در ملاطفت عاشق و معشوق
... چون بعد از سير عبوديت به عالم ربوبيت رسيدم و جمال ملكوت به چشم ملكوتي بديدم و حجب و سواتر جبروت به مركب عشق ببريدم و در منازل مكاشفات سير كردم و از خوان روحانيان مائدهي مقامات و كرامات بخوردم، با مرغان عرشي در هواي عليين بپريدم و صرف تجلي مشاهدهي حقّ - عزّ اسمه - به چشم يكتابين بنگريدم و شراب محبت ذوالجلالي از قدح جمال صرف به مَذاق جانم رسيد، حلاوت عشق قِدم دلم را كِسوت معارف و كواشف اصلي درپوشيد.
در بحر معرفت به حق توانگر گشتم و از لُجَّهي آن به سفينهي حكمت، انواع قهريات و لطفيات ببريدم و به سواحل صفات فعل رسيدم. به مدارج و معارف توحيد و تفريد و تجريد سوي عالم ازل رفتم، حق را به لباس قِدم يافتم. خطاب عظمت و كبريا و انبساط و حسن و قرب بشنيدم و بديدم. فناء توحيد، عزّت خود به من نمود و مرا در عين قِدم، از رسم حدوثيت فاني كرد و به بقا، باقي گردانيد.
حق مرا در كَنَف خود برد، آنگاه جامهي عبوديت از من بركشيد و لباس حريت در من پوشانيد.
... چون دور ملكوت و روز جبروت، جانم را حاصل آمد؛ در من درد عشق پيدا شد، و خود را در امتحان عشق ديدم متواري، و چون از آن عالم باز آمدم، دراين شرايط امتحان، از يافت و نايافت رنجور شدم، پس در جهان جمال بنشستم، روح از سهام عشق ، در سراي امتحان ميجست. نفس حلاوت آن جمال ميجست، عقل در حسن صنايع، صانع قديم طلب ميكرد، تا ناگاه از سوز آن سودايِ عشقِ جمالِ حق، در عالم حدثان سير ميكردم. از قضا به سوي بازار نيكوان برآمدم، و در هر صدفي درّ لطيفي ميجستم، تا ناگاه بر سر چهارسوي مكريات در مرآت آيات، جمال آن صفات ديدم.
... لباس لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم پوشيده، در حسن فاحسن صوركم، به جمال معني خلق الله آدم علي صورته مزين بود. صنع صانع در صانع گم شده بود، ندانستم كه آن چه نادره بود و آن كه بود! بي اختيار چشم جانم در آن آينه بمانده بود و سوز عشق بر من غالب شده بود، ديدهي جان در صانع بماند و چشم عقل از كافري در صنيعت. به چشم جان، جمال قِدم ديدم، و به چشم عقل، صورت آدم.
و هم تصرف كرد مرا، گفت: «به ديدهي انساني، در عالم انساني نگر». چشم دل در چشم صورت آمد، چيني لعبتي ديدم كه به حسن و جمال جهانيان را در عشق عشوه ميداد، از اين كافري، رعنايي، مكاري، زراقي، شوخي، عياري كه در طرف چشمش صد هزار هاروت و ماروت بود و در حلقهي زلفش هزار لشكر ابليس و قارون، رنگ رخسارش زهره را خجل كرده و با مشتري در سماء به حسن و جمال مباهات نموده، در تَبَختُر آهوي عشقش، شيران را شكار كردي و به رعنايي زاهدان را از صومعهي ملكوت بيزار كردي.
از راه تحير، درو نگاه كردم و از روي زهد، پردهي شرم برگرفتم و به زباني لال او را گفتم:
گفتم اي ايزدت سرشته ز نور
وي ز عكس رخ تو دير چو حور
اي زمان از تو عيد و آدينه
وي زمين از رخ تو آيينه
ناگاه به رعنايي بر من التفات كرد و گفت: آه توبه شكستي و درِ صومعه در بستي. از سر وله اين خسته دل گفت: در پنهان خانهي ازل، چون تو عروسي گم كرده بودم كه سرمايهي كونين و پيرايهي عالمين بود. در اين ويرانه نه از راه تناسخ بلكه از راه تجلي، فعل باز يافتم و گفتم:
برتر از جوهري و از عرضي
جملهي كاينات را غرضي
عرش و فرشت سراي و بارگهست
آفرينش تو را چون كارگهست
به شوخي گفت: اين چه نظر است! كه در تصوف به غير حق نگاه كردن كفر و خطر است، و در عقل و علم، ضايع كردن عمر و تلف كردن بصر است.
از سرِ خوشدلي گفتمش كه: در زمرهي عاشقانِ عارف و عارفانِ عاشق، تو اي نگار سخت درخوري. اگرچه از آن شراب عشق در مجلس بيخودي با ما نخوردي. گفت مرا كه: از آن عالم بازآمدن غفلت است، در ما نگرستن محل آفت، مگر ره گم كردهاي؟ گفتم: در عشق راه گم بسيار است و عقلها از سرمايهي عشق تو بيكار است. با من نگويي كه در عينالله تو كيستي، يا خود از سرّ افعال چيستي؟ گفت: سرّ لاهوت، بي زحمت حلول در ناسوت و جمال ناسوت، از عكس جمال لاهوت. بدايت آفرينش ما را است و نهايت اين امر خداي را است.