الکذب و اکثرهم لا یعقلون.» (مائده: 103) در عین حال، آیه به دسته دیگری نیز به طور غیرمستقیم اشاره دارد; گروهی که حق را فهمیده اند و آگاهانه به خدا افتراء می بندند.مرحوم علامه طباطبائی این گروه اندک را سردسته دیگران دانسته و آن ها را اهل عناد و لجاج می شمارد: «و مفاده انهم مختلفون فی هذا الافتراء فاکثرهم یفترون ما یفترون و هم لا یعقلون، و القلیل هؤلاء المفترین یعقلون الحق و ان ما ینسبونه الیه تعالی من الافتراء، و هم المتبوعون المطاعون لغیرهم المدیرون لازمة امورهم فهم اهل عناد و لجاج » . (24)

بر این اساس، عقل در عین حال که خصیصه هدایتگری و روشنگری انسان را با خود دارد (چنان که در ویژگی اول به آن اشاره شد)، آزادی انسان را از او سلب نمی کند و انسان می تواند در مقام عمل به فهم عقلی خود پایبند نباشد.آنچه مایه سعادت انسان است، التزام به این فهم می باشد; «لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر.» (ملک: 10) علامه طباطبائی رحمه الله در ذیل این آیه شریفه، دو معنا برای «عقل » ذکر کرده اند: یکی همان فهم درست و دیگری التزام به مقتضای این فهم: «و یطلق العقل علی تمییز الخیر من الشر و النافع من الضار، و ربما یراد به ما هو الغایة منه و هو الالتزام بمقتضاه من طلب الخیر و النافع و اجتناب الشر و الضر» . (25)

ایشان «عقل » را در آیه مزبور به معنای دوم می دانند.

در فارسی، تعبیر «عاقلانه رفتار کردن » برای بیان این معنا مناسب است. (26)

(البته برای این که یکدستی معنای «عقل » را در قرآن حفظ کنیم، می توانیم «عقل » را در این آیه نیز همانند موارد دیگر معنا کنیم که در این صورت، آیه در مقام بیان شرط لازم سعادت است; یعنی همان فهم صحیحی که ناشی از فطرت است.اما این شرط کافی نیست; شرط دیگر همان التزام به این نوع فهم است.) عقل و نشانه ها: چنان که پیش از این نیز گفته شد، در بسیاری از موارد «عقل » در قرآن کریم همراه با ذکر آیات الهی - اعم از تکوینی و تشریعی - همراه گشته است.تامل در مفهوم و ویژگی های «آیه » مجال خاص خود را می طلبد.در عین حال، در یک نگاه کلی، می توان گفت: وقتی چیزی «آیه » دانسته می شود که نقش واسطه را ایفا کند; واسطه ای که مشاهده گر را به واقعیتی در ورای خود رهنمون می سازد.بنابراین، آن چیز را می توان به دو صورت ملاحظه کرد: یکی آن که تنها به خود شی ء بنگریم و حیث آیه بودن آن را در نظر نگیریم و دوم آن که نگاه ما به آن شی ء نگاهی طریقی باشد; یعنی آن را وسیله ای برای شناخت حقیقتی دیگر قرار دهیم. «عقل » در این جا یعنی نگاه طریقی داشتن به امور; از دال به مدلول رسیدن.

قرآن کریم گاه آیات تکوینی را دال بر وحدانیت خدا می شمارد: «والهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحیم ان فی خلق السموات والارض و اختلاف اللیل والنهار و الفلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحیا به الارض بعد موتها و بث فیها من کل دابة و تصریف الریاح و السحاب المسخر بین السماء والارض لآیات لقوم یعقلون » (بقره: 163- 164) مرحوم علامه طباطبائی در این جا - و نیز در برخی موارد دیگر - با تحلیل آیه، مقدماتی عقلی را از آن بیرون آورده و استدلالی برای اثبات وحدانیت خدا تنظیم کرده اند. (27)

ایشان در سوره نحل نیز هنگامی که در سه آیه متوالی، (28) نشانه های تکوینی خدا مطرح می گردد و در آیه اول بر «تفکر» و در آیه دوم بر «عقل » و در آیه سوم بر «تذکر» تاکید می شود، علت اختلاف این تاکیدات را در این می دانند که آیه اول بیانگر مقدمات ساده ای است که رسیدن به آن با مطلق تفکر امکان دارد، ولی آیه دوم مشتمل بر مقدمات علمی است که فهم آن نیاز به تاملات عمیقی دارد و از این رو، مختص کسانی است که دارای عقل باشند و آیه سوم نیز متشکل از مقدمات کلی فلسفی می باشد که فهم آن با تذکر احکام کلی وجود امکان پذیر است. (29)

در عین حال، جای این سؤال باقی می ماند که آیا داشتن عقل - یعنی «فهم آیات الهی » - لزوما مبتنی بر این گونه استدلالات است به تفصیلی که بیان شده است و یا این گونه نیست و اگر هم استدلالی صورت می گیرد ارتکازی و ناخودآگاه خواهد بود و مهم این است که انسان دارای فطرتی سالم و شناختی کافی باشد.به نظر می رسد بتوان به شیوه ای غیرفلسفی نیز به «عقل » قرآنی دست یافت. «عاقل » از دیدگاه قرآن، لزوما کسی نیست که دوره فلسفه را گذرانده باشد و به تفصیل، با روش های منطقی استدلال آشنا شده باشد.شرط لازم رسیدن به «عقل » قرآنی، تطهیر روح از آلودگی های نفسانی است و از این رو، حتی فیلسوفی که از این پاکی روح بهره ای نداشته باشد، از دیدگاه قرآن، «عاقل » نامیده نمی شود.بنابراین، آنچه اهمیت دارد این است که خود را به گونه ای آماده کنیم که حجاب های فطرت برداشته شود.البته چنان که در ادامه خواهد آمد.یکی دیگر از شرایط نیل به «عقل » داشتن علوم و معارف است.اما این علوم لزوما منطق و فلسفه - به معنای اصطلاحی آن - نخواهند بود.

این نکته نیز قابل توجه است که در ذیل آیه 151 سوره انعام - که در آن برخی دستورات بیان گردیده و در پایان به عقل سفارش شده - مرحوم علامه دلیل سفارش قرآن به عقل را چنین بیان می کنند: «ولعل الوجه فی ذلک ان الامور المذکورة فی الآیة الاولی و هی الشرک بالله العظیم و عقوق الوالدین و قتل الاولاد من املاق و قربان الفواحش الشنیعة و قتل النفس المقدمة من غیر حق مما تدرک الفطرة الانسانیة حرمتها فی بادی نظرها و لا یجتری علیها الانسان الذی یتمیز من سائر الحیوان بالعقل الا اذا اتبع الاهواء و احاطت به العواطف المظلمة التی تضرب بحجاب ثخین دون العقل.فمجرد الاعتصام بعصمة العقل فی الجملة و الخروج عن خالصة الاهواء یکشف للانسان عن حرمتها و شآمتها علی الانسان بما هو انسان، و لذلک ختمت بقوله: «ذلکم وصاکم به لعلکم تعقلون » (30)

با مقایسه این بیان مرحوم علامه با مطالب قبلی ایشان، روشن می شود که از دیدگاه ایشان، برای رسیدن به عقل در مقام عمل، تنها کاری که انسان باید بکند دوری از هوا و هوس هاست، بر خلاف عقل درمقام نظر که علاوه بر آن نیاز به تاملات عمیق و طولانی دارد.حال آیا می توان این تفاوت در معنا را توجیه نمود؟ به نظر می رسد هیچ منعی نباشد که عقل در امور نظری را هم به همان معنای عقل در امور عملی بگیریم و بدین سان، یک دستی معنای عقل را در قرآن بیابیم.

نکته: مساله قابل توجه این است که در قرآن کریم، «عقل » در مورد آیات تشریعی نیز به کار رفته است.خصوصیتی که درباره آیه بودن یک شی ء نقل شد، این نتیجه را در برداشت که نباید در شی ء آن چنان متمرکز شویم که حیثیت حکایتگری و نشانه بودنش را فراموش کنیم.حال آیا می توان گفت که عقل در این موارد - یعنی آیات تشریعی - نیز به این معناست که از این ظواهر به باطن برویم و مراد اصلی شارع را، که چیزی ورای این آیات است، دریابیم؟ شاید بتوان این بحث را به بحث گوهر و حقیقت دین پیوند داد.تامل بیش تر در این زمینه فرصتی دیگر می طلبد.

در پایان این بخش، ذکر مطلبی از آیة الله جوادی آملی می تواند راهگشا باشد: «قرآن را به وسیله مصطلحات فلسفه و کلام و اصطلاحات ویژه فقه و اصول نمی شود فهمید; چون برای خصوص فیلسوفان، متکلمان، فقیهان و اصولیین نازل نشده است....قرآن برای فطرت همه بشر آمده است و هر کس با فطرت سالم به محضر قرآن برود، از آن بهره مند می شود و آیات نورانی آن را می فهمد. «فطرت » آن است که در مسائل عملی، فجور و تقوا را خوب درک می کند و در مسائل علمی هم بدیهیات را خوب می شناسد....اگر کسی با این دو سرمایه حکمت نظری و عملی به محضر قرآن برود، از آن بهره مند می شود، هرچند از اصطلاحات آگاه نباشد.ولی اگر اصول از پیش ساخته را به همراه ببرد و بخواهد قرآن را بر اصول موضوعه رشته علمی خود تطبیق دهد و آن اصول را بر قرآن تحمیل کند، چیزی از خود قرآن نمی فهمد و بلکه آیات آن را در غیر معنای اصلی خود به کار می برد. (31)

عقل و علم: «وتلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون » (عنکبوت: 43) از این آیه شریفه، چنین استفاده می شود که مقدمه فهم آیات الهی علم و آگاهی است. مثال ها و تشبیهاتی که در قرآن آمده است جدای از معنای ظاهری شان، دارای معنایی عمیق در باطن هستند و قرآن کریم فهم حقیقت این امثال را مختص عالمان می دانند.

مرحوم علامه طباطبائی می فرمایند: «...ان الامثال المضروبة فی القرآن علی انها عامة تقرع اسماع عامة الناس لکن الاشراف علی حقیقة معانیها و لب مقاصدها خاصة لاهل العلم ممن یعقل حقائق الامور و لا یتمه علی ظواهرها» . (32)

عقل و سمع: یکی از نکات قابل تامل این است که خداوند متعال در برخی آیات، «سمع » را در کنار «عقل » ذکر نموده و هر دو را طریق نجات معرفی نموده است.

«و قالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر.» (ملک: 10) این تقارن «سمع » و «عقل » که در چندین موضع آمده است، ما را به این نکته رهنمون می سازد که «عقل » اگرچه بهایی والا دارد و همگان را آرزوی نیل بدان است، اما این تنها راه نجات نیست. کسانی که توانایی فهم عقلی را هم نداشته باشند، نجاتشان از طریق «سمع » میسر است.اگر دل بینا نباشد، گوش شنوا هم برای رستگاری کفایت می کند.مهم آن است که کلام خدا را گوش کنیم و به آن پایبند شویم.

ارائه معنای دقیقی از «سمع » نیازمند پژوهشی بیش تر است، اما با توجه به مفهومی که از عقل ارائه گردید - یعنی فهم عمیقی که ظاهر را پشت سر می گذارد و به باطن می رسد - شاید بتوان در این جا، «سمع » را همان فهم ظاهر کلام خداوند قلمداد کرد.تقارن «سمع » و «عقل » در قرآن، می تواند مؤید خوبی برای این برداشت باشد.بنا بر این تفسیر، فهم آیات قرآنی دارای درجات و مراتبی خواهد بود که این مراتب در دو دسته کلی - یعنی فهم ظاهری و فهم باطنی - طبقه بندی می شوند.انسان دارای هر کدام از این مراتب که باشد، اهل نجات خواهد بود.

بنابراین، انسان در مواجهه با کلام خدا، دوگونه واکنش می تواند داشته باشد; یکی آن که به ظاهر کلام اکتفا کند و دیگر آن که علاوه بر ظاهر، به حقیقت معنای آن توجه کند.

نکته مهمی که در این جا وجود دارد، آن است که انسان دارای «عقل » - به مفهوم قرآنی آن - نیز به هیچ وجه بی نیاز از وحی نیست، باید کلام خدا را بشنود تا به عمق معنای آن پی ببرد.مرحوم علامه طباطبائی دلیل تقدم سمع بر عقل را در آیه مذکور این می داند که سمع از شان عموم مردم است که اکثریت را تشکیل می دهند و عقل شان خواص جامعه است که تعدادشان به مراتب کم تر است. (33)

اما با توجه به مطلب مزبور، می توان وجه دیگری را نیز برای این تقدم ذکر کرد و آن این است که سمع در هر حال، لازم است و حتی کسانی که می خواهند به فهم عمیق از وحی نیز برسند، در ابتدا باید آن را بشنوند و به فهم ظاهری آن نایل آیند.

(با تفسیری که ارائه شد، دیگر این شبهه پیش نمی آید که براساس این آیه، وحی مخصوص کسانی است که قدرت تعقل ندارند، ولی انسان عاقل و اندیشمند می تواند بدون استعانت از وحی و با کمک عقل خود، راه نجات و رستگاری را بیابد و به سعادت برسد.)
جمع بندی

«عقل » در قرآن، به معنای فهمی است که از حاق فطرت ناشی شده، پرده ظواهر را دریده و به حقیقت باطنی دست یافته است.برای رسیدن به چنین فهمی، صرف پرورش ذهن کفایت نمی کند، بلکه آنچه مهم می باشد پرورش روح است و این از طریق رفتار به دست می آید. بنابراین، برای بهره مندی از «عقل » - به مفهوم قرآنی آن - هم باید تمرین علمی داشت و هم تمرین عملی; هم باید به کسب علوم و معارف پرداخت و هم با گرایش های نفسانی مبارزه کرد و در مسیر تقوا کوشید.

نکته دیگر آن که منظور از کسب علوم و معارف، لزوما آشنایی با اصطلاحات و مفاهیم خاص یک علم و گذار از پیچ و خم های منطق و فلسفه نیست.همچنین «داشتن عقل » به معنای بی نیازی از وحی نمی باشد، بلکه عقل راهی برای فهم حقیقت وحی نیز هست.

نکته آخر این که هرچند عقل متاعی گران بها و با ارزش است و قرآن کریم نیز بارها به آن سفارش کرده، اما این تنها راه سعادت نمی باشد.کسانی که توانایی عقلی در فهم وحی نداشته باشند اگرچه به ظاهر کلام خدا نیز توجه کنند و به آنچه می شنوند ملتزم بمانند، اهل نجات خواهند بود.

پی نوشت ها:

1- سید محمدحسین طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1997 م، ج 2، ص 252

2- الراغب الاصفهانی، معجم مفردات الفاظ القرآن، واژه «عقل »

3- المیزان، ج 1، ص 404; ج 2، ص 251.مرحوم علامه یکی از معانی عقل را چنین بیان می کنند: «والقوة التی یزعم انها احدی القوی...»

4- ر.ک.به: تاج العروس، ج 8، واژه «عقل »

5- فیروزآبادی، القاموس المحیط، ج 4، واژه «عقل »

6- المصباح المنیر، ج 2، واژه «عقل »

7- المیزان، ج 1، ص 404

8- تمام این معانی از ترجمه «افلا تعقلون » (بقره: 44) برگرفته شده است.به برخی از این ترجمه ها اشاره می شود: مهدی الهی قمشه ای: «چرا در آن اندیشه و تعقل نمی کنید» ; احمد کاویان پور: «پس چرا عاقلانه فکر نمی کنید؟» ; کاظم پورجوادی; «آیا فکر نمی کنید؟ » ; عبدالمحمد آیتی: «آیا به عقل درنمی یابید؟» ; ناصر مکارم شیرازی: «آیا نمی اندیشید؟» ; فولادوند: «آیا (هیچ) نمی اندیشید؟» بهاءالدین خرمشاهی: «آیا نمی اندیشید؟»

9- ر.ک.به: تاج العروس، ج 8/معجم مقاییس اللغة، ج 4/معجم مفردات الفاظ القرآن، واژه «عقل »

10- این معانی و نظیر آن ها تقریبا در تمام کتب لغت عربی به چشم می خورد.

11و 12- تاج العروس، ج 8، واژه «عقل »

13- معجم مقاییس اللغه، ج 4، واژه «عقل »

14- المیزان، ج 2، ص 255

15- التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج 8، واژه «عقل »

16- برای اطلاع بیش تر از معانی «عقل » ، «دین » و «دفاع عقلانی از دین » ر.ک.به: مصطفی ملکیان، محمد لگنهاوزن و...، «اقتراح » ، مجله نقد و نظر، ش 2، 3و4، بخش اول و دوم

17- ر.ک.به: تاج العروس، ج 8، واژه «عقل »

18- مجمع البحرین، واژه «عقل »

19- ر.ک.به: مفردات راغب، واژه عقل

20- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 1، باب 4، روایت 8

21 الی 25- المیزان، ج 2، ص 254/ج 16، ص 182/ص 255/ج 5، ص 157/ج 19، ص 369

26- ترجمه «نعقل » در آیه مذکور نزد برخی از مترجمان قرآن چنین است: مهدی الهی قمشه ای: را به دستور عقل رفتار می کردیم » ; احمد کاویان پور: «عاقلانه رفتار می کردیم.»

27- المیزان، ج 1، ص 391

28- نحل: 11- 13

29- المیزان، ج 12، ص 215

30- همان، ج 7، ص 391- 392

31- عبدالله جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن کریم (قرآن در قرآن)، چاپ دوم، قم، مرکز نشر اسراء، 1378، ج 1، ص 450

32- المیزان، ج 16، ص 136

33- همان، ج 19، 2 369


عشق

عشق:

عشق افراط در محبت است و آتشي است كه در دل عاشق حق مي‌افتد و جز حق را مي‌سوزاند. اين عشق امري الهي است، و آمدني است نه آموختني.

«عشق شدت ولع براي ذكر محبوب است. عشق هر فرد ترسويي را شجاع و هر بخيلي را سخي و عزم هر انسان عاجزي را برمي‌انگيزاند.»  (عطف الالف المألوف – ابوالحسن ديلمي)

خواجه عبدالله انصاري، عشق را اينگونه توصيف مي‌كند: «اگر بسته‌ي عشقي، خلاص مجوي. اگر كشته‌ي عشقي، قصاص مجوي كه عشق آتشي سوزان است و بحري بي پايان است، هم جان است و هم جان را جانان است و قصه‌ي  بي پايان است و درد بي‌درمان است  و عقل را در ادراك حيران است و دل از دريافت وي ناتوان است. عشق حيات فؤاد است، اگر خاموش باشد دل را چاك كند و از غير خودش پاك كند، چنان كه علت حيات است هم‌چنان سبب مماتست.» (رسائل -  خواجه عبدالله انصاري)

«عشق فرض راه است همه كس را. دريغا اگر عشق خالق نداري باري عشق مخلوق مهيا كن تا قدر اين كلمات تو را حاصل آيد، دريغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شايد داد. سوداي عشق از زيركي جهان بهتر ارزد و ديوانگي عشق بر همه‌ي عقل‌ها افزون آيد، هر كه عشق ندارد مجنون و بي‌حاصل است، هر كه عاشق نيست خودبين و پركين باشد و خود رأي بود، عاشقي بي‌خودي و بي راهي باشد، دريغا همه‌ي جهان و جهانيان كاشكي عاشق بودندي تا همه زنده و با درد بودندي.»  (تمهيدات)

«عشق، به حقيقت بلاست و انس و راحت درو غير است و عاريت است.»

عشق چيست؟ از خويش بيرون آمدن

 

غرقه در درياي پر خون آمدن

عشق، امر كل است و درياي بيكرانه است، ائتلاف آسمان‌ها و حركت كاينات به واسطه قدرت اوست. جايگاه حقيقي عشق، دل است و بر كاروان دل حمله مي‌برد.

عشق‌هاي مادي مانند شمشير چوبين، سست و كند است، اما عشقي كه در نهايت با رنج و ابتلا همراه باشد، عشق حقيقي و يا عشق رحماني است.

از شور و حرارت آتش عشق، آب حيات هم خجل مي‌گردد، عشق خونخواره‌اي است كه كوه عظيم نيز در مقابل قدرت او عاجز مي شود.

آدمي بدون عشق، گمراه است، در مقابل قدرت و هيبت او هر صاحب مال و مقامي عاجز و مفلس مي‌گردد. عشق، دلكش، خوب و زيباست، مانند خورشيدي است كه نور و گرمي و حرارت خود را به كاينات ارزاني مي‌دارد، و بهترين استاد و مرشد محسوب مي شود. عشق عامل تحول و دگرگوني است، در پرتو قدرت و تاثير اوست كه هر چيز مبدل مي‌گردد. عشق با وجود اينكه از مكان منزه است، اما جملگي عالم را به اضطراب و حركت و تحول واداشته است.

كسي كه طالب عشق است، ديگر نبايد به شرم و حيا  بينديشد.

عشق و انديشه با يكديگر سازگاري ندارد، عشق صبح صادق و انديشه، صبح كاذب است.

حقيقت عشق را نمي‌توان در دفتر و اوراق و كتاب جست، براي عاشق بهترين دليل و برهان، عشق است، هم چنان كه براي او بهترين خضر و پير نيز محسوب مي‌شود. جنون ناشي از عشق به مراتب از صدها هزار عقل و خرد برتر و با ارزش‌تر است.

مسير عشق، با اندوه و اشك و زاري همراه است. آب حيات حقيقي را بايد در عشق جست، زيرا موجبات حيات و جاودانگي را فراهم مي كند، كسي كه از عشق بويي نبرده باشد از ذوق بي بهره است.

با ترفند عشق ميتوان بر هر مكر و حيله‌اي فايق آمد، ترفند و حيله‌هاي ظريف و دقيق عشق، حلال و رواست.

بزم نشاط حقيقي را تنها در عشق بايد سراغ گرفت، مانند دريايي بيكران است كه در اعماقش درهاي معرفت يافت مي‌شود.

