پير چنگي، رند دلسوخته‌اي بود كه آتشِ درونِ شيدايش را به تارهاي چنگ خود مي‌ريخت و مستانه آوايِ دلِ پرخونش را با آن مي‌آميخت؛ تا اينجا و آنجا روشنگر بزم‌هاي شبانه باشد و از اين طريق آب و دانه‌اي فراهم آوَرَد و روزي را به شب رساند كه جز اين پروايي نداشت و دو عالم را به هيچ مي‌انگاشت. چنگيِ پير، مطربي صاحب نام بود و در شهر مدينه، شهره‌ي خاص و عام. هستيش چنگش بود و كسب و كارش شعر و آهنگش. چون به جمع رندانِ سرخوش مي‌پيوست، مستانه از خود مي‌گسست. سرانداخته و دلباخته، چنگش را در سينه مي‌فشرد و ناله‌ي عاشقانه‌ي چنگش، او را به عرش مي‌برد. به گونه‌اي كه مرغ روح پيرامونيان به پرواز مي‌شد و هوش جانشان حيران.
بلبل از آواز او بي خَود شدي
  يك طرب زآواز خوبش صد شدي

مجلس و مجمع دمش آراستي
  وز نواي او قيامت خاستي

همچو اسرافيل كآوازش به فن
  مردگان را جان درآرد در بدن

مطربي كز وي جهان بُد پر طرب
  رُسته زآوازش خيالات عجب

از نوايش مرغ دل پرّان شدي
  وز صدايش هوش جان حيران شدي

با گردش زمين و زمان، پير چنگي فرتوت و شكسته شد، آوازش ناخوشايند مي‌نمود و پنجه‌ي سازش را خريداري نبود. او كه در طول عمر پاكباخته بود و مال و منالي نيندوخته و به جز چنگ در بر گرفتن و سوزِ دل را در ناله‌ي سيم‌ها ريختن، هنري نياموخته بود، آن ايام درمانده و در گذران زندگي سرگردان شد. غم جانش از ياد رفت و غصه‌ي نانش در گرفت.
چون برآمد روزگار و پير شد
  بازِ جانْش از عجز پشّه گير شد

گشت آواز لطيف جانفزاش
  زشت و نزد كس نيارزيدي به لاش

چنگيِ پير، خسته و دلشكسته به كنجي نشست. از همه‌ي عالم بريد و در بر همه بست؛ چرا كه، نه از جمع مشتاقانِ ناله‌ي سازش خبري بود و نه از دوستان شب زنده‌داري‌ها اثري. آنان چنگيِ جوان ديگري يافته و بي‌اعتنا به چنگيِ پير و درمانده، به شور و حال ساز او دلباخته بودند. پيرِ چنگي ناراحت و نگران بود و حيرت زده و درمانده، بيهوده به اين در و آن در مي‌زد. سرانجام چون از همه جا و همه كس نا اميد شد؛ در خلوت تنهايي نشست و در بر اغيار بست، به خويشتن فرو شد و غوغايي در دلش افتاد. از همه جا رو برتافت، به او پيوست و تنهاي تنها با دوست به گفتگو نشست.
گفت: عمر و مهلتم دادي بسي
  لطف‌ها كردي خدايا با خسي

معصيت ورزيده‌ام هفتاد سال
  باز نگرفتي زمن روزي نوال

نيست كسب امروز مهمان توام
  چنگ بهر تو زنم كآنِ توام

شور و شوق و حالي پير چنگي را در گرفت، شيداييش از حد شد، از خانه بيرون زد و بي اعتنا به كائنات چنگ زنان و خدا خدا گويان سر به بيابان گذاشت. كوچه و بازار را از شور و نوايش پر كرد و راه صحرا در پيش گرفت تا به گورستان يثرب رسيد. ساز را برگرفت و در سينه فشرد؛ پنجه‌ي از كار افتاده‌اش تواني دوباره پيدا كرده بود و صداي در گلو شكسته و خسته‌اش داودي مي‌نمود. چنگش شوري افزون‌تر و آوايش وجد و سروري ديگر داشت. اشك و آهش با شوخ و شنگيِ گاه به گاهش، توامان بود. خدا خدا مي‌كرد و چنگ را در آتش شور و شيدايي و جذبه‌ي بي‌مانندش مي‌سوخت و از آن شعله در دل و جان شيداييش آتش مي‌افروخت. چونان چشمه‌اي زلال مي‌جوشيد و همانند آبشاري بي‌امان و پرتوان مي‌خروشيد. سرانجام بي‌خيال از هست و نيست، باده‌ي عشق ازلي نوشيد و مستانه رسوا شد و شيدا و بي‌خيال، از سر مستي از هستي رست.
چنگ زد بسيار و گريان سر نهاد
  چنگ بالين كرد و بر گوري فتاد

