حكايت مجنون و پير
در شبي از شب‌ها، مجنونِ پريشان، با حال نزارش، از غم فراق و دوري يار شكوه‌ها مي‌كرد و با خداي خويش گرم راز و نياز شد. در دل تاريك شب، ليلي‌گويان و ليلي‌جويان، بي‌واهمه سر به بيابان گذاشت و در طلب ليلي راهي دشت و صحرا شد. چون پاسي از شب گذشت و سحر نزديك شد گذر مجنون بر جايي افتاد كه در آنجا اثري از ليلي بود.
ناله و زاريش افزون شد ز حد
  در همان وادي دگر زانو بزد

دست برد و مشت خاكي برگرفت
  بو كنان ياد از پي دلبر گرفت

مجنون شيدا كه دلداده‌ي يار و واله‌ي ليلايش بود وقتي بوي دلدارش را احساس كرد به اميد رسيدن به ليلي از خاك پرسيد:
كز انيس من خبر داري، بگو
  در تحير مانده‌ام از جستجو

گرنه ليلي پا نهاده بر سرت
  بوي ليلي از چه آيد از برت

باز گو اي خاك، ليلايم چه شد
  راست گو آن سرو بالايم چه شد

خاك وقتي مجنون را اينگونه آشفته دل و پريشان حال ديد با زبان عشق سخن آغاز كرد و گفت:
اي عاشق سينه چاك! چشم دل باز كن تا تو را هم از ليلايت خبردهم و هم به اسرار حق، آگاهت نمايم. ليلي مانند روح است و من همچون بدن و او به مثابه‌ي آهوي صحرا است و من چمن. اگر چه او دلبر و دلفروزي بي‌نظير است و سوز و هجران غم او نيز سوزي ديگر؛ اما:
طبع ليلي جويت از ديوانگي است
  چون دم از ليلي زدن بيگانگي است

بگذر از اين شور و شيدايي مجو
  تا نگردي در جهان بي آبرو

مجنون كه جز ليلي به چيز ديگري نمي‌انديشيد و از رسوايي و بي‌آبرويي پروايي نداشت، بر خاك نهيب زد و گفت: اين سخنان بيهوده چيست كه به مجنون مي‌گويي و دلش را پرخون مي‌كني؟ تو كه مي‌داني من چقدر عاشق و سرگشته‌ي ليلايم پس:
زودم از ليلا نشاني‌ها بده
  از گليم خويش پا بيرون منه

خاك كه مجنون را اينگونه در عشق ليلي صادق ديد گفت: «از وي به تو نشاني خواهم داد زيرا كه تو را مجنون و شيدا يافته‌ام و عشقت را عشقي پرشور و پاك و حقيقي. اما قبل از آن ترا به خداي ليلي رهنمون مي‌شوم كه او گوهري مخفي در وجودت نهاد كه آن گوهر، گنجي گرانبها است و نامش دل و پيدا كردن آن كاري مشكل. اگر از آن گوهر؛كام تو برآيد، باشد كه صد ليلي را رام تو نمايد. از تو تا به دل فاصله‌ي زيادي ايجاد شد كه در اين مسير هزاران قافله، لنگ اين راه مانده‌اند و رهنوردان زيادي در مسير كوي دل، راه گم كرده؛ حيران و سرگشته مانده‌اند. طي اين طريق كار مردان حق است و جز با لطف و عنايت حق ميسر نخواهد بود».
رفتن از اين راه كاري مشكل است
  چون برون از طاقت آب و گل است

اولين گامش بود شرط جنون
  جذبه‌ي عشق است در وي رهنمون

خاك در ادامه گفت: اين راه بسيار وحشت افزا و ترسناك است اما چون تو مجنوني؛ از اين وحشت باكي نداري. اين راه را ادامه بده تا به سوي دل رسي اما در مسير، كوه‌هاي زيادي مي‌بيني كه از زمين سر برآورده و خودنمايي مي‌كنند. در ميان اين كوه‌ها، كوهي بزرگ مي‌بيني كه از همه بالاتر و سرتر است و تو آن را از راه دور نيز مي‌تواني ببيني اما براي رسيدن به آن بايد از كوه‌هاي بسيار زيادي گذر كني.
كوه‌هاي ديگرت سد رهند
  در حقيقت كُه نباشند و چَهَند

ليك در آن كوه روحي ديگر است
  آشنايش را فتوحي ديگر است

مجنون پس از شنيدن اين سخنان، خاك را انداخت و چون سواري چالاك با مركب عشق رهسپار كوي دوست گرديد. سال‌ها طي طريق كرد و با تحمل سختي‌ها و مشكلات زياد سرانجام به هدف و مقصود خود رسيد.
چون به آن جايگه رسيد و كوه را دريافت؛ گنجش پديدار شد و با چشم ليلي بين خود به دنبال دلدار بود و در جستجوي يار شهرآشوب خويش كه:
پيري آنجا ديد مسكن ساخته
  در قمار عشق هستي باخته

پير چون ديدش، بگفتا مرحبا
  ليلي‌ات را دانم اي مجنون بيا

پا و سر گم كرد مجنون و پريش
  پا و سر چه‌بْود كه برد از ياد خويش

مجنون وقتي نام ليلي از زبان پير شنيد، خويشتن خويش فراموش كرد و به پير گفت: اي داننده‌ي راز و اي  صاحب كِرامات، من از حسرت ديدار ليلي مرده‌ام، بر من بگو كه ليلاي من چه شد و كجا است؟
پير گفتش جلوه‌ي دل را نگر
  كز رخ ليلي ترا بدهد خبر

از چه رو خواهان ليلي آمدي
  در فراقش عالمي برهم زدي

كيست آن كِاو داد ليلي را وجود
  يا تو را در عشق او مجنون نمود

در نهادت عشق ليلي را نهاد
  دل ربودن ليلي‌ات را داد ياد

آن زمان كه در جهان ليلي نبود
  عشق بازان را مگر ميلي نبود؟

خود گرفتم اينكه ليلاي تو مُرد
  آتش عشقت دگر بايد فسرد؟

شو بر آن شيدا كه ليلا آورد
  صد هزاران سرو بالا آورد

تا بداني كِآبِ ليلي از چه جوست
  حسن ليلي ذره‌اي از حسن اوست