عشق، نابود كننده‌ي عاقلان و هوشياران است. صبر و شكيبايي در مقابل عشق عاجز است. عشق اساس و مايه‌ي هر خيال و انديشه‌ي نيكويي است.

عشق، نام‌ها و لقب هاي فراواني دارد و از بدنامي نيز نمي‌هراسد.

عشق بهترين استاد و مربي محسوب مي‌شود. درس او فراموش شدني نيست.

نام ديگر بهشت خدا عشق است.

منم بهشت خدا، ليك نام من عشقست

 

كه از فشار رهد هر دلي كش افشردم

صفت عشق، ناز و صفت عاشق، نياز است.

ايمان همان عشق است. عشق رهزن ايمان است، هر صومعه و كعبه‌اي، حيات، تقدس و حرمت خود را از او وام گرفته است. عشق، حرص و طمع و هر صفت بد نفساني را نابود مي‌كند.

عشق نيز مانند روح در اين عالم خاكي، غريب و تنهاست.عشق با توبه سازگاري ندارد.

درجات بهشت، عاشق جمال اويند و دركات دوزخ از او هراسانند.

عشق مجازي در نهايت به عشق حقيقي منجر مي‌شود.

عشق، پيشوا و كاروان سالار كعبه‌ي مقصود و خوشبختي است.

اشك و عشق دو چيز نيستند، بلكه يك واقعيتند.

اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد.

عشق وقتي زيباست كه براي اشك باشد.

نام هاي ديگر عشق در ديوان شمس: آب، آب حيات، آتش، آشنا، آفتاب، اصل، باغ، بحر بي‌كنار، بحر معني، بلاي جان، بهار، بهار دل، جان آسمان، جان جان، جان فزا، خسرو شاهنشهان، خورشيد، دريا، درياي درفشان، زنده‌ي جاودان.

عشق و محبت حقیقی در آینه وحی (2)

عشق و محبت حقیقی در آینه وحی (2)

منابع: سايت حوزه به نقل از مجله مکتب اسلام، شماره 5 (سال 1382)


در بخش نخست این نوشتار، با ویژگی های عشق و محبت حقیقی و کاذب; آشنا شدیم، اینک دنباله بحث:

تمانع محبت راستین و دروغین

محبت خدا و محبت غیر خدا در یک دل نمی گنجد و باید از میان این دو، یکی را برگزید . اگر واقعا مؤمن هستیم باید از دوستی با دشمنان خدا بپرهیزیم و گرنه ادعای مسلمانی نکنیم . خداوند می فرماید:

«لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءهُمْ أَوْ أَبْنَاءهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ...» (1) .

«هرگز مردمی را که ایمان به خدا و روز قیامت آورده‌اند چنین نخواهی یافت که دوستی با دشمنان خدا و رسول او کنند هر چند آن دشمنان پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشان آنها باشند. ... .» .

آن هایی که هم از محبت خدا و هم از محبت غیر خدا دم می زنند، یا ضعیف الایمان هستند یا منافق; و لذا می بینیم که در «غزوات اسلامی » در صف مخالفان، جمعی از بستگان و خویشاوندان مسلمانان بودند; ولی چون خطشان را از خط الهی جدا کرده و به صفوف دشمنان حق پیوسته بودند، مسلمانان با آنها پیکار کردند و حتی جمعی از آنها را کشتند .

محبت پدران و فرزندان و برادران بسیار خوب است و نشانه زنده بودن عواطف انسانی است، اما هنگامی که این محبت رو در روی محبت خدا قرار گیرد، ارزش خود را از دست می دهد . در آیه 24 سوره توبه می فرماید: «بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و قبیله شما و اموالی که به دست آورده اید و تجارتی که از کسادش می ترسید و مساکن مورد علاقه شما در نظرتان از خدا و پیامبرش و جهاد در راه او محبوب تر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل می کند» (2) .

خداوند بیش از هر وجودی محبوبیت دارد و محبوبیت او با محبوبیت دیگری جمع نمی شود این است که وجود او مجمع مطلق ارزشهاست.

محور تربیت

محبت; یکی از مبانی مهم «تعلیم و تربیت» در اسلام است. قرآن کریم که معلم و مربی اخلاق است، مهم ترین محور فضایل اخلاقی را محبت می داند و امام صادق علیه السلام می فرماید: «خدای سبحان پیامبر خود را با محبت الهی تادیب و تربیت کرده است» . کار خدا تادیب است و پیامبر مؤدب او و مدار تادیب آن حضرت صلی الله علیه و آله نیز محبت است.

هستی و کمالات آن، نخست از مولا شروع می شود نه از بنده، یعنی این انسان نیست که در عبادت خدا سه راه دارد، بلکه این خداست که بر اساس مصلحت، با سه راه، انسان ها را می پروراند. خدا عده ای را براساس ترس، عده ای را براساس بشارت و گروهی را براساس محبت تربیت می کند.

همان گونه که رزق موجودات براساس حکمت است: «الله یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر ...» (3) .

خداوند براساس مشیت حکیمانه، به برخی پسر، به برخی دختر و به برخی دیگر، هم پسر و هم دختر می دهد و به بعضی نیز فرزندی عطا نمی کند . در زمینه تعلیم و تربیت نیز چنین است.

خداوند گروهی را براساس ترس از جهنم می پروراند، آنها به گونه ای تربیت می شوند که فعل واجب و ترک حرام را برای این که در قیامت نسوزند، انجام می دهند; برخی را براساس شوق به بهشت می پروراند که آنها فعل واجب و ترک حرام را برای رسیدن به بهشت انجام می دهند و برخی را نیز فارغ از خوف و بشارت می پروراند که همان «اولیاء الله » هستند و خداوند آنان را براساس محبت می پروراند; چنانکه پیامبر را نیز بر مدار محبت پروراند . از این رو عبادت پیامبر و اهل بیت علیهم السلام عبادت شاکرانه و محبانه و عارفانه بوده است . چون ادب پیامبر صلی الله علیه و آله بر محور محبت است آن حضرت اسوه ماست، ما موظف هستیم هم در ارتباط با خدای سبحان و هم در ارتباط با خلق، بر مدار محبت حرکت کنیم، مثلا برای بسیاری از نوآموزان در آغاز کار، پیمودن راه سوم یعنی مدار محبت دشوار است، ولی نباید همه همت اولیای منزل یا مدرسه این باشد که فرزندان و نوآموزان را بر مدار ترس و تشویق یا تنبیه، تربیت کنند . البته باید عده ای را بترسانند که اگر در امتحان یا سایر برنامه ها موفق نشوند، تنبیه، مردود یا اخراج می شوند و عده ای را نیز باید تشویق کنند که اگر در امتحان یا برنامه های کلاس کامیاب شدند، هم جایزه می گیرند و هم آینده سازان خوبی خواهند بود و ... این کارها سودمند است، اما کار نهایی نیست و باید دانش آموز را بر محور محبت تربیت کرد تا دوستدار علم شود و برای مدرک، نمره، شهرت در جامعه، چاپ عکس در مطبوعات و ... درس نخواند . مساله «تخویف » و «تبشیر» در قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام فراوان است، اما نسبت به افراد ضعیف، مرحله نهایی، و نسبت به افراد متوسط، مقدمه و وسیله است تا انسان در اوایل، از راه تنبیه و تشویق و کم کم براساس «تحبیب » حرکت کند (4) .

برترین جلوه عشق و محبت

از جلوه های برجسته عملی عشق به خداوند، عشق به اولیای اوست که حب محبوب خدا، در واقع حب خداست: «بگو اگر خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست داشته باشد ... .» (5) .

در روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می خوانیم: «خداوند را دوست بدارید بدان جهت که شما را غرق نعمت خویش ساخته و دل و جانتان را اشباع نموده است و مرا در شعاع محبت خدا دوست داشته باشید; یعنی چون خداوند دستور به محبت من داده است، مرا دوست بدارید و اهل بیتم را به خاطر محبتی که به من دارید، دوست بدارید» (6) .

در روایات فراوانی این مضون را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و دیگر امامان علیهم السلام داریم که «ایمانتان ایمان واقعی نخواهد بود مگر آن که مرا از جان خویش بیشتر و عترتم را از خاندان خودتان بیشتر و ذریه مرا از ذریه خویش بیشتر دوست داشته باشید» (میزان الحکمة، ری شهری، ج 2، ص 236) .

محبت آل پیامبر صلی الله علیه و آله نیز همانند محبت خداوند باید جلوه عملی داشته باشد و جلوه آن پاکی، تقوا و طهارت است آنان که از اطاعت حق سر باز زده، گناه می کنند و در عین حال دم از محبت عترت می زنند، محبتشان شعاری است، امام علی علیه السلام فرمود: «هرکس ما را دوست دارد، باید مطیع ما بوده و اعمالش همانند اعمال ما باشد» (همان، ص 238) .

اصولا راز این همه تاکید بر محبت و مودت عترت علیهم السلام آن است که امت از این طریق به خداوند راه یابند و عشق و محبت او را بر همه چیز مقدم شمارند و هر علاقه و عشق بی قرار را تحت الشعاع علاقه به او قرار دهند و قلبشان در اختیار عشق به خدا قرار گیرد و وقتی قلبشان در اختیار عشق حقیقی به خدا قرار گرفت، خداوند پنج پاداش بزرگ برای آنان مقرر می دارد که سه پاداش را در همین دنیا و دو پاداش را در قیامت به آنها می دهد:

1 . نخستین موهبت در این جهان استقرار و ثبات ایمان آنهاست: «اولئک کتب فی قلوبهم الایمان ...» (مجادله، 22) .

2 . با روح تازه ای از ناحیه خودش آنها را تایید و تقویت می کند: «و ایدهم بروح منه ...» (همان) .

3 . آنها را در حزب خویش جای می دهد و بر دشمنان پیروز می گرداند: «. . اولئک حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون » (همان) .

4 . و در آخرت، بهشت جاویدان را با تمام نعمتهایش در اختیار آنها قرار می دهد: «. . و یدخلهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها» (همان) .

5 . خشنودی خویش را از آنان اعلام می کند و این لذت بخش ترین احساسی است که به آنها دست می دهد: «. . رضی الله عنهم و رضوا عنه ...» (همان) .

اگر به راستی محبت به خداوند و اولیای او صادقانه باشد، دل; کانون پاکی ها و طهارت می شود و انسانی این چنین عاشق، شایسته همه گونه تکریم و تجلیل است . و بدین ترتیب آن همه ترغیب و تشویق به محبت عترت علیهم السلام گامی است در جهت توجه دادن امت به سیره و روش امامان معصوم علیهم السلام که بدون پیروی از سیره آنان محبت، ثمره ای ندارد . به امید آن که عاشق و محب صادق باشیم .

پی نوشت:

1) مجادله، 22 .

2) نمونه، ج 23، ص 468 و 469 .

3) رعد، 26 .

4) مراحل اخلاق در قرآن، ج 11، ص 330 - 331 .

5) آل عمران، 31 .

6) بحارالانوار، ج 74، ص 14 .

عشق و محبت حقیقی در آینه وحی (1)

منابع : سايت حوزه به نقل از مجله مکتب اسلام، شماره 4 (سال 82)


عشق و محبت، گاهی صادق و حقیقی است و گاهی کاذب و بی معنا . در این نوشتار با ویژگی های هرکدام از این دو نوع عشق و محبت آشنا می شویم .

یکی از معیارهای اخلاقی حیات بخش مکتب اسلام «عشق و محبت » است .

قرآن کریم در مورد محبت می فرماید:

«و من الناس من یتخذ من دون الله اندادا یحبونهم کحب الله و الذین آمنوا اشد حبا لله ...» (1) .

«بعضی از مردم معبودهایی غیر از خداوند برای خود انتخاب می کنند و آن ها را همچون خدا دوست دارند، اما آنهایی که ایمان دارند، محبت شان به خدا شدیدتر است ...» .

مؤمنان به خدا دل بسته اند و دوستان او هستند ولی مشرکان و کافران دوستان بت ها هستند، اما محبت مؤمنان به خدا از محبت بت پرستان بیشتر است; چون هیچ زیبایی به اندازه خدا جمیل نیست و هیچ معرفتی به اندازه معرفت او کمال نیست و هیچ انسانی به اندازه مؤمن عارف نیست، از این رو هیچ انسانی به اندازه مؤمن، عاشق و محب نیست . مؤمنان مردمی اندیشمند و دانا هستند و هرگز ذات پاک او را که منبع همه کمالات است، رها نمی کند .

هر میل و محبتی در برابر عشق به خدا در نظر مؤمنان بی ارزش و ناچیز است . اصولا آنها غیر او را شایسته عشق و محبت نمی بینند; زیرا عشق حقیقی همیشه متوجه نوعی از کمال است . انسان مؤمن هرگز عاشق عدم و کمبودها نمی شود، بلکه همواره دنبال هستی و کمال می رود و به همین دلیل آن کسی که هستی و کمالش از همه برتر است، از همه کس به عشق ورزیدن و محبت سزاوارتر است .

همان طور که آیه فوق می گوید: عشق و علاقه افراد با ایمان نسبت به خدا از عشق و علاقه بت پرستان به معبودهای پنداریشان ریشه دارتر و عمیق تر است .

چرا چنین نباشد؟ آیا کسی که واقعیتی را دریافته و به آن عشق و محبت می ورزد با کسی که گرفتار خرافه و تخیل است می تواند یکسان باشد؟ (2) .

محبت مؤمن به خدا از محبت مشرک به بت برتر است; زیرا بت اگرچه زیبا باشد، زیبایی بصری و سمعی یا زیبایی خیالی و وهمی دارد و درک این زیبایی ها به وسیله گوش و چشم و تاثیر این محبوب ها در حد وهم و خیال است، چون انسان ناآگاه می پندارد از بتان و به طور کلی از غیر خدا کاری ساخته است، بنابراین، معرفت بت پرستان در حد توهم; و زیبایی شناسی آن ها در حد خیال است و به همین دلیل محبت و عشق آنها از محدوده چشم و گوش از یک سو و از محور وهم و خیال از سوی دیگر نمی گذرد، ولی مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبیعی محبوب حقیقی را می نگرد، بلکه از راه عقل، کمال معقول و اسمای حسنای الهی را می نگرد و درک او قوی تر است و چون درکش قوی تر است در نتیجه محبت او هم بیشتر است .

در نبردهایی که بین مردان با ایمان و کافران در طول تاریخ اتفاق افتاده است، مؤمنان همواره پیروز بوده اند و این بدان دلیل است که ایستادگی و مقاومت در سایه علاقه، همان ایستادگی در پرتو معرفت است و چون معرفت مؤمنان کامل تر است، علاقه آنها نیز کامل تر است و چون محبت و اشتیاق و علاقه آنها کامل تر است، ایستادگی آنها نیز کامل تر و بیشتر است و چون مقاومت و ایستادگی آنها بیشتر است، قهرا پیروزی از آن آنهاست .

البته امدادهای غیبی، نقش سازنده ای دارد ولی زمینه ساز حصول آن امدادهای غیبی همین محبت ها، معرفت ها، عشق ها و شوق های وافر سالکان کوی حقیقت و معنویت است و در هر موردی که چنین ثمری از نبرد با کافران به دست نیامده، بر اثر ضعف معرفت، نقص ایمان و قصور محبت بوده است (3) .

انواع محبت

در دایره خلقت، محبت به پنج درجه تقسیم می شود:

الف) محبت نزولی: مانند محبت والدین نسبت به فرزند .

ب) محبت صعودی: مانند محبت فرزند نسبت به والدین .

ج) محبت عرضی: مانند محبت بین زن و شوهر و خواهر و برادر .

د) محبت خیالی: مانند محبت بین مردم .

ه) محبت فطری: مانند محبت بین خدا و بنده .

این پنج درجه محبت بر دو نوع است:

1 . محبت صادق (فطری) .

2 . محبت کاذب (بقیه موارد) .

عشق و محبت راستین

محبت صادق آن است که انسان کمال را درست تشخیص بدهد و وقتی به کمال آگاهی پیدا کند به آن دل می بندد; مانند محبت به خدا، که این نوع محبت جاذبه ساز است و تنها یک علاقه قلبی نیست، بلکه باید آثار آن در عمل انسان منعکس شود . کسی که مدعی حب پروردگار است، نخستین نشانه آن این است که باید از پیامبر و فرستاده او پیروی کند .

«قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله ...» (4) .

«بگو ای پیامبر اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید که خدا شما را دوست دارد ...» .

در حقیقت این اثر طبیعی محبت است که انسان را به سوی «محبوب » می کشاند و این گونه محبت آثار علمی دارد و دارنده آن را با محبوب پیوند می دهد و در مسیر خواسته های او به تلاش پرثمر وا می دارد . دلیل این موضوع روشن است; زیرا عشق و علاقه انسان به موجودی، حتما به خاطر این است که کمالی در آن یافته است .

هرگز انسان به موجودی که هیچ نقطه قوتی در آن نیست، عشق نمی ورزد، بنابراین، عشق انسان به خدا به خاطر این است که او منبع و سرچشمه اصلی هر نوع کمال است، مسلما چنین وجودی، تمام برنامه ها و دستورهایش نیز کامل است و در این حال چگونه ممکن است انسانی که عاشق تکامل و پیشرفت است از آن برنامه ها سر باز زند و اگر سر باز زد، نشانه عدم واقعیت عشق و محبت است .

آنها که شب و روز از عشق پروردگار یا عشق و محبت پیشوایان اسلام و مجاهدان راه خدا و صالحان و نیکان دم می زنند، اما در عمل کمترین شباهتی به آنها ندارند، مدعیان دروغین بیش نیستند .

آنها که سر تا پا آلوده گناهند، با این حال قلب خود را مملو از عشق خدا، پیامبر، امیر مؤمنان و پیشوایان بزرگ می دانند و یا عقیده دارند که ایمان و عشق و محبت تنها به قلب است و ارتباطی با عمل ندارد، از منطق اسلام به کلی بیگانه اند; بنابراین، محبت یک علاقه عملی است و کسی که خدا را دوست می دارد، از فرمان او پیروی می کند و خداوند هم او را دوست دارد و به دنبال این دوستی، آثارش در مناسبات او با انسان آشکار می گردد، گناهانش را می بخشد و او را مشمول رحمت «رحمانیه » و رحیمیه » خویش قرار می دهد .

دلیل دوستی متقابل خداوند نیز روشن است; زیرا او وجودی است از هر نظر کامل و بی پایان و به هر موجودی که در مسیر تکامل گام بردارد، بر اثر سنخیت، پیوند محبت خواهد داشت (5) و هرچه این پیوند قوی تر باشد، انسان را به سوی «محبوب » می کشاند; مخصوصا محبتی که انگیزه آن کمال محبوب است، احساس این کمال سبب می شود که انسان سعی کند خود را به آن مبدا کمال و اجرای خواسته های او نزدیکتر گرداند (6) .

در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که فرمود:

«هیچکس ایمانش به خدا خالص نمی شود مگر آن زمانی که خداوند در نظرش محبوب تر از جانش و پدر و مادر و فرزند و خانواده و مالش باشد» (7) .

در حقیقت اخلاص در دین هنگامی به طور کامل واقع می شود که قلب انسان به غیر خداوند متعال (حتی به منظورهای اخروی از قبیل رسیدن به نعمت بهشت و یا خلاصی از آتش) بستگی پیدا نکند، بلکه تنها و تنها متعلق قلبش خداوند متعال باشد . پس اخلاص در دین تنها با حب الهی صورت می گیرد .

آری حب و دوستی، تنها وسیله ارتباط هر طالبی به مطلوب خود می باشد و دوست را به سوی «محبوب » و معشوق خود جذب می کند تا بدینوسیله نقص خود را کامل نماید و هیچ بشارتی برای «محب » لذت بخش تر از آن نیست که به او خبر دهند محبوبت، ترا دوست دارد .

انسان غذا را دوست دارد و به سوی آن می رود، می خوهد نقصی را که در خود به واسطه گرسنگی احساس می کند، رفع نماید . کسی هم که دوست خود را می جوید برای انس گرفتن با او و رفع تنهایی خود می باشد .

پس بنده ای که راه محبت الهی را طی می کند، آرزویی جز آنکه خداوند او را دوست داشته باشد، ندارد . او می خواهد چنانکه خدا را دوست دارد، خدا هم او را دوست داشته باشد و چنانکه او برای خداست، خدا هم برای او باشد . اما سخن در اینجاست که خدای متعال هر محبتی را لایق خود محسوب نمی دارد، بلکه محبتی را لایق خود می داند که صادق باشد و بنده صراط توحید را (به آن اندازه ای که در ادراکش می گنجد) طی کند و متدین به دین توحید و اسلام شود; همان اسلامی که تمام انبیاء و سفرای الهی به آن دعوت کرده و در آخرین دین آسمانی یعنی «اسلام » به نحو احسن و اکمل بیان شده است .

خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله راهی را که در طریق توحید و اخلاص طی کرده است، معرفی نموده که راه من دعوت به سوی خداوند از روی بصیرت کامل و اخلاص بدون شرک می باشد، پس راه پیامبر دعوت به سوی حق و اخلاص است و تابعین او هم چنان خواهند بود .

خدای متعال هم بیان داشته که شریعت این پیامبر، آیینه تمام نمای همان راه; یعنی «دعوت به سوی حق و اخلاص » می باشد که بر پایه اخلاص و حب خداوند پایه گذاری شده است (8) که این اخلاص و محبوبیت همان عشق حقیقی است که در جهان پاکی ها غلغله به پا می کند و عاشق را از خود بیخود می کند تا آنجا که جز او را نمی بیند و سودایی جز سودای او در دلش نیست و آنگاه وجود عاشق در آتش عشق معشوق شعله ور می گردد و در نتیجه عاشق هیچ نبیند، هیچ نخواهد، هیچ نپسندد و هیچ راه نپوید مگر حضرت دوست را .