خواب بردش مرغ جانْش از حبس رست
  چنگ و چنگي را رها كرد و بجست

گشت آزاد از تن و رنج جهان
  در جهان ساده و صحراي جان

عُمر، خليفه‌ي مسلمانان بود و در خانه‌ي خود آرميده، حق در عالم رؤيا صدايش كرد و در گوش جانش ندا داد كه: «برخيز! از بيت‌المال زر برگير و راهي گورستان شو كه ما را عزيزي خاص و محترم در انتظار است و نيازمند درهم و دينار». عُمر از خواب برخاست و:
در عجب افتاد كاين معهود نيست
  اين ز غيب افتاد بي مقصود نيست

سر نهاد و خواب بردش خواب ديد
  كآمدش از حق ندا جانش شنيد

اي عُمر برجِه ز بيت‌المال عام
  هفتصد دينار در كف نِه تمام

پيش او بر كاي تو ما را اختيار
  اين قدر بستان كنون معذور دار

خليفه از هيبت امر حق برجست و آن همه را رؤيا پنداشت ولي چون دوباره خوابش در ربود و همان آوا را شنيد؛ كمر خدمت ببست. هفتصد دينار زر در انباني هِشت و راهي گورستان شد. به جستجوي بنده‌ي خاص خدا در قبرستان، اين سو و آن سو دويد. ولي در پهندشت بيابان جز پيري چنگي كه خسته و از هستي رسته به چنگش فرو افتاده و بر گوري سر نهاده بود، كسي را نديد. درمانده شد و از همه جا رانده، كه آنچه مي‌ديد باور نداشت و پيرِ چنگي را بنده‌ي خاص خدا نمي‌پنداشت و گردِ گورستان قدم بر مي‌داشت و جستجوي او مي‌كرد.
گرد گورستان دوانه شد بسي
  غير آن پير او نديد آنجا كسي

گفت اين نبود دگر باره دويد
  مانده گشت و غير آن پير او نديد

گفت: حق فرمود ما را بنده‌اي است
  صافي و شايسته و فرخنده‌اي است

پير چنگي كي بود خاص خدا؟
  حَبَّذا اي سر پنهان حَبَّذا

عُمر ديگر بار اينجا و آنجا سر زد و چون كسي را نديد سرانجام با همه‌ي سختي و ناباوري ايمان آورد كه بنده‌ي خاص حق كسي جز همان چنگيِ پيرِ روشن ضمير نيست. با ادب بر بالينش نشست و كمر به خدمتش بست. عُمر در سيماي پيرِ چنگي مي‌نگريست و دست محبت بر سرش مي‌كشيد كه ناگهان با عطسه‌ي عُمر، پيرِ چنگي از خواب گران جست و به خود آمد و چون خليفه را بر بالينش ديد؛ سراپا لرزيد كه آنچه را مي‌ديد باور نداشت و چنين مي‌پنداشت خليفه او را به خاطر خطايي كه مرتكب شده و رقص‌كنان در كوچه و بازار  شهر پرسه زده و در گورستان، ساز در بغل نهاده و آسوده خفته، راحت نخواهد گذاشت.
مر عُمر را ديد و ماند اندر شگفت
  عزم رفتن كرد و لرزيدن گرفت

گفت در باطن: خدايا از تو داد
  محتسب بر پيرَكي چنگي فتاد

خليفه كه نگراني پيرِ چنگي را دريافته بود لب به خنده گشود و با محبت و مهرباني سخن ساز شد كه:
«تو را پيامي از حق دارم و حضرت دوست بدانسان از خلق و خوي تو گفتگو داشت كه عُمر را نديده و نشناخته عاشق روي تو كرد. اينك برخيز و اين درهم و دينار كه به امر او برايت آورده‌ام، بستان و آسوده برو و چون تمام شد بازآ كه حواله‌ي حق بي‌شمار است و زر در خزانه‌ي او بسيار».
چند يزدان مدحت خوي تو كرد
  تا عُمر را عاشق روي تو كرد

حق سلامت مي‌كند مي‌پرسدت
  چوني از رنج و غمانِ بي حَدَت؟

نك قراضه‌يْ چند ابريشم بها
  خرج كن اين را و باز اينجا بيا

چنگيِ پير از شنيدن سخنان عُمر شيدا شد و آنچه را مي‌شنيد خواب و خيال مي‌پنداشت و باور نداشت كه خليفه‌ي مسلمين بر بالين او نشسته و غمخوارِ پيرِ چنگيِ دلخسته شده، از دوست برايش سلام و پيام دارد و انباني از درهم و دينار در كنارش نهاده. ولي چون حقيقت ماجرا را دريافت بي‌اختيار شد و در آن وجد و حال كه سر انداخته و پاكباخته بود، ديوانه‌وار بر خود لرزيد و پيراهن بدريد.
پير لرزان گشت چون اين را شنيد
  دست مي‌خاييد و بر خود مي‌تپيد