عشق و محبت دروغین

محبت کاذب آن است که انسان، نقص را کمال بپندارد و بر اساس چنین پندار باطلی به آن کمال موهوم علاقه مند گردد; مانند محبت غیر خدا، مخصوصا محبت عالم طبیعت; محبت کاذب، جاذبه ای است که عین دافعه است; چنانکه افعی ها با نفس کشیدن، برخی از حشرات را جذب می کنند، اما نه برای پرورش و کمال، بلکه برای هضم و نابود کردن .

بنابراین، جذب آنان، جذب کاذب است .

زرق و برق دنیا نیز چنین است . انسان اگر به دنیا دل ببندد، دنیا جاذبه دارد و او را به سوی خود جذب می کند، اما این جذب برای این است که او را درهم بکوبد و نابود کند; ولی ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان است، بلکه محب آنان نیز هست و آنان را به سمت خود جذب می کند تا آنها را بپروراند و احیاء کند . از این رو هر محبتی غیر از محبت خدا باطل و دروغین است .

(مراحل اخلاق در قرآن، ج 11، ص 327 - 326) .

نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون » می گوید:

لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراوتش از بین رفت . او به مادرش وصیت کرد:

«پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک بیماری همه طراوت خود را از دست بدهد و نشاط او فرو بنشیند; بلکه محبوبی را انتخاب کن که زوال پذیر نباشد» . بنابراین شناخت و معرفت، محبت حقیقی می آورد و غفلت، محبت کاذب.

(همان، ص 328) .

پی نوشت:

1) بقره، 165 .

2) تفسیرنمونه، ج 1، ص 565 .

3) مراحل اخلاق در قرآن، آیت الله جوادی آملی، ج 11، ص 325 و 326 .

4) آل عمران، 31 .

5) تفسیر نمونه، ج 2، ص 385 - 384 .

6) همان، ج 15، ص 138 .

7) سفینة البحار، ج 1، ص 201 .

8) ترجمه تفسیر المیزان، استاد عبدالکریم نیری بروجردی، ج 3، ص 289 - 288 .

خوش آمد باز شهرالله خوش آمد

علامه حسن زاده آملي


خوش آمد باز شهرالله خوش آمد

برای مردم آگه خوش آمد

 ندای  عرشی  صوموا تصحوا

ز میر کاروان ره خوش آمد

خوش آمد همدم شب زنده داران

چو یار مهربان از ره خوش آمد

بود در  این  صدف  درّ  یتیمی

فروزانتر ز مهر و مه خوش آمد

فرود  آمد  به  شهر الله  قرآن

زهفتم آسمان به به خوش آمد

نه قرآن بلکه دیگر مصحف حق

در او نازل شده خه خه خوش آمد

مهی گسترده در وی خوان یزدان

ندارد منع این درگه خوش آمد

در این مه  میهمانان  خدائیم

خدایا این  مبارک مه خوش آمد

برای خلوت دلداده عشق

سرشب تا سحر صد ره خوش آمد

حسن از ذوق ادراکش سراید

خوش آمد باز شهرالله خوش آمد

 

حضرت علامه حسن زاده آملي

بهاريه مختوم به مدح حضرت ولي عصر(عج)



بهاريه مختوم به مدح حضرت ولي عصر(عج) [1]





تا به نشاط[2] و سرور[3] ساقيك[4] روزگار

باده‌ي[5] كبر و غرور ريخت به جام بهار

سَورت[6] دَي طي نمود گردش ليل و نهار

شد كره‌ي آفتاب بُرج[7] حَمَل[8] را مدار[9]

گشت مزين[10] زمين باز ز نقش و نگار



فصل زمستان گذشت باد بهاري وزيد

شاخ درختان شكفت سبزه و ريحان دميد

باز شد از تيره خاك نو گل الوان پديد

زرد و بنفش و كبود آبي و سرخ و سپيد

بس‌كه فزون است رنگ كس نتواند شمار



بسطِ بسيطِ[11] زمين زينت و زيور گرفت

عالم پير نَوان[12] وضع نوين برگرفت

دشت و دِمَن[13] تَلّ[14] و كوه جلوه‌ي ديگر گرفت

لشگر گل رنگ رنگ توده‌ي اَغْبَر[15] گرفت

دفتر ماني[16] گشود نقش‌گر[17] مَرغزار[18]



پيكر عريان شاخ گشت ز نو سبز پوش

حُلَّه‌ي[19] اخضر ز برگ شيخ شجر را به‌دوش

برگ ز نيسان[20] نمود لوءلوء غلطان به گوش

برق به نور و فروغ رعد به بانگ و خروش

تا ز دل ابر ريخت گوهرِ تر بار بار[21]



ساحت[22] بستان و باغ سبز و جوان گشت باز[23]

منظره‌ي باغ و راغ[24] رشگ جنان گشت باز

نَفحَه‌ي[25] باد بهار مشك فشان گشت باز

بلبل شوريده‌حال گرم فغان گشت باز

شاهد گل را عيان ديد چو اندر كنار



گشت به هر باغ و راغ از اثر فَروَدين

قصر خَوَرنَق[26] پديد فرش سِتَبرَق[27] مبين

وز پي تزيين باغ جلوه‌ي ماء معين[28]

ريخته سيم[29] مذاب بر ورق زُمْرُدين

يا شده سيماب[30] ناب جاري در جويبار



اردو ارديبهشت پس به هزاران دَلال[31]

يك‌سره تسخير كرد درّه و كوه و تِلال[32]

فوق و يمين و يسار قلب و جَنوب و شَمال[33]

پرچم فتح‌الفتوح زد به فراز جِبال

وز« لِمَنِ الْمُلْك[34] » كوفت كوس[35] جلال[36] و وقار[37]



گردش ايام كرد چون سپري اين دو ماه

خسرو ارديبهشت داد به خردادگاه

كرد بدو واگذار جمله گروه و سپاه

خيمه و اَرگ و سرير[38] جِقَّه[39] و تاج و كلاه

ملك و ضياع[40] و عِقار[41] قصر و قِلاع[42] و حصار



جمله بنات نبات[43] خواست چو خردادشان

تا كند از فيض شمس خرم و آبادشان

تربيت آغاز كرد وز ره ارشادشان

داد نخستين به تير بعد به مردادشان

تا به مقام بلوغ ساخت صِغارش كِبار



شاخه‌ي فرتوت توت بار دگر در بهار

سرخ و سپيد و سياه نُقلِ تر آورد بار

شهد و شكر تنگ تنگ چيده به‌هم استوار

بس‌كه درختش عظيم بس ثمرش بي‌شمار

آمده چون كهكشان ثابت و سيار بار



منظر گيلاس بين چون صنمي سبزپوش

تا كمر از پاي عور تا به سر اخضر ز دوش

يا كه بتي زُمْرُدين عِقد[44] عقيقش به گوش

يا نه ز مستي به باغ خواجه‌ي مرجان فروش

دست فشان پاي كوب مرجان ساز و نثار[45]



به زردآلو نگر گشته عجب دل‌ستان

صانع قدرت ز صنع ساخته قنّاد سان

زرده‌ي بيضُ‌‌الّدجاج[46] پر شکر و زعفران

ريخته بر شاخسار چون به فلک اختران

شاخ نديدي يقين آوَرَد اختر به بار



ز آلبالو کنون لذّت خوشاب[47] جوي

بين بدني پر زخون سنگدلي سرخ روي

يا بود آن شاخِ سبز شاهدکي تندخوي

کز دل عُشّاق زار بسته به طرّار موي

يا نه ز ياقوت و لعل سُبحَه[48] به کف شيخ‌وار



آلوي زرد و سياه از دو شجر کن سراغ

اين شده زرين به شاخ همچو فروزان چراغ

وان دگري تيره رنگ چون پر شبگون زاغ

هر دو به شکلند و طعم بيضي و شيرين به باغ

هر دو ظريف و لطيف خوشمزه و خوشگوار



طرف دگر روي شاخ خسرو اثمار[49] بين

آمده گوئي به باغ مريم قدرت مکين[50]

امرود[51] عيسي صفت در بغلش مست بين

ور که مسيح زمان نيست گلابي چين

از چه دمد روح راح[52] بر تن زار و نَزار[53]



هست به شاخي دگر ديدن بِهْ دل‌نشين

گر چه بود زرد چهر ليک تنش بين سَمين[54]

رنگ رُخَش روح بخش بوي خوشش عنبرين[55]

نافه صفت مشک خشک در دل تنگش مکين[56]

با همه وصفش ز دهر گَردِ مِحَن[57] بر عِذار[58]



سيب سمن بو[59] به شاخ طرح خوشي ريخته

از شكر و شهد ناب معجزه انگيخته

ياسمن و ارغوان با لَبَن آميخته

جمله پس از امتزاج[60] از شجر آويخته

گوي صفت لاله رنگ همچو عِذارِ نگار[61]



ليموي شيرين و ترش آمده شِكّر فشان

هست رخ و بوي و شكل از سه گروهش نشان

زردي رويش بيان چون رخ محنت كشان

بوي نكويش نشان از نفس مهوشان

شكل چو گويش نشان بند به چوگان[62] يار



سمت دگر بين به باغ شاخه‌ي پر پُرتُقال

كز رخ زردينه رنگ مي‌برد از دل ملال[63]

كودك فربه تني‌است سيم بدن زر جمال

گرچه رَضيعي[64] است خُرد ليك به عين كمال

گشته عيان چون سهيل[65] از قلل كوهسار



دختر نارنج بين ز برگ او را حجاب

داده صفا چون عروس چهره به آب و لعاب

ساخته با پير دير گوي طلا پر شراب

يا زده از كوهسار سر كره‌ي آفتاب

يا نه ببين چون كليم در شجر سبز نار[66]



حُقّه‌ي[67] سرخ انار آمده آتش جبين

دل همه دل دُرّ و لعل رخ همه رخ بُسَّدين[68]

ليك چو بختم نگون از سر شاخش ببين

چشم تفكر گشاي گنج به وصفي چنين

ديده كجا ديدگان جز به درخت انار



تاك معنب[69] نگر گشته ز انگور چون

ساخته صرّاف سان دكّه به باغ اندرون

دكّه زَبَرجَد[70] نگار امتعه[71] از حد فزون

خوشه‌ي ياقوت و لعل كرده ز بندي نگون

عقد لئال[72] و دُرَر[73] داده بقيه قرار[74]



سوي دگر بين هلو فربه و شوخ[75] و قشنگ

نيم رخش لعل‌گون نيم دگر نقره رنگ

نرم تنش همچو شهد سخت دلش همچو سنگ

گرچه به طعم است و بوي چون مُل[76] و گل تنگ تنگ

ليك چو اطلس نگر پيكر وي پر غبار



ساحت بُستان و باغ گاه مَقَرّ[77] شد كنون

چون همه كامل صفات طفل ثمر شد كنون

خربزه در شكل و رنگ بيضه‌ي زر شد كنون

بيضه‌ي زرفام بين غرق شكر شد كنون

لاجرمش لازم است دشنه‌ي بُرّان به كار



به هندوانه نگر آن كُرَوي شكل بين

سرخ گل و انگبين[78] آمده با هم عجين

بطن عجيني چنين دانه نشان نقطه چين

همچو رخ بي كسان نيم رُخش بر زمين

همچو دل بي‌دلان جمله دلش داغ‌دار



تازه و شاداب بين پيكر سبز خيار

هم‌چو بُتان دلستان هم‌چو شهان تاجدار

پيرهنش زُمْرُدين تن گُهر شاهوار

از نمكش كن مليح چون نمكين لعل يار

ليك بُنش تلخ بين چون بن دندان مار



شرح لطايف گذشت وصف ز انجير بين

نرم‌تني بي حجاب از شكر و شير بين

دانه‌ي خشخاش و شهد درهم وتخمير بين

نام به قرآن از او آمده تفسير بين[79]

تا كنم از احترام اصل سخن اختصار



پار[80] به فصلي چنين نيم شبي دلنشين

از غم گردون دون اين دل محنت قرين

بود چو مرغي غمين در قفس تن مكين

ناله‌ي زارش انين[81] آه وفغانش حزين

تا ز كفم در ربود خوابْ عِنان قرار



به به از اين بخت سعد احسن از اين ديدگان

كانچه نهان بود آن ديد عيان در عيان

ديد سپهري ز روح ديد جهاني زجان

ديد مشعشع[82] زمين ديد ملمّع[83] زمان

ديد سما سيمگون ديد هوا نور بار



ديد به گاهي چنان ديده‌ي جان اين‌چنين

كامده خلقي كثير جمع به يك سرزمين

خرد و كلان شيخ و شاب[84] كُلُُّهُما اجمعين

هم همگي با سرور سوي سما ناظرين

هم، همه را تا سپهر همهمه‌ي ابتشار[85]



بس ز يمين و يسار نور مردّف رسيد

بس كه فضا سبز و زرد سرخ و بنفش و سپيد

شد ز تشعشع تمام جوّ هوا ناپديد

وز نفحات[86] رياح[87] غاليه[88] چندان وزيد

كارض و سَما را گرفت نَكهت[89] مشك تتار[90]



ساحت قدسي چنان الغرضم برد هنگ[91]

كرد برون بي‌درنگ از دل و جانم درنگ

پاي روانم چو گشت زان همه اعجاب لنگ

بار دگر نور ساخت ارض و سما رنگ رنگ

وز فلك آمد فرود محمل يك شهريار



نيست اثر از وجود ديگرم اندر ميان[92]

جاي سخن گشت تنگ چيست زمين و زمان

يا چه بود نور و مشك يا كه بود اين و آن

منعدم[93] آمد كنون هر چه به‌جز شاه جان



طلعت حق شد عيان بي حُجُب[94] و استتار

طلعت ذات قديم، المتعالُ المكين

مظهر ربّ رحيم رحمتٌ لّلعالمين

مطلع نور وَدود[95] راحم رحم آفرين

معطي[96] جود وجود قائم حيّ مبين

چاردهم نور پاك خسرو حق اقتدار



جان حزين بازگشت مشرق اشراق دوست

ني غلطم نيست جان هرچه بود اوست اوست

خاصه دراين صبح عيد كان صنمم روبروست

نيمه‌ي شعبان رسيد اوست كزو آرزوست

مدح امام زمان قدرت پروردگار



آيت عظماي فرد مالك دنيا و دين

قطب[97] حقيقي وقت نور رخ مرسلين[98]

شاه ملك پاسبان ماه فلك آستين

ريشه‌ي حُبّ اصل عشق[99]، جوهر آن ذات اين

اول ايجاد خلق آخِر هشت است و چهار



حضرت شيءٌ بليغ معني حبل المتين

لَمعَه‌ي[100] الله و نور ترجمه‌ي يا و سين

مُنزِل[101] اُمُّ‌الكتاب[102] مرشد روح‌الامين[103]

واقف ظنُّ و گمان كاشف شكّ و يقين

آنكه به كونين[104] از اوست مرحمتم انتظار



اي كه به فرمان توست قاطبه‌ي[105] ممكنات

خواند چو ربّ غفور در همه قرآن ثنات

كي دگر آيد ز عقل مدح تو سلطان ذات

ليك «نفيسي» به خواب ديد چو شمس لقات

شد پي اظهارِ مهر عرض دو شعرش شعار



--------------------------------------------------------------------------------



[1] اين بهاريه از مرحوم حسين نفيسي است متوفي به سال 1363 شمسي اهل همدان. شرح پاورقی و تعلیقات آن از خودم است.



[2]- نشاط: خوشي، شادماني، خرمي، سرور، شادي، طرب، خرسندي، سرزندگي، دل زندگي، زنده دلي، خوش‌دلي.



عارف گفت: نشاط صديقين از ادراك آنان است. فيض ادراك حق ايشان را در هنگام وقوع هر امتحاني، و ياد دادن به آنها است دوام بقاء قديم را در حالي كه حضور زمان در سرمديت او داخل نمي‌شود. اين حال موجب پرورش بقاي ايشان با حق بدون زوالي و ملالي است. (مشرب الارواح – روزبهان)



روزگاري است كه سوداي بتان دين من است

غم اين كار، نشاط دل غمگين من است (حافظ)



[3]- سرور: شادكردن و شاد گرديدن، شادمانه كردن. و نيز به معني بشارت گرفتن جامع. شادي دل را گويند كه در آن نور حق و عيش مدام باشد.



پير هرات فرمايد: ميدان نود و چهارم سرور است. از ميدان مكاشفه ميدان سرور زايد. جمله شادي‌ها سه‌اند: يكي شادي حرام است و آن به معصيت شاد بودن است. و يكي شادي مكروه و آن به دنيا شاد بودن است و يكي شادي واجب و آن شادي است به حق و آن، آن است كه گفت: فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به (توبه/ آيه111)



[4]- ساقيك: منظور همان ساقي است و كاف ساقيك مي‌تواند هم كاف تصغير باشد و هم كاف تحبيب كه در اينجا احتمالاً كاف تحبيب است. ساقي به معني آب ده، آب دهنده، آنكه سيراب كند، آنكه تشنگي فرو نشاند. در نزد عارفان فيض رسانندگان و ترغيب كنندگان را گويند كه به كشف رموز و بيان حقايق، دل‌هاي عارفان را معمور دارند. اصطلاح ساقي در قرآن كريم در سوره‌ي الانسان آيه‌ 21 آمده است. وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُوراً (پروردگارشان شراب بسيار پاك به آنها مي‏نوشاند) كه در اينجا حضرت حق خود را ساقي ناميده است. پس ساقي اشاره به محبوب مطلق و فيض رساننده‌ي معني است كه شراب عشق را به عاشقان خود مي‌نوشاند. و همچنين مبدأ فياض را گويند كه همگي ذرات وجود را، از باده‌ي مستي سرخوش نمايد.



در اينجا روزگار و عوامل طبيعت مانند ابر و باد و مه و خورشيد و فلك، به امر و اراده‌ي خداوند دست به دست هم داده تا زمين را به واسطه‌ي فيض ربوبي از باده‌ي مستي سرخوش، سرسبز و پويا نمايند.



مي و ساقي چه باشد نيست جز حق

خدا داند كه اين عشق از چه باب است



ساقي جان در قدح دوش اگر دُرد ريخت

دُردي ساقي ما جمله صفا در صفاست (ديوان شمس)



ساقيا بر خاك ما چون جرعه‌ها مي‌ريختي

گر نمي‌جستي جنون ما چرا مي‌ريختي (مرآت عشاق)



ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد

كه به تدبير تو تشويش خُمار آخِر شد



ساقي كه جامت از مي صافي تهي مباد

چشم عنايتي به من دُرد نوش كن (حافظ)



از پرده برون آمد ساقي قدحي در دست

هم پرده‌ي ما بدريد هم توبه‌ي ما بشكست (عراقي)



جام ما دريا و حق ساقي شده

هر دو عالم جرعه‌ي باقي شده (محمد اسيري لاهيجي)



[5]- باده: در لغت به معني شراب، شرابي كه خام از خم برآورده، استعمال نمايند. بدان جهت كه باد غرور در سر آورد و هاء باده، هاء نسبت است.



در اصطلاح عرفان عشق را گويند وقتي كه ضعيف باشد، و اين عوام را نيز باشد، و در بدايت سلوك بود. (عراقي)



همچنين عشقي را گويند كه هنوز شدت نيافته باشد و اين مرتبه‌ي محبت مبتديان است.



عاشقي را كه چنين باده‌ي شبگير دهند

كافر عشق بود گر نشود باده پرست



زان باده كه در ميكده‌ي عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش (حافظ)



چنين شنيده‌ام از مفتي مسائل عشق

كه مرد پخته نگردد مگر ز باده‌ي خام (خواجوي كرماني)



تا دل من صيد شد در دام عشق

باده شد جان من اندر جام عشق (سنايي غزنوي)



هر كه از ساقي عشق تو چو من باده گرفت

بي‌خود و بي‌خرد و بي‌خبر و حيران شد (عطار نيشابوري)



تن زدم ليك دلم نعره زنان مي‌گويد

باده‌ي عشق تو خواهم كه دگرها بادند (ديوان شمس)



[6]- سَورت يا سُورت: شدت، تيزي و حدت و تندي هر چيز.



[7]- بُرج: منزلگاه ستارگان، يكي از دوازده بخش فلك. برج، دوازده است و نام بروجِ دوازده‌گانه از اين قرار است: حَمَل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدي، دلو و حوت.



حَمَل با ثور و با جوزا و خرچنگ

بر او بر هم چو شير و خوشه آونگ



دگر ميزان و عقرب، پس کمان است

ز جَدي و دلو و حوت آن جا نشان است (شبستري- گلشن راز)



[8]- حمل: برج برّه. نام برج اول از بروج دوازده‌گانه، مطابق است با فروردين و روز اول آن عيد نوروز ايرانيان است.



[9]- مدار: جاي گردش، جاي دور زدن چيزي، محور، مركز جايي كه بر آن دور مي‌زنند و برگرد آن مي‌گردند. در نجوم خطي فرضي كه سيارات در گردش انتقالي خود به دور خورشيد طي كنند.



مدار چرخ كند آگهم ز ليل و نهار

مسير چرخ خبر گويدم ز صيف و شتاء (مسعود سعد سلمان)



مدار نقطه‌ي بينش ز خال تُست مرا

كه قدر گوهر يكدانه گوهري داند (حافظ)



[10]- مزين: آراسته، زينت شده.



[11]- بسط بسيط زمين: بسط: پهنا، وسعت، فراخي، گسترش. بسيط: گسترده، سطح. بسط بسيط: فراخي سطح، روي زمين. بسط بسيط زمين: گسترة سطح زمين.



در عرفان عالم ثبوت يا عالم اعيان ثابته را گويند. عالم بسيط: محتوي همه‌ي موجودات(كلي، معنوي، عقلي و جزيي) است كه در عالم محسوس ما آشكار گرديده است.



بسيط زمين با همه آب و تاب

بود جزيي از پيكر آفتاب



به كوهي كه خورشيد از آن دره ايست

بسيط زمين كمتر از ذره ايست (ملك‌الشعراي بهار)



[12]- نوان: متحرك، لرزان، جنبان.



شاخ گل گر نكشيدي ستم از بهمن

نه چنين زرد و نوان و نه نزارستي (ناصرخسرو)



[13]- دمن: صحرا، كنار، دامنه.



بعد از اين دشت و دمن رشك جنان خواهد شد

زلف سنبل به چمن مشك فشان خواهد شد (رهي معيري)



[14]- تلّ: كوه پست و پشته بلند را گويند.



به بلند و پست عالم تپش حيات پيدا

چه دمن چه تل چه صحرا، رم اين غزاله ديدم (اقبال لاهوري)



[15]- اغبر: گردآلوده. آنچه به رنگ خاكي باشد.



[16]- ماني: نام نقاش مشهوري بوده در زمان اردشير و بعد از عيسي ظاهر شد و دعوي پيغمبري كرد و كتاب او كه به تصاوير دلكش منقش بوده، ارژنگ يا ارتنگ نام دارد.



ز بس گل كه در باغ مأوي گرفت

چمن رنگ ارتنگ ماني گرفت (رابعه بلخي)



[17]- نقش‌گر: نقاش، صورتگر، تصوير ساز



[18]- مرغزار: سبزه زار، علفزار، چراگاه، زميني كه در آن گياه مرغ فراوان باشد.



[19]- حله: ازار، برد يماني، جامه‌ي نو، لباس و پوشاك، رخت و قبا.



[20]- نيسان: نام ماه هفتم از ماه‌هاي روميان و آن ماه دوم بهار است مطابق ارديبهشت فارسي و ثور عرب و تقريباً برابر است با آوريل فرانسوي و آن 30 روز است. و باران اين ماه را مجازاً نيسان گويند.



[21]- تا ز دل ابر ريخت گوهرِ تر بار بار: أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يزْجِي سَحَابًا ثُمَّ يؤَلِّفُ بَينَهُ ثُمَّ يجْعَلُهُ رُكَامًا فَتَرَي الْوَدْقَ يخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ وَينَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ جِبَالٍ فِيهَا مِنْ بَرَدٍ فَيصِيبُ بِهِ مَنْ يشَاءُ وَيصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يشَاءُ يكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ « نور/ آيه43»



آيا نديدي كه خداوند ابرهايي را به آرامي مي‌راند، سپس ميان آنها پيوند مي‌دهد، و بعد آن را متراكم مي‌سازد؟ در اين حال، دانه‌هاي باران را مي‌بيني كه از لابه‌لاي آن خارج مي‌شود؛ و از آسمان، از كوه‌هايي كه در آن است، دانه‌هاي تگرگ نازل مي‌كند، و هر كس را بخواهد بوسيله آن زيان مي‌رساند، و از هر كس بخواهد اين زيان را برطرف مي‌كند؛ نزديك است درخشندگي برق آن (ابرها) چشمها را ببرد.



[22]- ساحت: درگاه، آستانه، گشادگي، فراخناي.



خسروا گوي فلك در خم چوگان تو باد

ساحت كون و مكان عرصه‌ي ميدان تو باد (حافظ)



[23]- ساحت بستان و باغ سبز و جوان گشت باز: وَهُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَاتَ كُلِّ شَيْءٍ (انعام/ آيه99)



اوست خدايي كه از آسمان باران فرستاد و بدان باران هر گونه نباتي را، رويانيديم.



[24]- باغ و راغ: تركيب عطفي و اسم مركب است. به باغستان‌ها و دشت‌هاي سبز و خرم اطلاق مي‌شود.



راغ؛ دامنه‌ي كوه كه به جانب دشت يا صحرا باشد. همچنين صحراي سبزه‌زار. زمين نشيب و فراز كه چمن‌زار و شكوفه‌زار باشد. مرغزار، تفرجگاه و سبزه‌زار.



مگر ديده باشي كه در باغ و راغ

بتابد به شب كرمكي چون چراغ (بوستان سعدي)



اي خواجه ترا غم جمال ماهست

انديشه‌ي باغ و راغ و خرمن گاهست



ما سوختگان عالم تجريديم

ما را غم لا اله الا اللهست (ابوسعيد ابي الخير)



كجا در باغ و راغ و جويباران

ز جام مي همي باريد باران (فخرالدين اسعد گرگاني)



[25]- نَفحَه: دميدن بوي خوش، منتشر شدن رايحه‌ي طيب.



[26]- خَوَرنَق: قصري كه براي بهرام گور ساخته‌اند و داراي بام زيبا و جاي سور و ضيافت بوده است.



محلي در يك ميلي شرقي نجف در عراق عرب كه به سبب قصري كه نعمان بن امروءالقيس(از ملوك لخم*) براي يزدگرد اول ساساني ساخت، مشهور است، بعدها قصر خورنق وسعت يافت ولي در قرن چهارم ميلادي ويران بود، اين قصر در اشعار شاعران جاهلي آمده و آنرا مانند قصرسدير كه نزديك آن بود يكي از عجايب سي‌گانه‌ي جهان شمرده‌اند. نام خورنق با نام معمار يوناني آن سنمار و داستان وي همراه است كه پس از اتمام، نعمان وي را از بام قصر فروافكنده است، و نيز خورنق ظاهراً نامي ايراني‌الاصل باشد و از هوورن (داراي بام زيبا) يا خورنر (جاي سور و ضيافت) گرفته شده است. صاحب برهان آورد: عمارتي بوده بسيار عالي كه نعمان بن منذر به جهت بهرام گور ساخته بود و عجمان يك قصر آنرا خورنگه نام كردند يعني جاي نشستن بطعام خوردن و قصر دوم را كه سه گنبد متداخل بود و به جهت معبد و عبادتخانه تمام كرده بودند به سدير موسوم ساختند چه به زبان پهلوي گنبد را دير گويند.



در شرفنامه‌ي منيري راجع به اين قصر آمده است: نام قصر بهرام كه بناء عجيب و غريب است. «سنمار» بنّاء او بود، به تازيش سنمار گويند. و در عجائب البلدان آمده كه بنائي است به ظهر كوفه نعمان بن منذر بر سر وي رفت و گفت هرگز مثل اين بناء نديده‌ام، سنمار گفت: من جايي دانم كه اگر سنگي از آنجا برگيريد همه بيفتد، نعمان گفت جز تو هم كسي داند؟ گفت ني. نعمان گفت كه وي را از آن قلعه بيندازند، سنمار را از قلعه انداختند تا هلاك شود.



در روايت ديگري آورده‌اند كه: چون سنمار انعام فاخر يافت گفت: اگر مي‌دانستم كه چندين از انعام مبذول خواهي فرمود من از اين هم خوبتر مي‌ساختم ، نعمان گفت از اين هم خوبتر راست ميتواني كرد؟ و در خاطر كرد اگر او را زنده بگذارم او براي پادشاهي ديگر از آن خوبتر كند پس گفت كه هم از آن قصرش درانداختند. در معجم البلدان آمده: اين كاخ را به امر نعمان بن منذر مردي موسوم به سنمار به شصت سال ساخت چه او يكي دو سال بساخت و مي‌پرداخت و بعد غيبت مي‌كرد پنج شش سال به دنبال او مي‌گشتند تا بيابندش چون به دست مي‌آمد باز يكي دو سال به كار مشغول مي‌شد و سپس غيبت مي‌كرد تا كار قصر به انجام رسيد، پس از انجام نعمان بر فراز كاخ آمد و درياي مواج در پيش ديد و صحراي سرسبز در پس، محظوظ شد و به سنمار گفت هرگز كاخي به اين زيبايي نديدم، سنمار گفت دانم سنگي را كه اگر كشيده شود تمام ساختمان فرو ريزد. نعمان گفت آنرا به من بنما تا كسي بر آن واقف نشود، پس از نمودن، نعمان دستور داد تا آن هنرمند را از بالاي كاخ به زير درانداختند و تكه تكه شد، و منشاء ضرب المثل «جزاء سنمار» گرديد كه اين مثل در حق كسي زنند كه جزاي نيكي را بدي دهد: خورنق، كوشكي بود بلند چون گنبدي چنانكه در باغها كنند، اندر او خانه و حصار و ديوار بلند را به پارسي خورنه خوانند و به تازي خورنق . (ترجمه ٔ طبري بلعمي)



كار جهان به دست يكي كاردان سپرد

تا زو جهان همه چو خورنق شد و سدير (فرخي)



نقش خورنق است همه باغ و بوستان

فرش ستبرق است همه دشت و كوهسار (عمعق بخارايي)

----------------------------------------------



*ملوك آل لخم 23 تن باشند كه قريب 360 سال امارت كردند. چون يكي از آنها منذر بود ايشان را مناذره نيز گويند. امارت نشين ايشان حيره بود.



[27] - ستَبرَق: ديباي زرباف، اطلس. عالي‏ترين نوع لباس از ديبا و حرير. كلمه‌ي استبرق در چهار جاي از قرآن كريم آمده است. سوره‌هاي كهف آيه 31، دخان آيه 53، الرحمن آيه 54، الانسان(دهر) آيه 21



مُتكِئينِ علي فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ اِسْتَبرَقٍ و جَنَي الجنَّتينِ دانٍ . (سوره الرحمن آيه 54)



«بهشتي‌ها بر فرش‌ها و بسترهايي تكيه زنان‌اند كه آسترهاي آنها از حرير و ديبا است و ميوه‌ي درخت‌هاي آن دو بستان نزديك و در دسترس است».



صحرا گويي كه خورنق شده است

بستان همرنگ ستبرق شده است (منوچهري)



قاري صفت حله و استبرق و سندس

بر البسه بنويس كه از اهل بهشتيم (ديوان نظام قاري)



[28] - ماء معين: (تركيب وصفي) آب روان، آب روانِ روشن و پاك.



قُلْ أَ رَأَيتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يأْتِيكُمْ بِماء مَعِين. (ملك / آيه 30)



«به آنها بگو به من خبر دهيد اگر آبهاي مورد استفاده شما در زمين فرو رود چه كسي مي‌تواند آب جاري در دسترس شما قرار دهد»؟ در رواياتي كه از ائمه اهلبيت (عليهمالسلام ) به ما رسيده، آيه اخير به ظهور حضرت مهدي(عج) و عدل جهان گستر او تفسير شده است.( تفسيرنمونه/ آيت‌الله مكارم شيرازي)



در ازل مسكن مألوف نه اين جايم بود

گلشن قدس و لب ماء معين جايم بود (نيّر تبريزي)



بر منتظرين مژده بده منتظر آمد

از مهد بقا مهدي ثاني عشر آمد



كاو حجت حق حامي دين ماء معين است

چون خلد برين از قدمش روي زمين است (ژوليده نيشابوري)



در حديثي از امام باقر(ع) در تفسير اين آيه مي‌خوانيم:



«اين آيه در باره امامي نازل شده است که قيام به عدل الهي مي کند و (آيه) مي‌گويد: اگر امام شما پنهان گردد و نمي دانيد کجاست، چه کسي براي شما امامي مي‌فرستد که اخبار آسمانها و زمين وحلال و حرام خدا را براي شما شرح دهد؟



سپس فرمود: به خدا سوگند تأويل اين آيه نيامده و سرانجام خواهد آمد.»



آري همانگونه که آب جاري مايه حيات موجودات است، وجود امام معصوم نيز مايه حيات معنوي عالم است. امامي که داراي ولايت تکويني بر تمامي موجودات عالم و ولايت تشريعي بر انسانها است.



[29] - سيم: نقره



[30] - سيماب: جيوه را گويند، و جزو اعظم اكسير است. بلكه روح اكسير و روح جميع اجساد است.



[31] - دلال: غنج و ناز، ناز كردن.



[32] - تِلال: جمع تل، تپه، پشته.



[33] - فوق و يمين و يسار قلب و جنوب و شمال:



فوق: روي، برتر، بالاتر.



يمين: دست راست، سوي دست راست، مخالف يسار.



يسار: دست چپ.



قلب: در اينجا به معني وسط، مركز و ميان آمده است.



جنوب: طرف جنوب، يكي از چهار جهت اصلي در مقابل شمال. بادي است برابر باد شمال. باد دست راست و محل وزيدن آن از مطلع سهيل تا مطلع ثريا است.



شَمال يا شِمال: بادي كه از جانب ديار ثمود وزد. بادي كه از جانب قطب و بنات نعش وزد.



نكهت زلفش از شمال و جنوب

نامه‌ي عشقش از يمين و يسار (اوحدي مراغه‌اي)



[34] - لمن‌الملك: يَوْمَ هُم بَارِزُونَ لَا يَخْفَي عَلَي اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِّمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ (سوره غافر آيه 16)



روز تلاقي، روزي است كه همه‌ي آنها آشكار مي‏شوند و چيزي از آنها بر خدا مخفي نخواهد ماند، حكومت امروز براي كيست؟ براي خداوند يكتاي قهار است. «لِمَنِ الْمُلْك» زدن كنايه از مفاخره كردن و دعوت به مبارزه است.



پيدا چو نهان نهان چو پيدا گردد

سرِّ «لِمَنِ الْمُلْك» هويدا گردد



دور من و ما و ما و من طي گردد

دورانْ همه دورِ لا و الاّ گردد (مرحوم ملا علي نوري)



آن دلبر عيار من ار يار منستي

كوسِ «لِمَنِ الْمُلْك» زدن كار منستي



گويند كه جز هيچ كسان را نخرد يار

من هيچ كسم كاش خريدار منستي (سنائي)



هزار زلزله در جوهر زمين افتد

ز نعره‌ي «لِمَنِ الْمُلْك» واحدالقهار (عطار)



كيست دراين ديرگه ديرپاي

كو «لِمَنِ الْمُلْك» زند جز خداي (نظامي گنجوي)



تا او بود همه نه جهان ماند و نه من

خود بشنود ز خود «لِمَنِ الْمُلْك» را جواب (عراقي)



بسوخت غير سراسر در آتش غيرت

منادي «لِمَنِ الْمُلْك» واحد قهار



ماهمه فاني‌ايم و تو باقي

در سراي تو مي‌شويم هلاك



«لِمَنِ الْمُلْك» واحدالقهار

زين نداي تو مي‌شويم هلاك (فيض كاشاني)



اي گشته صفاتت به جهان آيينه‌ي ذات

ذات تو بود مهر و صفاتت همه ذرات



كوسِ «لِمَنِ الْمُلْك» تو اي شاه دمادم

گويند ملائك همه بر بام سموات



دل را كه ز مهر رخت آرام‌گهي نيست

جز در كنف زلف تو آرام‌گهي نيست



گويند شهان گر همه كوسِ «لِمَنِ الْمُلْك»

بالله چو تو در مملكت حسن شهي نيست (نورعليشاه اصفهاني)



[35] - كوس: طبل و نقاره‌ي بزرگ را گويند.



[36] - جلال: بزرگي، عظمت و بزرگواري و سرافرازي، جاه، بلندي رتبه، قدرت، قوت، شوكت، عزت و هيبت. و در اصطلاح عرفا به معني اظهار استغناي معشوق است از عشق عاشق. بنا بر تفصيل جلال عبارت است از: صفت بزرگي و كبريا و مجد و سنا و هر جمالي كه مر او را است چه شدت پيدايي او جل شأنه، تعبير به جلال شود. همچنانكه هر جلالي مختص به اوست؛ پس او جلت عظمته در مبادي ظهورش بر خلق به نام جمال شناخته شود و از اينجاست كه گفته‌اند: براي هر جمالي، جلالي و براي هر جلالي، جمالي است و در بين خلق از جمال خداوندي جز جمال جلال يا جلال جمال صفت ديگري نمودار نيست. از اين رو صفات باطن حق تعالي را جلال گويند و صفات ظاهر را جمال. جلال احتجاب حق است از بصائر و ابصار چه هيچ كس از ما سوي‌الله ذات مطلق او را نبيند.(كشاف اصطلاحات فنون)



عاكفان كعبه‌ي جلالش به تقصير عبادت معترف.(گلستان سعدي)



[37] - وقار: آهستگي و بردباري، آراميدگي، آرام شدن، بردبار گرديدن.



[38] - سرير: اورنگ، تخت، تخت پادشاه.



[39] - جقّه: پَرَك، بته‌اي ساخته از پر پرندگان كه بر بالاي پيش كلاه پادشاهان ايران بود و آن كوچك كرده‌ي سرو سرافكنده است.



[40] - ضياء: زن و فرزند و هركه در نفقه در امور و حوائج وي باشد.



[41] - عقار: آب و زمين و زراعت و اراضي و ملك و منزل و اسباب خانه و قريه و خزائن و درخت و كالا.



[42] - قلاع: جمع قلعه.



[43] - بنات نبات: دانه‌هاي گياهان، فرّاش باد صبا را گفته، تا فرش زمردي بگسترد و دايه ابر بهاري را فرموده، تا بنات نبات در مهد زمين بپرورد. (سعدي)



[44] - عقد عقيقش: گردن‌بند، رشته مرواريد.



[45] - نثار: آنچه در عروسي براي حاضران نثار شود. پولي كه در عروسي و يا در روز عيد ميان مردمان مي‌افشانند و بشار نيز گويند. آنچه بريزند از هر چيز.



[46] - بيضُ‌‌الّدجاج: نوعي از انگور قرمز و چون اندازه‌ي دانه‌هاي آن به قدر تخم مرغ است به همين جهت آن را بيض‌الدجاج (تخم مرغ) خوانند.



[47] - خوشاب: آبدار. شربتي که از شيره‌ي آلبالو سازند. هرچيز سيراب و تاره و آبدار.



[48] - سُبحه: دعا و ذكر، مهره تسبيح.



[49] - اثمار: جمع ثمر، آنچه به حاصل آرد نبات و شجر از خوشه و ميوه و مانند آن، ميوه، حاصل.



[50] - مريم قدرت مكين: الم نخلقكم من ماء مهين (20) وجعلناه نطفة في قرار مكين (21) الي قدر معلوم(22) فقدرنا فنعم القادرون (23) (سوره مرسلات) آيا شما را از آبي پست و ناچيز نيافريديم .سپس آن را در قرارگاهي محفوظ و آماده قرار داديم. تا مدتي معين؟ ما قدرت بر اين كار داشتيم, پس ما قدرتمند خوبي هستيم (و امر معاد بر ما آسان است).



برخي از مفسران از جمله علامه طباطبايي معتقدند: منظور از قرار مكين در اين آيات از سوره‌ي مرسلات, رحم مادر است كه به خاطر آمادگي پرورش و قدرت حفظ جنين بدين تعبير ناميده شده است. وگاهي در وصف تپه‌ي با صفايي آمده كه پناهگاه حضرت مريم و فرزندش عيساي مسيح(ع) شد.



مؤثري كه به تأخير صنع و قدرت او

محل روح شود نطفه در قرار مكين (امير معزي)



[51] - امرود: گلابي.



[52] - روح راح: روح به فتح راء، باد نرم خوشايند، تازگي و خنکي، نسيم و بوي خوش. راح: نشاط، شادماني.



[53] - زار و نَزار: خوار و ضعيف، لاغر و زبون.



زار و نزار و خسته‌ام و بي قرار دوست

از من اي صبا ببر خبري تا ديار دوست (فيض كاشاني)



[54] - سَمين: فربه.



[55] - عنبرين: معطر و خوشبو.



[56] - مكين: جاي گير و استوار.



[57] - مِحَن: جمع محنت، بلاها، اندوه‌ها. در عرفان زحمت و المي را گويند كه از سبب معشوق به عاشق رسيده باشد، اختياري و غير اختياري. (عراقي)



آلام و نامرادي باشد كه به سبب معشوق به عاشق رسد، خواه مسبوق به اختيار باشد يا به اضطرار.



قصه محنت مرا شرح و بيان چه فايده

اشك روان من نگر صورت ماجراي من (مرآت عشاق)





رنج عاشق را گويند.(كشاف اصطلاحات فنون)



هان اي دل خونخوار سر محنت خود گير

كان يار سر صحبت ما بيش ندارد (عراقي)



غم غريبي و محنت چو بر نمي‌تابم

به شهر خود روم و شهريار خود باشم (حافظ)



مرا گفتي به محنت خواهمت كشت

مرا خود دولتي به زين نباشد (كمال‌الدين خجندي)



محنت و بلا امتحان است و بر دل و جان است. محنت و محبت قرينه‌اند. محنت و محبت دوست ديرينه‌اند. كيمياي محبت رايگان نيست. هرچه بلاست به جان محبت گران نيست، هزار جان بايد براي دوست تا بذل كني در هواي دوست، بلا و دوستي خوش است اگر چه همه آتش است. (رسائل خواجه عبدالله انصاري- محبت نامه)



[58] - عِذار: عذار به معني رخسار و صورت است و در اينجا به معني پوسته و روي.



[59] - سمن بو: معطر و خوشبو مانند ياسمن.



[60] - امتزاج: آميختگي، آميخته شدن چيزي به چيزي ديگر.



[61] - نگار: كنايه از محبوب و معشوق است و همچنين شخصي است كه او را بسيار دوست دارند. به كنايه و مجاز بر خوبرويان نيز اطلاق كنند، محبوب خوبرو، يار زيبا. عذارِ نگار به معني رخسار يار و چهره‌ي معشوق.



نگار من چو سر زلف بر عذار زند

زنند گويي در تبت و تتار آتش (سوزني سمرقندي)



[62] - چوگان: تقدير جميع امور را گويند، به طريق جبر و قهر.(عراقي)



مرا بس بر سر ميدان عشاق اين سرافرازي

که روزي پيش چوگانت کنم چون گوي سربازي (جامي)



[63] - ملال: به ستوه آمدن، دلتنگي، بيزاري.



[64] - رَضيع: طفل شيرخوار، كودك.



[65] - سهيل: ستاره‌اي است كه در هنگام طلوعش، ميوه‌ها رسيده شوند و گرما به آخر رسد. ستاره‌اي است روشن در جانب جنوب، اهل يمن اول بينند آن را.