بانگ مي‌زد: كاي خداي بي نظير
  بس كه از شرم آب شد بيچاره پير

پيرِ چنگي از سر شيدايي، رسوايي پيشه كرد. خليفه و درهم و دينار از ياد برد و خود را به جنون عشق سپرد. سراپا آتش شد و ناله‌هايش شعله‌ي سركش، تا آنجا كه از خدا خدايِ پيرِ چنگي، زمين لرزان بود و خليفه مات و حيران.
چون بسي بگريست وز حد رفت درد
  چنگ را زد بر زمين و خرد كرد

گفت: اي بوده حجابم از اله
  اي مرا تو راهزن از شاهراه

پيرِ چنگي ناله مي‌كرد و پشيمان و شرمنده بود كه چرا هفتاد سال براي اين و آن چنگ نواخته و از حق فارغ شده به او نپرداخته. چه همان سرپنجه‌اي كه سرِ پيري و از ناتواني براي او و به عشقِ او بر تارهاي سازِ كهنه‌اش نواخته و حق حق و هو هويي كه داشت تا آن حد مقبول طبع دوست افتاده بود كه خليفه‌ي مسلمانان را نيمه شب به ديدارش فرستاده و پاداشي ارزشمند هم داده بود.
چنگيِ پير، چنگ شكسته را زير پا مي‌نواخت، در آتش انفعال مي‌سوخت و جانش از پرتو عشق او مي‌گداخت و از سوزِ دل ناله مي‌كرد:
اي بخورده خون من هفتاد سال
  اي زتو رويم سيه پيش كمال

اي خداي با عطاي با وفا
  رحم كن بر عمر رفته در جفا

پيرِ چنگيِ بي‌چنگ كه از چنگ خودپرستي رها شده بود، با شكستن چنگ و فراموش كردن نغمه و آهنگ، بتِ اميد خود را شكسته و از هستي گسسته بود كه صافي شد و در حال و هوايِ مستي به دوست پيوست و يكسره از دو دنيا رست. يادِ دوست چنان در جانش افتاده بود كه پروايِ رسوايي هم نداشت. خليفه كه از دگرگونيِ حال چنگي درمانده شده بود و نمي‌دانست چه كند با او به گفتگو نشست:
پس عُمر گفتش كه اين زاري تو
  هست هم آثار هُشياري تو

هست هُشياري ز يادِ ما مَضي
  ماضي و مستقبلت پرده‌يْ خدا

خليفه به خيال خود و با اين سخن او را به عالم هُشياري و حال و هواي طلب بخشايش و توجه به ثواب و عِقاب مي‌خواند و آهنگ آن داشت كه با آن همه عنايت، وعده‌ي بهشتش دهد. ولي پيرِ چنگي كه مستانه از من و ما رسته، محو و فنا شده و به دارِ بقا رفته بود؛ به دو دنيا اعتنا نداشت.
چون كه فاروق آينه‌يْ اسرار شد
  جانِ پير از اندرون بيدار شد

همچو جان، بي گريه و بي خنده شد
  جانْش رفت و جان ديگر زنده شد

حيرتي آمد درونش آن زمان
  كه برون شد از زمين و آسمان

چنگيِ پير كه از درونش نداي اِرجِعي الي رَبِّك را شنيد، با دريافت حقيقت حق و شناخت عشق مطلق، آرام شد. گِلِ خام وجودش در آتشِ دل سوخت و پخته شد. چونان عاشقان بلا كشيده ره به دوست برد. هفت شهر عشق را به پنجه‌اي ساز و لحظه‌اي توجه در نورديد و به مقام عشق رسيد. مردانه سر انداخت و رندانه جان سپرد.
چونكه قصه‌ي حالِ پير اينجا رسيد
  پير و حالش روي در پرده كشيد

پير دامن را ز گفتگو فشاند
  نيمِ گفته در دهانِ ما بماند

از پي اين عيش و عشرت ساختن
  صد هزاران جان، بشايد باختن

در شكار بيشه‌ي جان، باز باش
  همچو خورشيد جهان جانباز باش

جان فشان اي آفتاب معنوي
  مر جهان كهنه را بنما نوي

در وجود آدمي جان و روان
  مي‌رسد از غيب چون آب روان