[66] - يا نه ببين چون كليم در شجر سبز نار: سوره طه آيات 9 تا 16



و َهَلْ أَتَيكَ حَدِيثُ مُوسَي ﴿۹﴾ إِذْ رَأَي نَارًا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَي النَّارِ هُدًي ﴿۱۰﴾ فَلَمَّا أَتَيهَا نُودِي يَا مُوسَي ﴿۱۱﴾ إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًي ﴿۱۲﴾ وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَي ﴿۱۳﴾ إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي ﴿۱۴﴾ إِنَّ السَّاعَةَ ءاَتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَي كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَي ﴿۱۵﴾ فَلاَ يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَنْ لاَ يُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَي ﴿۱۶﴾



و آيا خبر موسي به تو رسيده است ؟ (۹) هنگامي كه آتشي مشاهده كرد و به خانواده خود گفت: اندكي مكث كنيد كه من آتشي ديدم شايد شعله‏اي از آن را براي شما بياورم، يا به وسيله اين آتش راه را پيدا كنم. (۱۰) هنگامي كه نزد آتش آمد ندا داده شد كه اي موسي! (۱۱) من پروردگار توام! كفشهايت را بيرون آر كه تو در سرزمين مقدس طوي هستي. (۱۲) و من تو را (براي مقام رسالت) انتخاب كردم، اكنون به آنچه بر تو وحي مي‏شود گوش فرا ده! (۱۳) من الله هستم، معبودي جز من نيست، مرا پرستش كن و نماز را براي ياد من به پادار. (۱۴) رستاخيز بطور قطع خواهد آمد؛ من مي‏خواهم آن را پنهان كنم تا هر كس در برابر سعي و كوشش خود جزا ببيند. (۱۵) و هرگز نبايد افرادي كه ايمان به قيامت ندارند و از هوسهاي خويش پيروي كردند تو را از آن باز دارند كه هلاك خواهي شد. (۱۶)



همچنين سوره يس آيه 80: الَّذِي جَعَلَ لَكُم مِّنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ



آن خدايي كه براي شما از درخت سبز برايتان آتش پديد آورد و شما از آن، آتش مي‌افروزيد.



گو نظر باز كن و خلقت نارنج ببين

اي كه باور نكني في‌الشجرالاخضر نار



نعمتت بار خدايا ز عدد بيرونست

شكر انعام تو هرگز نكند شكرگزار (سعدي)



[67] - حُقّه: ظرفي غالبا خُرد و مدور با دري جدا كه بر آن استوار كنند و بيشتر از چوب يا عاج كه در آن الماس و لعل و مرواريد يا داروها و يا عطرهاي كمياب نهند.



[68] - بُسَّدين: منسوب به بُسّد كه مرجان باشد و مراد از سرخي است. سرخ به رنگ مرجان. قرمز به رنگ بُسّد.



[69] - معنّب: درخت انگور آرنده، مويز آرنده.



[70] - زَبَرجَد: نوعي زمرد باشد و از جمله جواهرات، و طبيعتش سرد و خشك است.



[71] - امتعه: جمع متاع، متاع‌ها، كالاها، سودها.



[72] - لئال: مرواريد فروش، لؤلؤ فروش.



نثرش نتوان گفت كه سلكيست ز گوهر

هر سطري از آن در نظرم عقد لئال است (حزين لاهيجي)



[73] - دُرَر: جمع دُرّ، مرواريدهاي بزرگ.



[74] - قرار: ثبات، آرميدن.



[75] - شوخ: زيبا، جميل، دلاويز، عشوه‌گر.



[76] - مُل: نبيذ، شراب انگوري، مي، باده، صهبا.



[77] - مَقَرّ: جاي قرار و آرام، جاي آرميدن و قرار گرفتن، موضع استقرار.



نيست چون برق تجلي كه سر از طور كشد

چون شرر در دل هر سنگ مقر دارد عشق (صائب تبريزي)



[78] - انگبين: شهد، عسل.



[79] - انجير: والتين والزيتون. قسم به انجير و زيتون. (سوره تين آيه 1)



[80] - پار: سال پيش، سال گذشته، پارسال.



[81] - انين: بانگ دردمند به خاطر درد. ناله و آواز سوزناك.



صداي دردمند در برابر درد آورنده را گويند.(تعريفات جرجاني)



عارف گفت: انين مشتاق صفير روح عاشق است در زندان محبت است. در حديث آمده است: خداوند انين اولياي خود را مي‌شنود و به اهل ملكوت خود مباهات مي‌كند. گفته‌اند: خدا انين عارفان را دوست دارد.



[82] - مشعشع: روشن، رخشان، درخشان.



[83] - ملمّع: روشن شدن، درخشان شدن.



[84] - شاب: به معني مرد جوان، برنا، مقابل شيخ.



[85] - ابتشار: خوشحال شدن، خوشنود شدن، بشارت يافتن.



[86] - نفحات: بوهاي خوش.



[87] - رياح: ريح به معني باد و رياح به معني بادها، دميدن‌هاي باد.



[88] - غاليه: مونث غالي، تركيباتي است از بوي خوش مركب از مشك و عنبر و كافور و غيره.



[89] - نَكهت: بوي خوش، بوي خوش دهان.



[90] - مشك تتار: تاتار است كه آن ولايتي باشد از تركستان كه مشك خوب از آنجا آورند.



گر سر زلف سيه باز گشايي چه عجب

كه شود مشك تتار از غم تو شيدايي (امير خسرو دهلوي)



[91] - هنگ: سنگيني و تمكين و وقار.



[92] - نيست اثر از وجود ديگرم اندر ميان: رسيدن به مقام فقر و فنا است كه عطار نيشابوري در منطق‌الطير از آن به عنوان هفتمين وادي ياد مي‌كند:



بعد ازين وادي فقرست و فنا

کي بود اينجا سخن گفتن روا



عين وادي فراموشي بود

لنگي و کري و بيهوشي بود



صد هزاران سايه جاويد تو

گم شده بيني ز يک خورشيد تو



بحر کلي چون به جنبش کرد راي

نقش‌ها بر بحر کي ماند به‌جاي



هر دو عالم نقش آن درياست بس

هرکه گويد نيست اين سوداست بس



هرکه در درياي کل گم بوده شد

دايما گم بوده‌ي آسوده شد



دل درين درياي پر آسودگي

مي‌نيابد هيچ جز گم بودگي (عطار– منطق‌الطير)



همچنين عطار در ديوان اشعارش در غزلي مي‌گويد:



دوش از وثاق دلبري سرمست بيرون آمدم

هيچم نبود از خود خبر تا بي خبر چون آمدم



گاهي ز جان بي جان شدم گاهي ز دل بريان شدم

هر لحظه ديگر سان شدم هر دم دگرگون آمدم



در فرقت آن نازنين گشتم همه روي زمين

گويي نبودم پيش ازين عاشق هم اکنون آمدم



چون نيستي اندر عيان، در نيستي گشتم نهان

تا هرچه ديدم در جهان از جمله بيرون آمدم



از فقر رو کردم سيه عطار را کردم تبه

رفعت رها کردم به ره از خويش بيرون آمدم (عطار نيشابوري)



فنا متلاشي شدن است به حق و بقا حضور است با حق. ابوالحسن خرقاني گويد: چون خويشتن با خدا بيني وفا بود و چون خدا را با خويشتن بيني فنا بود.(تذکره‌الاولياء عطار)



فنا آخرين حدي است که عارف چون به آن رسد از کوشش و کشش باز مي‌ماند. زيرا که فنا در نظر عارفان عبارت از فراموش کردن آنچه ماسوي‌الله و مستغرق شدن در مشاهده صفات الوهيت است. در اين حالت صوفي خود را نيز فراموش مي‌کند و چنان در اين حال گم مي‌شود که حتي خودش هم نمي‌داند که به اين حد واصل شده است. چون همه قواي نفساني او در مشاهده صفات حق فاني مي‌شود و از آن پس به سرحد بقا مي‌رسد که آن به قول اهل حقيقت يافتن حيات ابدي و دست زدن در نور باقي است در اين حالت چون عارف از جميع صفات بشري رسته است، جامع صفات کامل الهي مي‌شود. (حواشي و تعليقات اسرارنامه عطار- دکتر گوهرين)



[93] - منعدم: نيست و نابود شونده، معدوم. ريشه‌ي آن عدم است. عارفان ماسوي‌الله را عدم خوانند، در برابر وجود كه ذات حق است. در نزد عارفان عدم عالم بي نشاني است که از آن به غيبت ذات تعبير مي‌کنند و آن را کارگاه صنع هستي تصور مي‌کنند.



عدم نزد صوفيه اعيان ثابته را گويند. يعني صور علميه و حكما ماهيات ممكنه را گويند. (كشاف اصطلاحات فنون)



عدم با هستي آخر چون شود ضم؟

نباشد نور و ظلمت هر دو با هم



عدم موجود گردد اين مُحال است

وجود از روي هستي لايزال است (گلشن راز- شبستري)



[94] - حُجُب: جمع حجاب. حجاب، همان پرده و مانع بين ما و حضرت دوست است.



در دعاي ابوحمزه ثمالي مي‌خوانيم: «وَ أَنــَّكَ لا تحَتَجِب ُ عَن خَلقِك، اِلّا اَن تحَجُـبَهُمُ الاَعمالُ دُونـك»



«و تو از آفريدگانت هرگز در پرده نيستي، جز اينكه كردارشان آنان را از تو محجوب نمايد.»



شيخ روزبهان در شرح شطحيات مي‌گويد: «حجاب حائل است ميان طالب و مطلوب. حقيقت حجاب، آنچه تو را منع كند از حق، و اگرچه كواشف و معارف بود.»



همچنين در مشرب‌الارواح انواع حجاب‌ها را ذكر نموده و مي‌گويد:



«حجاب اهل بدايت آن چيزي است كه متعلق به اين عالم است و حجاب متوسطين آنچه است كه به آخرت تعلق دارد و حجاب اهل نهايت امتناع جمال قديم است به جهت غيرت كه سخت‌ترين حجاب براي مشاهدة حضرت حق است.» (مشرب الارواح)



فخرالدين عراقي مي‌گويد: «حجاب مانعي را گويند كه عاشق را از معشوق باز دارد.»



حجاب آن است كه به آن انسان از قرب حق محجوب شود. حق را حجابي نيست، زيرا حجاب براي حادث است و اصل همه‌ي حجاب‌ها باقي بودن عاشق در قبال معشوق است.



حضرت دوست مي‌فرمايد: فَاَينَمَا تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجهُ‌الله (بقره/ آيه 115) «هر طرف رو كنيد آنجا روي خداست.»



بنا براين عالم مظهر تجلي و صفات خداوند سبحان است. جهان يكپارچه نور است. آنكه اين نور را نمي‌بيند، نابينا است و الا هيچ انسان بينايي نمي‌تواند منكر اين نور باشد.



لسان‌الغيب خواجه شيراز نيز معتقد است كه اگر ميان عاشق و معشوق حائلي وجود داشته باشد آن حائل خودِ عاشق است:



ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست

تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز ( حافظ)





حضرت امام(ره) نيز در اين باره مي‌فرمايد:



بگذر از خويش اگر عاشق دلباخته‌اي

كه ميان تو و او جز تو كسي حائل نيست ( امام خميني)



در ديوان شمس، مولانا عشق را برطرف كننده‌ي هر نوع حجاب و پرده‌اي مي‌داند:



كه عشق خلعت جانست و طوق كرَّمنا

براي ملك وصال و براي رفع حجاب ( ديوان شمس)



همچنين فخرالدين عراقي نيز مانند مولانا عشق را برطرف كننده‌ي حجاب مي‌داند و معتقد است كه رفع حجاب بدون عشق دشوار است:



حجاب ره تويي برخيز و در فتراك عشق آويز

كه بي عشق آن حجاب تو ز ره دشوار برخيزد ( عراقي)



[95] - وَدود: دوست، محب يا محبوب.



[96] - معطي: عطا كننده، بخشنده، دهنده.



[97] - قطب: لقب آن ولي كه انتظام عالم به حكم الله در قبضه‌ي اقتدار او مفوض باشد.



قطب، يگانه‌اي است كه منظر نظر حق تعالي باشد از عالم در هر زماني، و او بر قلب اسرافيل بود- عليه السلام



دائما قطب اينچنين بايد

گر يكي مي‌رود يكي آيد



اقطاب محمدي(ص) بر دو نوع اند. اقطاب بعد از بعثت و اقطاب پيش از بعثت وي. اقطاب پيش از بعثت 313 رسول‌اند. اقطاب بعد از بعثت تا روز قيامت 12 قطب‌اند. (رسائل شاه نعمت‌الله ولي)



من در عجب افتادم از آن قطب يگانه

كز يك نظرش جمله وجودم همه جان كرد (ديوان شمس)



گر نباشد در جهان قطب زمان

كي تواند گشت بي قطب آسمان (شرح گلشن راز- لاهيجي)



قطب بايد محور افلاك را

محور بايد سكون خاك را (عمان ساماني)



[98] - مرسلين: فرستاده شدگان، پيامبران الهي.



[99] - ريشه‌ي حب اصل عشق: «عشق در لغت به حد افراط دوست داشتن، دوستي مفرط، محبت تام و شوق مفرط است و نيز در تصوف به عقيده صوفيان اساس و بنياد جهان هستي بر عشق نهاده شده و جنب و جوشي که سراسر وجود را فراگرفته و به همين مناسبت است، پس کمال واقعي را در عشق بايد جستجو کرد». (فرهنگ فارسي معين)



در قرآن کلمه عشق به صراحت نيامده، امّا از مفاهيم ديگري که معناي عشق را مي‌رساند، نام برده شده است:



وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا. (بقره/آيه 165)



«بعضي از مردم معبودهايي غير از خداوند، براي خود انتخاب مي‌کنند و آن‌ها را چون خدا دوست مي‌دارند، امّا آن‌ها که ايمان دارند،‌ عشقشان به خدا (از مشرکان نسبت به معبوهاشان) شديدتر است».



در اين آيه شريفه، شدت حبّ و علاقه‌مندي به عشق تفسير شده است.



در روايات و احاديث،‌ از «عشق» نام برده شده است.



پيامبر گرامي اسلام(ص) فرمود: «با فضيلت‌ترين مردم کسي است که عاشق عبادت است و با عشق عبادت کند».(بحارالانوار، ج 67، ص 253، حديث 10)



علاّمه مجلسي بعد از ذکر حديث مي‌فرمايد: عشق به معناي زياده روي در دوست داشتن و محبت است. گاهي خيال مي‌شود عشق، مخصوص علاقه داشتن به امور باطل است، به همين جهت در علاقه به خدا به کار نمي‌رود، اما اين حديث بر خلاف پندار مزبور است؟ آن چه در مورد مذمت و سرزنش است، ‌عشق جسماني، حيواني و شهواني است و آن چه مورد مدح و ستايش قرار گرفته، عشق روحاني و انساني مي‌باشد. عشق نوع اوّل به مجرّد وصال و رسيدن به آن، فاني شده و از بين مي‌رود و عشق از نوع دوم تا ابد باقي و پايدار است. (بحارالانوار، ج 67، ص 253، حديث 10)



عشق افراط در محبت است و آتشي است كه در دل عاشق حق مي‌افتد و جز حق را مي‌سوزاند. اين عشق امري الهي است، و آمدني است نه آموختني.



«عشق شدت ولع براي ذكر محبوب است. عشق؛ هر فرد ترسويي را شجاع و هر بخيلي را سخي و عزم هر انسان عاجزي را برمي‌انگيزاند.» (عطف الالف المألوف – ابوالحسن ديلمي)



خواجه عبدالله انصاري، عشق را اينگونه توصيف مي‌كند: «اگر بسته‌ي عشقي، خلاص مجوي. اگر كشته‌ي عشقي، قصاص مجوي كه عشق آتشي سوزان است و بحري بي پايان است، هم جان است و هم جان را جانان است و قصه‌ي بي پايان است و درد بي‌درمان است و عقل را در ادراك حيران است و دل از دريافت وي ناتوان است. عشق حيات فؤاد است، اگر خاموش باشد دل را چاك كند و از غير خودش پاك كند، چنان كه علت حيات است هم‌چنان سبب مماتست.» (رسائل - خواجه عبدالله انصاري)



«عشق فرض راه است همه كس را. دريغا اگر عشق خالق نداري باري عشق مخلوق مهيا كن تا قدر اين كلمات تو را حاصل آيد، دريغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شايد داد. سوداي عشق از زيركي جهان بهتر ارزد و ديوانگي عشق بر همه‌ي عقل‌ها افزون آيد، هر كه عشق ندارد مجنون و بي‌حاصل است، هر كه عاشق نيست خودبين و پركين باشد و خود رأي بود، عاشقي؛ بي‌خودي و بي‌راهي باشد، دريغا همه‌ي جهان و جهانيان كاشكي عاشق بودندي تا همه زنده و با درد بودندي.» (تمهيدات- عين‌القضات)



«عشق، به حقيقت بلاست و انس و راحت درو غير است و عاريت است.»



عشق چيست؟ از خويش بيرون آمدن

غرقه در درياي پر خون آمدن



گر بدين دريا فروخواهي شدن

نيست هرگز روي بيرون آمدن (عطار نيشابوري)



عشق، امر كل است و درياي بيكرانه است، ائتلاف آسمان‌ها و حركت كاينات به واسطه قدرت اوست. جايگاه حقيقي عشق، دل است و بر كاروان دل حمله مي‌برد.



عشق‌هاي مادي مانند شمشير چوبين، سست و كند است، اما عشقي كه در نهايت با رنج و ابتلا همراه باشد، عشق حقيقي و يا عشق رحماني است.



از شور و حرارت آتش عشق، آب حيات هم خجل مي‌گردد، عشق خونخواره‌اي است كه كوه عظيم نيز در مقابل قدرت او عاجز مي‌شود.



آدمي بدون عشق، گمراه است، در مقابل قدرت و هيبت او هر صاحب مال و مقامي عاجز و مفلس مي‌گردد. عشق، دلكش، خوب و زيباست، مانند خورشيدي است كه نور و گرمي و حرارت خود را به كاينات ارزاني مي‌دارد، و بهترين استاد و مرشد محسوب مي‌شود. عشق عامل تحول و دگرگوني است، در پرتو قدرت و تاثير اوست كه هر چيز مبدل مي‌گردد. عشق با وجود اينكه از مكان منزه است، اما جملگي عالم را به اضطراب و حركت و تحول واداشته است.



كسي كه طالب عشق است، ديگر نبايد به شرم و حيا بينديشد.



عشق و انديشه با يكديگر سازگاري ندارد، عشق صبح صادق و انديشه، صبح كاذب است.



حقيقت عشق را نمي‌توان در دفتر و اوراق و كتاب جست، براي عاشق بهترين دليل و برهان، عشق است، هم چنان كه براي او بهترين خضر و پير نيز محسوب مي‌شود. جنون ناشي از عشق به مراتب از صدها هزار عقل و خرد برتر و با ارزش‌تر است.



مسير عشق، با اندوه و اشك و زاري همراه است. آب حيات حقيقي را بايد در عشق جست، زيرا موجبات حيات و جاودانگي را فراهم مي‌كند، كسي كه از عشق بويي نبرده باشد از ذوق بي بهره است.



با ترفند عشق مي‌توان بر هر مكر و حيله‌اي فايق آمد، ترفند و حيله‌هاي ظريف و دقيق عشق، حلال و رواست.



بزم نشاط حقيقي را تنها در عشق بايد سراغ گرفت، مانند دريايي بيكران است كه در اعماقش درهاي معرفت يافت مي‌شود.



عشق، نابود كننده‌ي عاقلان و هوشياران است. صبر و شكيبايي در مقابل عشق عاجز است. عشق اساس و مايه‌ي هر خيال و انديشه‌ي نيكويي است.



عشق، نام‌ها و لقب‌هاي فراواني دارد و از بدنامي نيز نمي‌هراسد.



عشق بهترين استاد و مربي محسوب مي‌شود. درس او فراموش شدني نيست.



نام ديگر بهشت خدا عشق است.



منم بهشت خدا، ليك نام من عشقست

كه از فشار رهد هر دلي كش افشردم (مولوي)



صفت عشق، ناز و صفت عاشق، نياز است.



ايمان همان عشق است. عشق رهزن ايمان است، هر صومعه و كعبه‌اي، حيات، تقدس و حرمت خود را از او وام گرفته است. عشق، حرص و طمع و هر صفت بد نفساني را نابود مي‌كند.



عشق نيز مانند روح در اين عالم خاكي، غريب و تنهاست.عشق با توبه سازگاري ندارد.



درجات بهشت، عاشق جمال اويند و دركات دوزخ از او هراسانند.



عشق مجازي در نهايت به عشق حقيقي منجر مي‌شود.



عشق، پيشوا و كاروان سالار كعبه‌ي مقصود و خوشبختي است.



اشك و عشق دو چيز نيستند، بلكه يك واقعيتند.



اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد. عشق وقتي زيباست كه براي اشك باشد.



نام‌هاي ديگر عشق در ديوان شمس: آب، آب حيات، آتش، آشنا، آفتاب، اصل، باغ، بحر بي‌كنار، بحر معني، بلاي جان، بهار، بهار دل، جان آسمان، جان جان، جان فزا، خسرو شاهنشهان، خورشيد، دريا، درياي درفشان، زنده‌ي جاودان.



[100] - لَمعَه: روشني، پرتو.



[101] - مُنزِل: آنكه فرو مي‌فرستد و آنكه سبب مي‌شود فرو فرستادن را.



[102] - اُمُّ‌الكتاب: قرآن كريم.



هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الألْبَابِ (آل عمران /آيه 7)



او كسي است كه اين كتاب (آسماني) را بر تو نازل كرد، كه قسمتي از آن، آيات «محكم‏» (صريح و روشن) است؛ كه اساس اين كتاب مي‏باشد؛ (و هر گونه پيچيدگي در آيات ديگر، با مراجعه به اينها، برطرف مي‏گردد.) و قسمتي از آن، «متشابه‏» است (آياتي كه به خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات ديگر، در نگاه اول، احتمالات مختلفي در آن مي‏رود؛ ولي با توجه به آيات محكم، تفسير آنها آشكار مي‏گردد.) اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‏انگيزي كنند (و مردم را گمراه سازند)؛ و تفسير (نادرستي) براي آن مي‏طلبند؛ در حالي كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمي‏دانند. (آنها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهي) مي‏گويند: «ما به همه آن ايمان آورديم؛ همه از طرف پروردگار ماست.» و جز صاحبان عقل، متذكر نمي‏شوند (و اين حقيقت را درك نمي‏كنند).



[103] - روح‌الامين: لقب جبرييل عليه‌السلام. روح نام جبرييل و امين صفت اوست.



و انه لتنزيل رب‌العالمين ﴿192﴾ نزل به الروح‌الامين ﴿193﴾ (سوره شعرا) اين قرآن فرو فرستاده شده‌ي پروردگار عالميان است فرود آورد آن را روح‌الامين(جبرييل).



درآن خلوت كه خوبان را به جام خاص بنوازد

بود روح‌الامين حارس و خضرش پرده‌دار اي دل (ديوان شمس)



[104] - کونين: دو کون، دو جهان، دنيا و آخرت.



اعيان ثابته‌ي جميع موجودات غيب و شهادت را گويند، که آن اعيان را صور علميه‌ي حق مي‌نامند. (شرح گلشن راز- لاهيجي)



[105] - قاطبه: همه


ادامه نوشته

علي (ع)

سلام بر دوستان خوبم که به من اینگونه لطف دارید و بنده نوازی می فرمایید

به توصیه شما گوش کردم و این مطلب را به مناسبت تولد مولای متقیان حضرت علی علیه السلام در وبلاگم قراردادم تا مورد پذیرش دوستان قرا گیرد و چشم آن دارم که مورد عنایت آن امام همام نیز قرار گیرم و مقبول درگاه احدیت.

این شعر از یک شاعر گمنام است که روی دیوانش دارم کار می کنم و شرح می نویسم که توضیحات پاورقی در واقع شرحی است که می نویسم.

خوشحال می شوم که دوستان خوبم مرا از نظرات و پیشنهادات خوبشان ارشاد و راهنمایی فرمایند.

 

علي (ع)

اي علي[1] كز ابتدا[2] زد ايزد[3] يكتاي[4] تو

 سكّه‌ي[5]  شاهنشهي[6] بر نام جان آراي[7] تو

عارفان[8] سرمست[9] از يك جرعه‌ي[10] صهباي[11] تو

 ما گدايان[12] محو و مات[13] قامت رعناي[14] تو

 «اي قباي[15] پادشاهي راست[16] بر بالاي[17] تو

 زينت[18] تاج[19] و نگين[20] از گوهر[21] والاي تو»


 
 
اي علي اي سرّ[22] ذاتت[23] قل هوالله احد[24]

 وي درخشان از صفاتت[25] نور[26] الله‌الصمد

لم يلد مثلت و لم يولد نظيرت تا ابد

 لم يكن كفواً احد يعني قرينت[27] كي بود

 «آفتاب فتح را هردم طلوعي مي‌دمد

 از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو»


 
 
اي علي اي معني شمسُ‌‌الضُّحي[28] بَدرُالدُّجي[29]

 كز طُفيلَت[30] خِلقت ذرّات امكان شد به‌جا

عالمي را چون بُوَد سوي تو دست التجا[31]

 لاجرم ما بي‌كسان را نيز مي‌باشد رجا[32]

 «جلوه‌گاه طائرِ اقبال[33] گردد هر كجا

 سايه اندازد هماي چتر گردون‌ساي[34] تو»


 
 
اي علي اي بارگاهت كعبه‌ي دل‌هاي صاف

 وي رُواق روضه‌ي قدست ملائك را مطاف[35]

دارد اين آشفته جان هم آرزوي اعتكاف[36]

 وه كه مي‌دانند خيل عارفان مو شكاف

 «از رسوم شرع و حكمت[37] با هزاران اختلاف

 نكته‌اي[38] هرگز نشد فوت از دل داناي تو»

 

 
اي علي خرمْ دلي كز عشقِ نامت مي‌تپد

 مرحبا دستي كه بر دامان وصلت مي‌رسد

جان ز بهر پاي بوست گرچه ناقابل بود

 ليك بر اعطاء رخصت چون نگارنده شود

 «آب حيوانش[39] ز منقار بلاغت[40] مي‌چكد

 طوطي خوش لهجه[41] يعني كِلكِ شكّرخاي[42] تو»


 
 
اي علي كز ابر لطفت اصل هستي خرم است

 وز عطايت زنده جان عالم است و آدم است

بهر تمجيدت زبان خلق عالم اَبكَم[43] است

 ذات پاكت همچو پيغمبر ز خلقت اقدم[44] است

 «گرچه خورشيد فلك چشم و چراغ عالم است

 روشنايي بخش چشم اوست خاك پاي تو»


 
 
اي عليّ عاليّ اعلا وليّ[45] كردگار

 وي وليّ واليّ والاشهِ حق اقتدار

اي كه در وصف مقامت آمد از پروردگار

 «لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار»[46]

 «آنچه اسكندر[47] طلب كرد و ندادش روزگار

 جرعه‌اي بود از زُلال[48] جام جان افزاي[49] تو»


 
 
اي علي در هر دو عالم چون تو صاحب تاج نيست

 وز جمالت غير نور ايزدي وهّاج[50] نيست

خوشتر از راه ولايت در جهان منهاج[51] نيست

 جز به پيكان غم عشقت دلم آماج[52] نيست

 «عرض حاجت[53] در حريم[54] حرمتت محتاج نيست

 راز كس مخفي نماند بر فروغ راي[55] تو»


 
 
اي علي بر هر كه حق از لطف سايه افكند

 در مديحت[56] قفل خاموشي ز نطقش بشكند

وز كرم بر مُهرِ روحش نقش مِهرت بركند

 چون «نفيسي» كز تَولّايت[57] روان مي‌آكند[58]

 «خسروا پيرانه‌سر[59] حافظ جواني مي‌كند

 بر اميد عفو جان‌بخش گنه فرساي[60] تو»


  --------------------------------------------------------------------------------

[1] - علي(ع): پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد، مولاي متقيان، اميرالمؤمنين، شاه مردان، اسدالله، حيدر كرار، ابوتراب، پسر عم و داماد پيغمبر اكرم(ص)، اولين امام شيعيان و او نخستين كس از بين مردان بود كه اسلام آورد. سي سال پس از عام‌‌الفيل در كعبه متولد شد و به هنگام تولدش پيغمبر اكرم(ص) سي ساله بود و روز تولد او سيزدهم رجب است. وي مردي شجاع و خطيب و بليغ و عالم بود و از كودكي در خانه‌ي پيغمبر(ص) مي‌زيست و در غالب غزوات حضرت رسول(ص) شركت داشت و رايت مسلمانان را حمل مي كرد. در سال 35 هجري پس از كشته شدن عثمان، مردم به او رجوع كرده و با وي بيعت كردند و سرانجام در شب نوزدهم رمضان سال 40 هجري قمري با ضربت شمشير عبدالرحمن ابن ملجم مرادي كه بر سر مبارك ايشان وارد آمد زخمي و در نتيجه‌ي اين ضربت، دو روز بعد يعني بيست و يكم رمضان در سن شصت و سه سالگي به شهادت رسيد.

اولياء با انبياء هر دو يكند

 هر دو نور ذات بي چون بي شكند

مصطفي ختم رسل شد در جهان

 مرتضي ختم ولايت در عيان

جمله فرزندان حيدر ز اولياء

 جمله يك نورند حق كرد اين ندا

پاك و معصوم و مطهر چون نبي

 اين سخن را مي نداند هر صبي

حق نخواهي يافت الا با علي

 رهبر كل جهان است آن ولي   (عطار نيشابوري)
 

 

[2]- ابتدا: آغاز، آغازِ كار، شروع، اول، نخست، درآمد، بدو، سر، مبدأ، منشأ.

ابتداي عشق و مستي قاهري است

 انتهاي عشق و مستي دلبري است   (اقبال لاهوري)


 
نظر كن ابتدا و انتها ياب

همه گمگشته در عين خدا ياب  (عطار نيشابوري)


 
شيوه‌ي عشاق چون اشك‌است در راه نياز

 ابتدا سرگشتگي‌ها انتها افتادگي   (بيدل دهلوي)
 

 

[3]- ايزد: آفريدگار، خداي متعال.

ايزد كه جهان به قبضه‌ي قدرت اوست

 دادست ترا دو چيز كان هر دو نكوست

هم سيرت آنكه دوست داري كس را

 هم صورت آنكه كس ترا دارد دوست   (ابوسعيد ابي‌الخير)
 

 

[4] - يكتا: يكي، يك عدد.

دل به عشق خداي يكتا ده

 قطره‌اي را رهي به دريا ده   (فيض كاشاني)


 
ورنه هم يكتا خدا داند كه اندر شرق و غرب

 روي دل در هرچه دارد در خدا دارد همي   (قاآني)
 

 

[5] - سكه: آهن منقش است كه به آن نقش بركنند و پول فلزين را ضرب كنند.

سكه‌ي شاهان همي گردد دگر

 سكه‌ي احمد ببين تا مستقر   (مولوي)
 


تا لواي حيدري بر طارم خضراء زدند

 كوس عزش بر فراز عالم اعلا زدند

پادشاهان از براي عزت هر دو جهان

 سكه‌ي دولت به نامش بر رخ زرها زدند   (شاه نعمت‌الله ولي)
 

 

[6]- شاهنشه: شاه شاهان و سرآمد پادشاهان و در عرفان؛ انسان كامل و مكمل را گويند و همچنين شهريار اهل دل.

حكم نو كن كه شاه دوراني

 سكه‌ي تازه زن كه سلطاني

اي شاه مسلمانان وي جان مسلماني

 پنهان شده و افكنده در شهر پريشاني

شاهنشه هر شاهي صد اختر و صد ماهي

 هر حكم كه مي‌خواهي مي‌كن كه همه جاني   (ديوان شمس)
 

 

[7]- جان‌آرا: آرا مخفف آراينده، زينت و زيب و آرايش.

دلاراما چنين زيبا چرايي

 چنين چست و چنين رعنا چرايي

گرفتم من كه جاني و جهاني

 چنين جان و جهان آرا چرايي   (ديوان شمس)
 

 

[8]- عارف: دانا، شناسنده و رازدان حق را گويند. آنكه خدا او را به مرتبت شهود ذات و اسماء و صفات خود رسانيده باشد و اين مقام به طريق حال و مكاشفه بر او ظاهر شده باشد نه به مجرد علم و معرفت حال.

عارف كه ز سرّ معرفت آگاه است

 بيخود ز خود است و با خدا همراه است

نفي خود و اثبات وجود حق كن

 اين معني لا اله الا الله است   (ابوسعيد ابي‌الخير)


 
عارف به خدا مي‌رسد از گردش چشمي

 در نيم نفس بحر هم آغوش حباب است   (بيدل دهلوي)


 
سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت

 در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد   (حافظ)
 

 

[9]- مست: اهل جذبه و سكر را گويند. سرمست: كسي كه مستي شراب به سر او رسيده.

مستي: فرو گرفتن عشق است، جميع صفات دروني و بروني را، و عبارت از سُكر اول است. (عراقي)

حالي است كه در آن عشق، هستي عاشق را فراگيرد.

هرآن مستي كه بشناسد سر از پا

 از او دعوي مستي ناپسند است   (عطار نيشابوري)
 

اگر گويند مستي چه چيز است؟ گويم: برخاستن تميز است. نه نيست داند از هست و نه پاي داند از دست. مست نه آن است كه نداند بد از نيك و نيك از بد، مست آن است كه نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود. يكي مست شراب و يكي مست ساقي، آن يكي فاني و اين ديگر باقي. شفاي مخمور در شراب و آشاميدن اوست. و شفاي خمار در ساقي و در ديدن اوست. نه مست است هر كه هشيار نيست. مستي صفتي خوار نيست. مستي عار نباشد، جز با مرد پيكار نباشد. هر كه را مستي روي نموده است هرگز هشيار نبوده است. مستي پس از هشياري است و پس از عافيت بيماري است. جز به مستي هستي در نتوان باخت و جز در مستي به نيستي سر نتوان افراخت. رختگاه اندوه دل هشياران است و بنگاه شادي دايه‌ي عياران است و كار آن است. (رسائل خواجه عبدالله انصاري)

 

[10]- جرعه: در لغت به معني يك بار آشاميدن و در اصطلاح عرفان اسرار مقامات و جميع احوال را گويند كه در سلوك از سالك پوشيده باشد و همچنين خصوصيت تجلي وجودي را گويند كه در جميع ذرات به ظهور برسد.

تا خاكِ آستانه‌ي جانان مقام ماست

 در بزم عيش جرعه‌ي راحت به جام ماست  (امير شاهي سبزواري)


 
خورشيدكه خاك ازو چو زر مي‌گردد

 از شوق رخ تو در به در مي‌گردد

يك جرعه مي صاف تو در صافي ريخت

 شد مست و در اين ميان به سر مي‌گردد   (اوحدي مراغه‌اي)


 
در ازل داده‌ست ما را ساقي لعل لبت

 جرعه‌ي جامي كه من مدهوش آن جامم هنوز

به تيغم گر كشد دستش نگيرم

 و گر تيرم زند منت پذيرم

به فريادم رس اي پير خرابات

 به يك جرعه جوانم كن كه پيرم   (حافظ)


 
خاك بد آدم كه دوست جرعه بدان خاك ريخت

 ما همه زان جرعه‌ي دوست به دست آمديم   (ديوان عطار نيشابوري)
 

 

[11]- صهبا: در لغت شراب انگوري و شرابي كه مايل به سرخي باشد را گويند و در عرفان تجلي ازلي را گويند كه از آن به شراب الست تعبير مي‌كنند.

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

 رونق ميكده از درس و دعاي ما بود   (حافظ)


 
آن را كه جام صافي صهباش مي‌دهند

 مي‌دان كه در حريم حرم جاش مي‌دهند   (اوحدي مراغه‌اي)


 
گر مرا جانب جنات نباشد ميلي

 آن هم از خاصيت جودت صهبا باشد   (قاسم انوار)
 

 

[12]- گدا: خواهش كردن، خواستن، نيازمند، سائل، فقير، مسكين.

اي پادشاه حسن خدا را بسوختيم

 آخر سؤال كن كه گدا را چه حاجت است

هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است

 اين گدا بين كه چه شايسته‌ي انعام افتاد

اي شاه حسن چشم به حال گدا فكن

 كاين گوش بس حكايت شاه و گدا شنيد   (حافظ)


 
شاهان بر آستان جلالت نهاده سر

 گردنكشان مطاوع و كيخسروان گدا   (سعدي)


 
بر سر كوي عاشقي شاه و گدا يكي بود

 پادشهي كند كسي كوست گداي چون تويي   (سلمان ساوجي)


 
ما گدا او پادشاه، ما بنده او فرمانروا

 رستخيز از ما گر انگيزد كه حكم او راستي   (حزين لاهيجي)

 

 گر گداي عشق باشي پادشاه عالمي

 حكم تو گردد روان گر تو بري فرمان ما   (شاه نعمتالله ولي)
 

 

[13]- محو: از ميان بردن، از ميان برداشتن، واله، آشفته، عاشق، شيفته و ديوانه.

مات: حيران، سرگردان، سراسيمه، سرگشته، مشوش، مدهوش، متحير، مبهوت.

محو و مات: گم، نابود، زائل و معدوم شدن اوصاف و عادات بشري است.

جان ز يكسو جمله‌ي خاصان عرش

 زير سم ذوالجناحش كرده فرش

پاي تا سر از جماد و از نبات

 در سر و پاي حسيني محو و مات

محو و مات حق همه در ذات او

 جمله‌ي ذرات محو و مات او   (عمان ساماني)


 
پي به معني برده‌ام در عالم صورت پرستي

 گر تو محو صورتي من مات صورت آفرينم  (فروغي بسطامي)
 

 

[14]- قامت: اندام. قامت رعنا: قد موزون و اندام رشيد. شكوه، عظمت، جلالت و بزرگي مقام و منزلت را نيز گويند.

«توجه دل را گويند به عالم علوي» (مرآت عشاق)

[15]- قبا: جامه، ردا، جامه‌اي بلند كه جلوي آن تا پايين باز است و معمولا با بند و قيطان بسته مي‌شود.

[16]- راست: متناسب و برازنده و در خور.

[17]- بالا: قامت و در عرفان توجه دل را گويند به عالم علوي.

تو و طوبي و ما و قامت يار

 فكر هر كس به قدر همت اوست

رسم عاشق كشي و شيوه‌ي شهرآشوبي

 جامه‌اي بود كه بر قامت او دوخته بود   (حافظ)
 

 

[18]- زينت: آرايش و پيرايش و طراز و جواهر و زيبايي و رونق و فروغ. پيرايه، زيور.

[19]- تاج: در لغت يعني كلاه جواهرنشان كه سلاطين بر سر مي‌گذارند و در عرفان به معني قطب انسان كامل. مجازاً به معني پادشاهي و سلطنت به‌كار مي‌رود.

[20]- نگين: گوهر و سنگ قيمتي كه به روي انگشتري نصب كنند.

آنكه تاج سر من خاك كف پايش بود

 از خدا مي‌طلبم تا به سرم باز آيد   (حافظ)


 

[21]- گوهر: سرشت و فطرت، خاندان و نژاد و در معني سنگ قيمتي.

گوهر جام جم از كان جهاني دگر است


 
 تو تمنا ز گِل كوزه گران مي‌داري


 
 
تو خود اي گوهر يكدانه كجايي آخر


 
 كز غمت ديده‌ي مردم همه دريا باشد


 (حافظ)
 

در عرفان صفات و اسماء الهي و معني حقيقي را گويند. (عراقي)

[22]- سرّ: رازِ پوشيده، نهان.

سرّ لطيفه‌اي است كه در قلب به وديعه گذاشته شده مانند روح در بدن و آن محل مشاهده است همانطور كه روح محل محبت است و قلب محل معرفت. (تعريفات جرجاني)

سرّ مافوق روح است و آن عقل قدس ملكوتي است و جايگاه آن لطيفه‌ي حق است كه در روح به وديعه گذارده شده است. (مشرب الارواح – روزبهان)

سرّ آن است كه خاطر نفس آن را حس نمي‌كند. سرّ آن است كه حق تعالي پنهان داشته است و خود بر آن اشراف دارد. (اللمع)

[23]- ذات: جمع صفات واحد هستي و حقيقت هرچيز و نفس هر شئ.

[24]- يك رباعي شبيه به اين عبارت را از شخصي شنيدم كه در اينجا مي‌آورم.

يا علي ذاتت ثبوت قل هوالله احد


 
 نام تو نقش نگين امر الله الصمد


 
 
لم يلد از مادر گيتي و لم يولد چو تو


 
 لم يكن بعد از نبي مثلت لَهُ كفواً احد


 
 

 

[25]- صفات: جمع صفت، چگونگي كسي گفتن، وصف بيان كردن حال و علامت و نشان چيزي، نشانه، چگونگي.

[26]- نور: روشنايي تابندگي، جلاء، رونق، جلوه.

الله نورالسماوات والارض (نور آيه‌ي 35). عارفان، وجود را نور و ظلمت را عدم گويند.

حق تعالي مي‌فرمايد: يهد‌ي‌‌الله لنوره من يشاء (نور آيه‌ي 35). خداوند به نور خود هر كه را بخواهد هدايت مي‌كند كه مراد از نور، نور ذات اوست (مشرب الارواح – روزبهان)

حقيقت هر كه او الله بيند


 
 تمامت نور الاالله بيند


 (عطار نيشابوري)
 
تا عيان شد آتش اني اناالله از رخت


 
 شعله‌ي نور تجلي در همه اشياء گرفت


 (عمادالدين نسيمي)
 
سر بي تن كه شنيده‌است به لب آيه‌ي كهف


 
 يا كه ديده‌است به مشكوه تنور آيه‌ي نور


 (نير تبريزي)
 

 

[27]- قرين: همنشين، همسان، همسر.

آن اميرالمؤمنين يعني علي


 
 وان امام‌المتقين يعني علي


 
 
ساقي كوثر امام انس و جان


 
 مصطفي را جانشين يعني علي


 
 
بود با سرّ نبوت روز و شب


 
 راز دار و هم قرين يعني علي


 (شاه نعمت‌الله ولي)
 

 

[28]- شمسُ‌‌الضُّحي: آفتاب صبحگاهي كه جهان را روشن ‌سازد، آفتاب اوايل روز كه نور پاشد.

بر جان من چو نور امام زمان بتافت


 
 ليلُ‌السِّرار بودم و شمسُ‌‌الضحي شدم


 (ناصر خسرو)
 
در آتش و در سوز من شب مي‌برم تا روز من


 
 اي فرخ پيروز من از روي آن شمسُ‌الضحي


 (ديوان شمس)
 
شمع جمع آل طه بضعه خيرالوري


 
 دختر شمسُ‌الضحي و همسر بدرالدجي


 (آيت‌الله وحيد خراساني)
 

[29]- بدر: تمام و كامل شدن، همچون ماه تمام. بدرُالدُّجي: ماه تمام در شب تاريك.

ذره‌اي از جمال و طلعت او


 
 به ز بدر دجي و شمس ضحي است


 (سوزني سمرقندي)
 
يارب به حق مصطفي سلطان جمع انبيا


 
 تاج‌الوري نورالهدي شمس‌الضحي بدرالدجي


 
 
كز لطف خود بر عاصيانِ امت احمد ببخش


 
 خاصه به جمع حاضرين يا ربنا اغفرلنا


 (عمادالدين نسيمي)
 

­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­

[30]- طفيل: وابسته، متكي.

طفيل هستي عشق‌اند آدمي و پري


 
 ارادتي بنما تا سعادتي ببري


 
 
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي


 
 كه سلطانيّ عالم را طفيل عشق مي‌بينم


 (حافظ)
 
چون طفيل نور او آمد امم


 
 سوي كل مبعوث از آن شد لاجرم


 
 
وجود مصطفي از نور پاك است


 
 ز لطف حق نبي‌الله نه خاك است


 
 
زمين و آسمان او را طفيل است


 
 ملك با آدم و جنبش ز خيل است


 (عطار نيشابوري)
 

 

[31]- التجا: پناه گرفتن، پناه آوردن. حزين لاهيجي در مدح اميرالمؤمنين علي(ع) مي‌فرمايد:

اي نور ديده را به غبار تو التجا


 
 خاك درت به كعبه‌ي دلها دهد صفا


 (حزين لاهيجي)
 

همچنين عطار نيشابوري در مدح مولا علي(ع) مي‌فرمايد:

پيشواي اهل فقر است مرتضي


 
 فقر را گير و به او كن التجا


 
 
هست شهرستان علم مصطفي


 
 تو به مظهر كن در آخر التجا


 
 
گرچه دورم بر تو دارم التجا


 
 حاجت عطار مسكين كن روا


 (عطار نيشابوري)
 

 

[32]- رجا: اميدواري، توقع، چشم داشت، آرزو.

[33]- طائر اقبال: پرنده خوشبختي. اقبال و سعادت به پرنده مانند شده است.

[34]- گردون ساي: گردون ساينده، هر چيزي كه از بلندي سر به آسمان و فلك مي‌سايد. چتر گردون‌سا، به مرغ هما مانند شده است.

[35]- مطاف: جاي طواف كردن و گشتن.

يعني رواق روضه‌ي شير خدا علي


 
 كز سهم او زره شده چون پرنيان صبح


 
 
ايوان رفعت تو كجا مدح من كجا!


 
 نتوان به آسمان شدن از نردبان صبح


 (حزين لاهيجي)
 

 

[36]- اعتكاف: گوشه نشين شدن در جايي مانند مسجد و باز ايستادن از چيزي و پيوستگي كردن بر چيزي. اعتكاف: درنگ كردن در مسجد جامع است به قصد عبادت و روزه داشتن شرط است در اعتكاف واجب.

اعتكاف به معني اقامت گزيدن در جايي است به طوري كه فرد معتكف خود را محبوس و ملتزم به آن مكان بداند و اين التزام ناشي از اهميت و عظمت آن موضع باشد.

اعتكاف نيز اركاني دارد كه عبارت‌اند از 1) نيت؛ 2) توقف در مسجد جامع شهر يا مساجد چهار گانه معروف؛ 3 كمتر از سه روز نبودن در اعتكاف؛ 4) روزه دار بودن معتكف در ايام اعتكاف.

[37]- حكمت: دانش و دانايي، عقل و فلسفه.

[38]- نكته: سخن دقيق و باريك، مضمون نغز و لطيف.

[39]- آب حيوان: منظور آب حيات است؛ آب زندگاني، آب خضر.

در اساطير مظهر چشمه‌اي است در ظلمات، هر كه اب از آن خورد زندگي جاويد يابد و خضر و الياس از آن نوشيده‌اند اما ذوالقرنين كه در طلب آب حيات به ظلمات رسيد به نوشيدن آن موفق نشد.

در اصطلاح عارفان كنايه است از چشمه‌ي عشق و محبت كه هر كه از آن بچشد هرگز معدوم و فاني نگردد. و نيز اشارت به دهن معشوق مي‌كنند.

ما آب حياتيم و تو درياي حياتي


 
 جوياي توايم از همه سو رو به تو داريم


 (مرآت عشاق)
 
عقل را زآب زندگاني تو


 
 تا نميرد ز خود، نشان نرسد


 
 
آب حيوان چون به تاريكي در است


 
 جام جم در دست جان خواهم نهاد


 (عطار نيشابوري)
 
كي خورد خضر دلت از آب حيوان شربتي


 
 تا تو ظلمت را تصور كرده‌اي آب حيات


 (مغربي)
 

 

آب حيوان؛ وجود مطلق و تعين اول را گويند و بر مجلاي تجليات الوهيت حق هم اطلاق نمايند.

آب حيوانش ز منقار بلاغت مي‌چكد


 
 زاغِ كلكِ من به نامْ ايزد چه عالي مشرب است


 
 
آب حيوان اگر اين است كه دارد لب دوست


 
 روشن است اين كه خِضِر بهره سرابي دارد


 (حافظ)
 
بيهوده مجوي آب حيوان


 
 در ظلمت خويش چون سكندر


 (ناصر خسرو- ديوان اشعار)
 
سكندر كه جست آب حيوان نديد


 
 نجسته به خضر آب حيوان رسيد


 (نظامي گنجوي- شرفنامه)
 
اگر خضر بر آب حيوان گذشت


 
 محمد ز سر چشمه‌ي جان گذشت


 (نظامي گنجوي- اقبالنامه)
 
بجز نور علي آن كيست كامروز


 
 ز كلكش آب حيوان مي‌تراود


 (نور عليشاه اصفهاني)
 

 

[40]- بلاغت: رسايي و شيوايي. منقار بلاغت: بيان رسا و شيوا.

[41]- طوطي خوش لهجه: پرنده‌ي زيبا، سبز رنگ و شيرين سخن كه در عرفان، نماد و سمبل نفس ناطقه و در اينجا استعاره از بيان فصيح و شيوا است.

[42]- كلك شكّرخا: كنايه از شيرين گفتار، آنكه سخن شيرين و دلنشين دارد.

شكر فروش كه عمرش دراز باد، چرا


 
 تفقدي نكند طوطي شكرخا را


 (حافظ)
 

 

[43]- ابكم: گنگ، گنگي يا عجز بيان.

در وصف كمال كبرياييت


 
 ابكم شده كلك نكته دان‌ها


 (حزين لاهيجي)
 
وليّ خالق اكبر عليّ عالي‌قدر


 
 كه هست ناطقه پيش ثناي او ابكم


 (محتشم كاشاني)
 

 

[44]- اقدم: اولين‌تر، قديم‌تر، جلوتر.

خوش آن زبان كه شود چون زبان لوح و قلم


 
 به مدح و منقبت شاه ذوالفقار علم


 
 
بدانكه در كتب آسماني آمده است


 
 ابوالحسن همه جا بر ابوالبشر اقدم


 (محتشم كاشاني)
 

پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اول ما خلق‌الله نورى...». «خداوند متعال پيش از آن كه آدم را بيافريند من و اهل بيت مرا از يك نور آفريد».

امام صادق (ع) نيز مى‏فرمايد: محمد و على عليمها‌السلام از يك نور آفريده شدند، آفرينش آنان قبل از خلقت آسمانها، زمين و عرش صورت گرفت. (اصول كافي ج 1)

[45]- ولي: لقب علي ابن ابي‌طالب (ع). همچنين به معني محب و صديق، دوست، معين و ياري دهنده و نيز به معني مهربان.

سر انجمن بُد ز ياران علي


 
 كه خواندش پيمبر علي ولي


 (فردوسي)
 
نور حق ظاهر بود اندر ولي


 
 نيك بين باشي اگر اهل دلي


 (مولوي)
 
ناز دارد بر جميع اولياء


 
 آن وليّ نازنين يعني علي


 (شاه نعمت‌الله ولي)
 

بدانكه شيخ سعدالدين حموي مي‌فرمايد كه پيش از محمد عليه‌السلام در اديان پيشين ولي نبود و اسم ولي نبود، و مقربان خدا را جمله انبياء مي‌گفتند اگرچه در هر ديني يك صاحب شريعت بود و زياده از يكي نمي‌بود اما ديگران خلق را به دين وي دعوت مي‌كردند و جمله را انبياء مي‌گفتند.

چون كار به محمد(ص) رسيد فرمود كه بعد از من پيغمبر نخواهد بود تا خلق را به دين من دعوت كنند. بعد از من كساني كه پيرو من باشند و مقرب حضرت خدا باشند نام ايشان اولياء است. اين اولياء خلق را به دين من دعوت مي‌كنند. اسم ولي در دين محمد(ص) پيدا آمد. خداي تعالي دوازده كس را از امت محمد(ص) برگزيد و مقرب حضرت خود گردانيد و به ولايت خود مخصوص كرد و ايشان را نايبان حضرت محمد(ص) گردانيد كه العلماء ورثه الانبياء. در حق اين دوازده كس فرمود كه علماء امتي كانبياء بني‌اسرائيل.

به نزديك شيخ، ولي در امت محمد(ص) همين دوازده كس بيش نيستند و ولي آخرين كه ولي دوازدهم باشد خاتم اولياست و مهدي و صاحب زمان نام اوست.

اي درويش! شيخ سعدالدين در حق اين صاحب زمان كتابها ساخته است و مدح وي بسيار گفته است. فرموده است كه علم به كمال و قدرت به كمال دارد. تمامت روي زمين را در حكم خود در آورد و به عدل آراسته گرداند. كفر و ظلم را به يكبار از روي زمين بردارد. تمامت گنجهاي روي زمين بر وي ظاهر گردد.

اي درويش! هرچند صفت قدرت وي كنم از هزار يكي نگفته باشم. اين بيچاره در خراسان در خدمت شيخ سعدالدين بودم و شيخ مبالغت بسيار مي‌كرد در حق اين صاحب زمان، از قدرت و كمال وي چنانكه از فهم ما بيرون مي‌رفت و عقل ما بر آن نمي‌رسيد. روزي گفتم يا شيخ كسي كه نيامده است در حق وي اين همه مبالغت مصلحت نباشد، شايد كه نه چنين باشد. شيخ برنجيد. ترك كردم و بيش از اين سخن نگفتم.

اي درويش ! شيخ هرچه فرمايد از سر ديد فرمايد اما بسيار كس كه به اين سخن زيان كردند و مي‌كنند و بسيار كس سرگردان شدند و مي‌شوند.

اي درويش! درويشي كن كه هيچ مقام بزرگتر از درويشي نيست. (كتاب الانسان الكامل عزيزالدين نسفي)

[46]- لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار: ابن ابى‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه مى‎نويسد:

در جنگ احد هنگامى كه غالب ياران پيامبر(ص) پا به فرار نهادند، فشار دسته‎هاى مختلف دشمن به سوى پيامبر(ص) بالا گرفت. دسته‌اى از قبيله بنى‌كنانه، و گروهى از قبيله بنى‌عبد منات، كه در ميان آنان چهار جنگجوى نامور به چشم مي‌خورد، به سوى پيامبر يورش بردند. پيامبر به حضرت على(ع) فرمود: حمله اينها را دفع كن. حضرت على(ع) كـه پياده مي‌‎جنگيد، به آن گروه كه پنجاه نفر بودند، حمله كرده و آنان را متفرّق ساخت. آنـان چند بار مجدّدا گرد هم جمع شده و حمله كردند، باز هم حضرت على(ع) حمله آنان را دفع كرد. در اين حملات، چهار نفر قهرمان مزبور و ده نفر ديگر كه نامشان در تاريخ مشخّص نشده است به دست على(ع) كشته شدند. جبرئيل به رسول خدا(ص) گفت:

راستى كه حضرت على(ع) فداكارى مى‎كند، فرشتگان از فداكارى او به شگفت آمده‎اند.

پيامبر(ص) فرمود: چرا چنين نباشد، او از من و من از او هستم.

جبرييل گفت: من هم از شما هستم. آنگاه صدايى از آسمان شنيده شد كه مكرّر مى‎گفت:

لا فَتى اِلاّ عَلِىّ، لا سَيفَ اِلاّ ذُوالفَقار؛ جوانمرد شجاعى چون على(ع) و شمشيرى چون ذوالفقار وجود ندارد. ولى گوينده ديده نمى‎شد. از پيامبر(ص) سؤال كردند كه: گوينده كيست؟ فرمود: جبرئيل است.

گر عصا را تو بدزدي از كف موسي چه سود


 
 بازوي حيدر ببايد تا براند ذوالفقار


 (مولوي)
 
يا مرتضي حسين تو از ضرب دشمنان


 
 بنگر كه چون حسين تو بي يار و ياور است


 
 
هيهات تو كجايي و كو ذوالفقار تو


 
 امروز دست و ضربت تو سخت در خور است


 (وحشي بافقي)
 

 

[47]- اسكندر: اِسكنْدَر مَقْدوني يا الكساندر پسر فيليپ (تولد 356، جلوس 336 و مرگ ۳۲۳ پيش از ميلاد) در غرب مشهور به «اسكندر كبير»، و در ايران مشهور به «اسكندر گُجَستَك» (به معناي اسكندر ملعون)، كشورگشاي اهل مقدونيه در سدهٔ چهارم پيش از ميلاد بود. استاد او، ارسطو، فيلسوف معروف يوناني بود. ارسطو سمت آموزگاري اسكندر را پذيرفت و مدتها به تعليم و تربيت او پرداخت. برخي مورخين به اشتباه اسكندر را همان ذوالقرنين مي‌دانند. از جمله بوعلي‏سينا هم وقتي اسكندر مقدوني را وصف مي‏كند او را به نام اسكندر ذوالقرنين مي‏نامد، فخر رازي هم در تفسير كبير خود بر اين نظريه اصرار و پافشاري دارد. در شاهنامه نيز از اسكندر به كرات ياد مي‌شود و نظامي گنجوي نيز در اقبالنامه خود به شرح زندگي اسكندر مي‌پردازد. در اشعار شعرا و عرفاي پرآوازه نيز نام اسكندر به جاي نام ذوالقرنين در كنار نام حضرت خضر آورده شده است. مانند ابيات زير:

كو سكندر همتي، حكمت پژوهي، تشنه‌اي؟


 
 تا صفات آب خضر و آب كوثر گويمي


 (عطار نيشابوري)
 
آب حيوان نيست روزيِ چو اسكندر، كمال!


 
 خضر خطش چشمه را از سبزه پوشيدن گرفت


 (شيخ كمال خجندي)
 
باده بي لعل لب دلبر كشيدن مشكل است


 
 تلخي از درياي بي گوهر كشيدن مشكل است


 
 
عمر جاويدان نگردد جمع با فرماندهي


 
 آب خضر از جام اسكندر كشيدن مشكل است


 (صائب تبريزي)
 
آب خضر و جام اسكندر به پشت پا زديم


 
 خيمه‌ي ما بر كنار چشمه‌ي كوثر زدند


 (نظيري نيشابوري)
 

در اينجا نيز منظور حضرت حافظ از عبارت اسكندر؛ همان ذوالقرنين است يعني كسي كه داراي قدرت و شوكت است و شرق و غرب عالم تحت فرمانش بود. ذوالقرنين تعبير قرآني است كه در قرآن كريم در آيات 83 تا 98 سوره‌ي كهف به سرگذشت وي اشاره شده است. شخصيتي كه مورد بحث ارباب تاريخ و مذهب، هميشه بوده است؛ از اسكندر مقدوني تا كوروش كبير، كساني را مصداق اين نام يا لقب ديده‌اند. آنچه از قرآن كريم درباره‌ي او (ذوالقرنين) دانسته مي‌شود اين است كه او مردي قوي شوكت بوده و به جانب مغرب خورشيد رفته و در آنجا سدي بنا كرده است. در افسانه‌ها و كتب تاريخ داستان‌هاي بسياري در باره‌ي او آورده‌اند. برخي از مفسران قرآن كريم ظاهراً كلمه‌ي ذوالقرنين را در قرآن، اشاره به اسكندر دانسته‌اند كه براي درستي يا نادرستي اين مطلب، بايد به كتاب‌هاي تفسير مراجعه شود. اگر چه مفسر بزرگ قرآن كريم علامه طباطبايي(ره) در كتاب ارزشمند تفسير الميزان به اين موضوع پرداخته و آن را كاملا شرح و توضيح داده است اما با مراجعه به بيت ديگري از حافظ كه مي‌فرمايد:

سكندر را نمي‌بخشند آبي


 
 به زور و زر ميسر نيست اين كار


 (حافظ)
 

و يا اين بيت كه مي‌فرمايد:

فيض ازل به زور و زر ار آمدي به دست


 
 آب خِضِر نصيبه‌ي اسكندر آمدي


 (حافظ)
 

مي‌توان گفت كه منظور حضرت حافظ اين بوده كه: تقدير و مشيت الهي اين بوده كه آب حيات قسمت و روزي حضرت خضر شود يعني آنچه را كه خداي متعال اراده كرده باشد و اين كار با قدرت و ثروت امكان پذير نيست. عطار نيشابوري نيز اين نام را بيشتر به عنوان رمز حكمراني و پادشاهي قوي شوكت به كار برده است. مانند اين بيت كه مي‌فرمايد:

چگونه چشمه‌ي حيوان درين وادي به دست آرم


 
 كه اندر قعر تاريكي چو اسكندر فرو ماندم


 (عطار نيشابوري)
 

 

[48]- زلال: آب شيرين و سرد و گوارا كه آسان به گلو فرو رود.

زلال از مشرب جان نوش چون خضر


 
 كه آب چشمه‌ي حيوان حجاب است


 (خواجوي كرماني)
 
نهر آب حيات و عين زلال


 
 قطره‌اي دان  ز حوض كوثر ما


 (شاه نعمت‌الله ولي)
 

 

[49]- جان افزا: زندگي بخش و روح پرور.

[50]- وهّاج: افروخته، فروزان، روشن، درخشنده.

[51]- منهاج: راه روشن و پيدا، راه راست و گشاده، راه فراخ، راه دين.

رو به كوي دوست منهاج من است


 
 ديده وا كن وقت معراج من است


 (عمان ساماني)
 

 

[52]- آماج: خاك توده كرده كه نشان تير بر آن نصب كنند. نشان، نشانه، هدف.

[53]- حاجت: بيان و اظهار نياز.

[54]- حريم: گرداگرد خانه و عمارت، جايي كه داراي حرمت و احترام است.

[55]- رأي: تدبير و چاره انديشي.

[56]- مديح:  آنچه بدان كسي را بستايند و مدح گويند از شعر و جز آن. مدح، ستايش، آفرين. سخني غالباً شعري در توصيف و تحسين و تمجيد ممدوحي گويند يا نويسند.

از مديح تو عاجز آمده عقل


 
 ناطقه در ثنات شده لال


 (فخرالدين عراقي)
 
من و مديح تو، وين عقل بي نوا حاشا


 
 ز وضع خانه چه گويد كه نيست ره در كوه


 (عمان ساماني)
 

 

[57]- تولّي: دوستي داشتن با كسي، ولايت راندن، حكومت نمودن، به كار كسي قيام كردن.

[58]- آكندن: پر كردن، انباشتن.

[59]- پيرانه‌سر: سر پيري، هنگام پيري، دوره‌ي پيري، وقت پيري.

پيرانه‌سرم عشق جواني به سر افتاد


 
 وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد


 (حافظ)
 

 

[60]- گنه فرسا: گناه بخش. فرسودن: از بين بردن، محو كردن.

ز نیرو بود مرد را راستی

آفرين جان آفرين پاك را           آنكه جان بخشيد و ايمان خاك را

سپاس آن خداوندي را كه بي آزال و آباد كنه ذات و صفاتش از تغاير اعصار و ادهار زمان و مكان منزه بود و پيش از وضع اسم قِدم و بقا از ديري و زوديِ كون و حوادث مقدس بود. بودنش كه بود، نه به قطع حصر زمن، هستي‌اش نه به هستي وجود انجمن. اول است نه به نعت علتِ اول‌ها و آخِر است نه به وصف شبهت آخِرها. ظاهر است نه در صورت مخاييل. باطن است نه محجوب به حُجُب علل و اباطيل. هستي‌اش به هستي‌اش قائم، جمال صفاتش به جلال ذات دائم.

پاك آن خداوندي كه ديدنش به وجود واجب، و عملش به حسن صنايع لازم. زندگيش قوام عالم، ارادتش آفريدن وجود آدم، قدرتش وجود آيات، كلامش بودن مخلوقات، سميع است پيش از مسموعات نه به آلات و عِلّات. بصير است پيش از مبصرات نه به حواسّ مرسومات. سبحان‌الذي تقدس في قدسه قدساً و تعظّم في كبريائه سلطاناً و عزاً و تبارك في جلاله ملكا و تعالي في جماله الوهية و جبروتاً

سپاس آن ازلي‌اي كه خردبخش است زيركان را و بخشايشگر است عاجزان را.

درود بر شاه كونين، رسول ثقلين، هم او كه سرور كائنات و مفخر موجودات و رحمت عالميان و صفوت آدميان و تتمه‌ي دور زمان است محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم شخصيت بزرگي كه خود الگوي شخصيت آدمي است و پيامش كه نعمت تام و تمام و اتمام نعمت و اكمال اخلاق است.

خوشا مردمان اين مرز و بوم كه با نيوشيدن پيام او به جان خويش، تأييدي دوباره يافتند بر اعتقاد و ايمان خود بر راستي و درستي در گفتار و كردار و پندار و تن و جان خويش در طلب سعادت هر دو جهان به كار بستند و هم يگانگي و اتحاد دانش و توانايي در پيش چشم داشتند و هم طي مقامات راستي را به نيرويي دانستند كه بي از آن كاستي و كژي سد راه سعادتمنديشان گردد.

ز نیرو بود مرد را راستی                          ز سستی کژی آید و کاستی

از همين روي است كه در تاريخ تعليم و تربيت ايران مي‎‎خوانيم كه هدف از تعليم و تربيت اين بوده است كه افراد را معتقد به خدا و متدين‎بار بياورند و او را داراي اخلاق نيكو كنند، به او پيشه و هنر بياموزند و به بهداشت تن متوجه و مأمور سازند و همين توجه بوده است كه ايران را مهد پرورش پهلواناني با اخلاق، جوانمرد و عدالتخواه قرار داده است.

بي‎جهت نيست كه در تعليم و تربيت جديد، ورزش مقوله‎اي علمي، فرهنگي و اجتماعي است و به اين لحاظ بر ما است كه چشم‌اندازهاي جديد آن را به درستي بشناسيم و تبيين و تدوين كنيم. رسالت تربيت بدني امروز رشد و شكوفايي توانائي‎ها و استعدادهاي جسماني، عقلاني، عاطفي و اجتماعي انسان‎ها و پرورش شهرونداني سالم، با نشاط، فعال، خلاق و اميدوار و مسؤول است.

در گذشته خوانده و شنيده‎ايم كه عقل سالم در بدن سالم است و اين حقيقتي است كه علم امروز بر آن صحه گذاشته است و دولت‌ها مي‎كوشند به انحاء مقتضي ورزش و تربيت بدني را به عنوان يك عادت عمومي در اجتماع رواج دهند و از اين طريق از تبعات ناخوشايند رخوت، سستي و گوشه‎گيري كه جامعه را به تباهي و نيستي مي‎كشاند، رهايي بخشند.

ورزش از اين حيث كه عاملي موثر در سالم‎سازي فرد و جامعه و جلوگيري از هرگونه سستي، كاهلي و انحرافات اجتماعي است در فرهنگ ديني ما هم جايگاه ويژه‎اي دارد، بخصوص كه سلامت يكي از دو نعمت ناشناخته خداوند تلقي شده است.

ورزش در ارتباط با جوانان به طور عام و دانشجويان در وجه خاص اهميتي مضاعف دارد، زيرا تضمين كننده سلامت، توانمندي و خردورزي گروهي است كه عامل توسعه كشور محسوب مي‎شوند. در اين معني ورزش از محدوده يك فن، برخورداري از توانائي صرفاً جسماني و پركننده ايام فراغت خارج مي‎شود و جاي خود را به يك نياز و ضرورت جدي براي حيات و پويايي فرد و جامعه مي‎دهد و اين همه ايجاب مي‎كند كه به ورزش از منظري علمي نگريسته شود و به نيازهاي جامعه پاسخي علمي داده شود.

در ايران اسلامي خوشبختانه توجه به ورزش روند رو به رشدي داشته است، اما هنوز ورزش همگاني در كشور از جايگاهي شايسته برخوردار نيست، حال آنكه به موازات توجه به جاذبه‎هاي ورزش قهرماني، لازم است كه تعميم ورزش همگاني نيز در دستور كار مسئولان ورزش كشور قرار گيرد. زيرا ورزش عمومي و همگاني است كه مي‎تواند بستر مناسبي براي پيشبرد ورزش قهرماني كشور قرار گيرد.

در دانشگاهها و مراكز علمي ورزش در كنار آموزش و پرورش زمينه رشد جسماني، عاطفي و رواني دانشجويان را فراهم مي‎سازد و اين امكان را فراهم مي‎سازد كه ارزشهاي اخلاقي، اجتماعي در دانشجويان نهادينه شود. از اين حيث توسعه ورزش در دانشگاهها مي‎تواند به توسعه منابع انساني و تقويت فضاي مشاركت، همدلي ، وفاق، نوع دوستي، خودباوري، انضباط اجتماعي، اتكاء به نفس و قانون‎پذيري كمك كند.

اهتمام به ورزش در دانشگاهها چه در بعد ورزش همگاني و چه از جنبه ورزش قهرماني باعث مي‌شود تا اين قشر برجسته جامعه كه در آينده‌اي نزديك عهده‎دار مسئوليت‎هاي مهم و كليدي كشور خواهند بود در دنياي ورزش بياموزند كه در عين پايبندي به اصول اخلاقي و جوانمردي چگونه با همديگر براي رسيدن به يك هدف متعالي همكاري كنند، و با پيشامدها چگونه به مقابله برخيزند.

 

 

 نکاتی پیرامون ورزش:

دانش و زیبایی در تن‏درستی است و یکی از راه‏های تن‏درستی، ورزش است. از این رو، نباید به سبب داشتن گرفتاری‏های عادی روزانه، از آثار مثبت و پایدار ورزش در ایجاد روحیه‏ای شاداب، سرزنده و حرکت‏آفرین به سوی موفقیت‏ها غافل شویم و روزانه دست‏کم چند دقیقه‏ای نرمش و ورزش نکنیم.

 در این میان، بسیار شایسته است از رهنمودهای بزرگان اسلام و تجربه‏های اندیشمندان عرصه دانش و ورزش به نیکی بهره بگیریم و خود با پرداختن به ورزش‏های مفید و تأکید شده در اسلام، لحظه‏هایی سرشار از انگیزه، امید، تحرک و پویایی را برای خویش بسازیم.

 تاریخچه ورزش در ایران

در میان کشورهای مشرق‏زمین، ایران، تنها کشوری بود که در نظام تعلیم و تربیت خود، بیشترین اولویت را به تربیت بدنی و ورزش می‏داد. ورزش در ایران، در آداب، سنت‏ها، فرهنگ و اخلاق ایرانیان ریشه دارد. آنها، تربیت بدنی را وسیله نیرومندی و نیرومندی را برای دست‏گیری ناتوانان و نه برای زورگویی و ماجراجویی می‏دانستند و ناتوانی و سستی را مایه ناراستی می‏پنداشتند. به عقیده آنان، زندگی بهتر، سلامت جامعه و توسعه و پیشرفت، به عقل سالم و بدن سالم نیاز دارد. در یکی از کتاب‏های باستانی آمده است: ورزش در ایران باستان، با هدف سلامت، شادابی و آماده بودن برای دفاع از وطن پا گرفت و هدف اصلی آن، تربیت جوانان بود. تیراندازی، کوه‏نوردی، شمشیرزنی، دو، اسب‏دوانی، شترسواری، ارابه‏رانی، مشت‏زنی، شنا و کشتی، در این مرز و بوم رواج داشت. پارسیان، شکار و شکارگاه را آموزشگاه حقیقی جنگ می‏پنداشتند و جوانان پارسی در شکار، سحرخیزی، بردباری در راه رفتن و دوندگی و تیراندازی، آمادگی روحی و چابکی را فرامی‏گرفتند.

 

ورزش از دیدگاه قرآن و سنت

در فرهنگ اسلام، ورزش، ابزاری بسیار مؤثر برای بالندگی و کمال انسان به شمار می‏رود. اسلام، ورزش را بنا بر پنج اصل تأیید می‏کند:

 1. نزدیکی به خداوند: ورزش می‏تواند به انسان مؤمن توانایی و سلامت بهتر و بیشتری بدهد تا از آن برای ادای تکالیف دینی و دستورهای الهی استفاده کند؛ چنان‏که حضرت علی علیه‏السلام نیز از خداوند می‏خواهد: «اِلهی قَوِّ عَلی خِدمَتِکَ جَوارِحی؛ پروردگارا! اعضای بدنم را برای خدمت‏گزاری بر خودت نیرومند ساز!»

 2. تعادل جسم و جان: پهلوانان و ورزش‏کاران هم باید جسم را تقویت کنند و هم به تهذیب نفس بپردازند که این تعادل، از راه ورزش کردن صورت می‏پذیرد.

 3. تأمین سلامت: حضرت علی علیه‏السلام می‏فرماید: «سلامت، از برترین نعمت‏هاست» که بی‏شک ورزش، یکی از بهترین راه‏های رسیدن به آن شمرده می‏شود.

 4. نشاط و انبساط: با ایجاد نشاط، کدورت‏های درونی و ملالت‏های بیرونی از بین می‏رود و روح انسان سبک‏بال می‏شود. رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏فرماید: «سرگرمی و بازی داشته باشید؛ زیرا دوست ندارم در دین شما خشونت و سختی دیده شود.»

 5. زیبایی و تناسب اندام: خداوند که آفریننده نظام احسن خلقت است، در کمال زیبایی است و زیبایی‏ها را دوست دارد. داشتن اندام برازنده و متناسب، تنها از راه ورزش کردن به دست می‏آید.

  ورزش، بهترین راه برای تحرک بخشیدن به آحاد جامعه است. در بازی‏های گروهی، فرد معنای مصلحت جمع را فرامی‏گیرد و در حد توان برای موفقیت گروه خود می‏کوشد. ورزش هدف‏های زیر را براي جامعه به ارمغان مي‌آورد:

 1. سلامت جسمانی و روانی؛

2. رشد تکامل و یادگیری حرکتی متناسب با آن؛

3. تربیت فردی و گروهی؛

 4. پشتوانه قوی برای ورزش قهرمانی؛

 5. موفقیت بیشتر در امور آموزشی؛

 6. پیش‏گیری از آلودگی نوجوانان به عادت‏های ناپسند در محیط زندگی؛

 7. ایجاد محیط و شرایط متناسب با علاقه و ذوق نوجوانان و جوانان؛

 8. پر کردن اوقات فراغت و لذت بردن از آن.

 ورزش و رشد اخلاق

ورزش در مفهوم کلی سبب ارتقای اخلاق و منش افراد می‏شود. در واقع، ارتباط روشنی میان بازی‏های گروهی و رشد و تکامل اخلاق وجود دارد. بنابراین، ورزش به توانایی و قابلیتی می‏انجامد که تعاون و همکاری را تقویت می‏کند. افزون بر آن، ویژگی‏هایی مانند بزرگواری، شجاعت، استواری و ثبات قدم می‏تواند از راه ورزش گسترش یابد. همچنین فرد در صورت لزوم می‏تواند در دفاع از کشور یا در خدمت به جامعه مؤثر واقع شود. مسلمانان می‏توانند با پیروی از آموزه‏های الهی، به ورزش‏ها و تفریح‏های سالم و مفید بپردازند و جسم و جان را از آلوده شدن به گناهان و پستی‏ها در امان نگه دارند و زمینه شادابی و پویایی را در خویشتن فراهم آورند. ورزش افزون بر تقویت بنیه فردی، بنیه اجتماعی فرد را نیز تقویت می‏کند و ویژگی‏های پسندیده اخلاقی فردی و اجتماعی او از جمله همکاری، افزایش اعتماد به نفس، دست‏گیری از ناتوانان، گذشت و جوان‏مردی را بارور می‏سازد.

 

ورزش بانوان

برخی از دختران، در سال‏های نوجوانی دچار نارسایی‏های جسمی هستند که از بی‏تحرکی و دوری از ورزش سرچشمه می‏گیرد. پی‏آمدهای این مشکلات، به طور عمیق در سال‏های آینده زندگی آنان آشکار می‏شود و به طور مسلّم، این امر بر نسل آینده نیز اثر می‏گذارد. برای رفع این مسائل، بیش از همه باید فرهنگ پرداختن و اهمیت دادن به ورزش برای تأمین سلامت و بهداشت روح و جسم افراد تقویت شود. به یقین، آثار مطلوب پرداختن به ورزش، افزون بر سلامت جسم، از گرایش فرد به ناهنجاری‏ها نیز جلوگیری خواهد کرد.

 ورزش، جزو ضروری‏ترین مسائل زندگی همگان است. در این میان، بانوان باید بیش از دیگران به این مسئله اهمیت دهند و در نظر داشته باشند که آنان، پرورش‏دهندگان نسل‏های آینده هستند و سلامت جسم و فکر و روح ایشان، بر اندیشه و انگیزه فرزندانشان در پرداختن به ورزش و تأمین سلامت جسمانی و روحی آنها تأثیر مستقیم می‏گذارد. بانوان با افزودن بر سلامت جسمانی و نیروی بدنی‏شان، به آرامش روانی نیز می‏رسند و با سلامت روانی آنان، محیط خانه نیز از شادابی و تحرک مفید بهره می‏برد.

 تأثیر ورزش بر سلامت جسم و روح

همان‏گونه که روان سالم، بسیاری از نارسایی‏های جسمی را جبران می‏کند، به همان ترتیب نیز جسم سالم و نیرومند، مانع از کسالت روحی و روانی می‏شود و عامل پیش‏گیری از بیماری‏هاست. با داشتن تنی سالم به وسیله ورزش و بازی می‏توان زندگی معتدل و معقولی داشت. از دیگر مزایای ورزش، بالا رفتن حس اعتماد به نفس است. انسان بعد از ورزش احساس آرامش می‏کند. ورزش سبب دفع سموم از بدن می‏شود و در قوّت بخشیدن به اراده نقش مستقیمی دارد.

 دانش پزشکی نیز از ورزش به عنوان ابزاری برای بهبود جسمی و روحی بیماران بهره می‏برد و برای برطرف شدن بسیاری از نشانه‏ها و پی‏آمدهای منفی بیماری، آنان را به ورزش تشویق می‏کند.

شهدای محراب

شهداي محراب

ركعتان في العشق لا يصح وضوئهما الا بالدم

دو ركعت نماز عشق جز با وضوي خون صحيح نيست

خـون محـراب كـوفه هنوز مي جوشد و علي (ع) اين نخستين شهـيد محراب ،  بـه نماز عصر ما همچنان الهام مي دهد و اسوه است.

محراب خونين كوفه سندي بر مظلوميت حق است.

چهرة غرقه به خون مولا ، كه محاسن سفيدش ، از خون سر رنگين شد، گواه تشيع سرخ و خونين است.

او كه در آستان خدا، در آن سحرگاه رمضان ، حناي خون بست، فرق شكافته اش را شفيع بقاء عدل در حكومت ساخت.

و آواي فزت و رب الكعبه وقتي از آن حضرت برخاست كه تيغ زهر آلود دشمن، بر تارك تابناكش نشست.

از اين نشستن و از آن برخاستن، تاريخ، شكل ديگري به خود گرفت و “حق” ، اعتلايي ديگر يافت و عشق جلوه‌اي نو نمود و شهادت شاهدي بزرگ يافت.

آن خون،كه از آن سر، بر آن سيما جاري شد، خط شيعه را در “ قيام محراب” و “ جهاد نماز ” و “استقامت حق ” ترسيم كرد.

امروز، همان خط تداوم دارد. امروز ، همان خون ، جاري است.

و خط ، همان “ خون ” است و خون ، همان “ خط ” است “ خط خونين” !

پيكر قطعه قطعه و غرقه به خون “ شهداي محراب ” در انقـلاب اسـلامـي ما ، پيوند اين نهضت را ، با راه علـي (ع) در صدر اسلام مي رساند و شاهد ديگري است كه اين اسوه هاي تقوا و فضيلت و پاكي و اخلاص ، در همه اوصاف به مولايشان علي (ع) اقتدا كرده اند، حتي در “ نماز سرخ محراب شهادت”.

راه ما از “خاك” تا “ خدا ” است راه شهادت

معراج “ شهادت ” را سكوي رفيعي چون “ محراب ” لازم است.

محراب، گرچه پايين است ، ولي بالا است. گرچه در عمق است ، ليكن برجسته است.

محراب ، پايگاه عروج اين وارسته مردان است.

چرا كه نماز ، معراج مؤمن است و اينان  ( شهداي محراب ) اسوه هاي ايمانند. كه از نماز،كه ياد خدا است ، به شهادت،كه ديدار خدا است رسيدند.

اينان، در مسير حق، مقتداي خلقي بودند كه رو به خالق كرده بودند و به دست دشمنان خلق، از دست خلق، گرفته شدند.

در افشاي چهرة منافقين و دشمني آنان با خلق، همين بس كه اين محورهاي آگاهي و تجمع خلق را كشتند و با شهادت‌شان ، مردم زنده و بيدار شدند.

چه عبث پنداشته بودند كه با كشتن اين پيران پارسا و متنفذ، مردم را پراكنده خواهند كرد، ولي خود پراكنده شدند. اينان پس از شهادت‌شان، زنده‌تر شدند.

هر قطره‌ي خونشان، يك دريا ايمان و آگاهي بر مردم بخشيد.

هر قطعه‌ي پيكرشان، كوهي از استقامت و پايداري در دل امت، پديد آورد.

دشمن بود كه شكست خورد، منافق بود كه از صحنه بيرون شد. نفاق بود كه رسوا گشت. وگرنه، دين زنده‌تر شد، مردم، منسجم‌تر گشتند. انقلاب اسلامي، بيشتر در دلها ريشه دوانيد.

منافقين، كه مي خواستند با اين سنگ پراكني ها ، شيشه نهضت را بشكنند، سر خود را شكستند و حيله هايشان دامنگير خودشان شد. و مكرشان دست و پاي خودشان را گرفت و خود ، در دامي افتادند كه براي مردم گسترده بودند و در چاهي فرو غلطيدند كه براي خلق، كنده بودند.

اين بيان قرآن كريم است كه : “ حيلة بد جز به اهلش برنمي گردد”

و اين مثل مشهور عرب است كه:

“ هركه براي برادرش چاهي بكند، خود ، در آن افتد”

با سنت حق هر آنكه گرديد طرف

بنياد وجود خـويش را كرد تلـف

با ظلم ، فروغ حق نگردد خاموش

باران كه نشست ، آب باقي است، نه كف

شهداي محراب، عبوديت حق را در معبد حق، با امضايي از خون گواهي دادند و جان مشتعل از عشق خويش را با چهره اي خونين ، به پيش خدا بردند.

ـ در محضر دوست سرخ رو بايد رفت ـ

شهادت در محراب ، ميراثي بود كه از امامشان علي (ع) به آنان رسيده بود.

اين مرگ سرخ ، نشان پاكي و تقوا و جهادشان بود.

همان سان كه شهادت علي (ع) در محراب ، گواه عدالت او بود، كه گفته اند: از فرط عدالت ، در محراب عبادتش شهيد شد.

ـ قتل في محراب عبادته لشدة عدله ـ

نماز جمعه تبريز، با خون شهيد “ مدني ” رنگين شد، مردي كه از مدينة ايمان بود و ديار يقين.

شيراز با شهادت “ دستغيب” ، دستي از غيب را كه نوازشگر جان و احيا گر دل بود از دست داد.

يزد، در سوگ عاشق صادقي چون “ صدوقي” از سر صدق به عزا نشست.

و محراب خونين باختران ، با خون وارسته مردي چون “ اشرفي اصفهاني” رنگ عشق گرفت و خورشيدي از خاوران را در دل كشيد.

شهداي محراب امروز اسوة مايند. يادشان، علاقة به ايمان و عشق، و كينه و نفرت از نفاق و جنايت را در دلها افزون مي‌كند. نامشان الهام بخش است.

مزارشان ، آگاهي و احساس و تعهد مي دهد.

امروز محرابهاي ما محل حرب است. سنگر جهاد است.

خط مقدم مرزباني از اسلام و انقلاب است.

همچنانكه “ نماز جمعه” هاي ما ، شكوه دين، اعتلاء كلمه الله ، تجديد بيعت با امام و رهبر و انقلاب، عامل پيوند دين و سياست، پايگاه وحدت قلوب و انسجام امور، ميعادگاه حزب ا و مشهد صادقان عاشق است.

اگر در ميدان نبرد، سلاح هر رزمندة شهيدي را، دلاور سلحشور ديگري به دست مي‌گيرد. در محراب هم، سنگر عبادت هر عارف خداجوي را ، دلير مردي مجاهد و عارف پر مي كند. و اين سنگرها همچنان پر مي ماند.

يعني كه: راه همچنان روشن و پر رونده است.

بايد به “ راه ” انديشيد و به “ رهبر ” و به “ مقصد ”

شهداي محراب ، راهنمايان ما به اين خط خونين بقا و ابديت بودند.

خون و محراب ” يادگار علي (ع) است.

محراب و خون ، پيوند عشق و ايمان و جهاد و شهادت است.

و “ شهداي محراب ” زندگان جاويد در پيشگاه خداوندند.

يادشان گرامي باد.

جشن فرخنده‌ي سلطان سلاطين آمد

مژده اي دوست كه از نو شب تزيين آمد
  جشن فرخنده‌ي سلطان سلاطين آمد

شاه در خواب خوشم دوش به تمكين آمد
  «سحرم دولت بيدار به بالين آمد                گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد»
 
دلبرا خيز و در اين عيد مبارك فرجام
  ز كف ساقي سيمين تن نازك اندام

بِسِتان با رخ خندان مي ناب گلفام
  «قدحي دركش و سرخوش به تماشا بخرام           تا ببيني كه نگارت به چه آيين آمد»
 
ساقيا زان مي انبوه كش هوش رباي
  دوستان را چو دو چشم سيهت مست نماي

هم چو مشك ختن از نافه‌ي خلوت به در آي
  «مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي                     كه ز صحراي ختن آهوي مشگين آمد»
 
گلرخا آنكه ترا دلبر و طناز آورد
  چون دو ابروي توام قافيه‌پرداز آورد

گريه و ناله‌ي صبح و شبم اعجاز آورد
  «گريه آبي به رُخ سوختگان باز آورد                       ناله فرياد رس عاشق مسكين آمد»
 
صنما گر به رخم اشك روان چون جويي است
  ز غم دوري آن خسرو فرخ رويي است

كه همه كون و مكان در كف عزمش گويي است
  «مرغ دل باز هوادار كمان ابرويي است               كه كمين صيدگهش جان و دل و دين آمد»
 
پادشاه دو جهان دادگري ذوالمنني
  كه دهد رونق آيين نبيّ مدني

تا كي اي منكر دون دم زني از ما و مني
  «در هوا چند معلق زني و جلوه كني              اي كبوتر نگران باش كه شاهين آمد»
 
آمد آن شاه معظم كه رخش مظهر هوست
  آن خديوي كه جهان منتظر مقدم اوست

خرم امروز دل دوست عليرغم عدوست
  «ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست         كه به كام دل ما آن بشد و اين آمد»
 
آمد آن شاه كه آباد كند دهر خراب
  مصلحت را زده بر چهره پري‌وار نقاب

هله با زمزمه‌ي ناي و ني و چنگ و رباب
  «شادي يار پري چهره بده باده‌ي ناب               كه مي لعل دواي دل غمگين آمد»  

آمد آن شاه كه او خاتم هشت است و چهار
  حجت ابن الحسن آن مظهر فرد دادار

دگر اي يار غم از عالم غدّار مدار
  «رسم بد عهدي ايام چو ديد ابر بهار          گريه‌اش بر سمن و سوسن و نسرين آمد»
 
حاليا گر ز نشاط است به جان‌ها غلغل
  بود از موهبت آن‌شه مشكين كاكل

چو نفيسي كه دهد مژده‌ي آن مصلح كل
  «چون صبا گفته‌ي حافظ بشنيد از بلبل       عنبر افشان به تماشاي رياحين آمد»
 

ای غایب بس حاضر

ای غایب از این محضر از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر از مات سلام الله

ای نور پسندیده وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر از مات سلام الله

ای صورت روحانی وی رحمت ربانی
بر مؤمن و بر کافر از مات سلام الله

چون ماه تمام آیی و آن گاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر از مات سلام الله

ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر
وی بحر پر از گوهر از مات سلام الله

ای شاهد بی‌نقصان وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در سر از مات سلام الله

ای جوشش می از تو وی شکر نی از تو
وز هر دو تویی خوشتر از مات سلام الله

شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
هم مشکی و هم عنبر از مات سلام الله