رند:
در لغت به معناي زيرك، زرنگ، حيله‌گر، بي‌باك، بي‌قيد و لاابالي است و آنكه با هوشياري و تيزبيني به اسرار ديگران پي ببرد. در اصطلاح اهل تصوف آنكه در باطن پاك‌تر و پرهيزكارتر از صورت ظاهر باشد. كسي كه تظاهر به عملي يا حالتي در خور ملامت كند و در باطن شايان ستايش باشد. (فرهنگ عميد)
در اصطلاح صوفيه، رند كسي را گويند كه از آداب و رسوم خلق وارسته، و از جهان و جهانيان بگسسته باشد. به ظاهر از اهل ملامت است و در باطن از اهل سلامت.
رند، منكري كه انكار او از زيركي باشد، نه از حماقت و جهل، و آنكه كار خود به فراست كند و گفته‌اند: آنكه خود را در ظاهر ملامت نمايد و در باطن آراسته باشد و در اصطلاح سالكان ، شراب خوار و شراب فروش را گويند. كه شراب نيستي مي‌دهد و نقد هستي سالك مي‌ستاند و نيز كسي كه به اوصاف معروفه كثرات و تعينات از خود دور ساخته باشد، و بر هيچ قيد مقيد نباشد. بجز الله و لاسواه. از شيخي و مريدي بيزار باشد يعني از احكام و رسوم و عادات خلق بيزار باشد. (كشاف اصطلاحات فنون).
شيخ محمد لاهيجي در شرح بيت شبستري كه مي‌فرمايد:
كشيده جمله و مانده دهن باز
  زهي دريادل و رند سرافراز

مي‌نويسد: رند آن است كه جميع كثرات و تعينات وجوبي و امكاني اسماء و صفات و اعيان به رنده‌ي محو و فنا از حقيقت خود تراشيده و دور كرده است و سرافراز عالم و آدم است كه مرتبه‌ي هيچ مخلوقي به مرتبه و مقام او نمي‌رسد.
رندي: قطع نظر است از انواع اعمال در طاعت.
دركيش جان فروشان فضل وشرف به رندي است
  اينجا حسب نگنجد اينجا نسب نباشد

حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش و ليك
  دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

فكر خود و رأي خود در عالم رندي نيست
  كفر است در اين مذهب خود بيني و خود راي

بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
  كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود

در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالك
  جهدي كن و سرحلقه‌ي رندان جهان باش

  
بر در ميكده رندان قلندر باشند
  كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي

خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي
  دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي

  
گر همچو من افتاده‌ي اين دام شوي
  اي بس كه خراب باده و جام شوي

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم
  با ما منشين اگر نه بد نام شوي
  (حافظ)
رند عالم سوز:
رندي را گويند كه عالم هستي در نظر كيميا اثرش جز نقشي بر آب نيست.
رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار
  كار ملك است آنكه تدبير و تأمل بايدش
  (حافظ)
رند دهل دريده:
1- رندي را گويند كه دهل انانيت را پاره كرده و پاي بر سر هستي زده و به مرتبه‌ي فناي از فنا رسيده باشد.
2- كسي كه قدم از جاده‌ي شرع بيرون نهاده باشد.
مي‌گفت در بيابان رندي دهل دريده
  صوفي خدا ندارد او نيست آفريده

فرمود نعمت‌الله عارف خدا ندارد
  زيرا هم اوست عارف كو نيست آفريده

زيرا چنين فردي كه هستي ندارد هيچكس است . گويي آفريده نشده و خدا ندارد بلكه خود خداست.
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري نيز مي‌گويد:
پير ما مي‌رفت هنگام سحر
  اوفتادش بر خراباتي گذر

ناله‌ي رندي به گوش او رسيد
  كاي همه سرگشتگان را راهبر

نوحه از اندوه تو تا كي كنم
  تا كيم داري چنين بي خواب و خور

در ره سوداي تو درباختم
  كفر و دين و گرم و سرد و خشك و تر

من همي دانم كه چون من مفسدم
  ننگ مي‌آيد تو را زين بي هنر

گرچه من رندم وليكن نيستم
  دزد و شب‌رو رهزن و دريوزه‌گر

نيستم مرد ريا و زرق و فن
  فارغم از ننگ و نام و خير و شر

چون ندارم هيچ گوهر در درون
  مي‌نمايم خويشتن را بدگهر

اين سخن‌ها همچو تير راست رو
  بر دل آن پير آمد كارگر

دُردي‌اي بستد از آن رند خراب
  دركشيد و آمد از خرقه به در

دُردي عشقش به يك دم مست كرد
  در خروش آمد كه اي دل الحذر

ساغر دل اندر آن دم، دم به دم
  پر همي كرد از خم خون جگر

اندر آن انديشه چون سرگشتگان
  هر زمان از پاي مي‌آمد به سر

نعره مي‌زد كاخر اين دل را چه بود
  كين چنين يكبارگي شد بي‌خبر

گرچه پير راه بودم شصت سال
  مي‌ندانستم درين راه اين قدر

هر كه را از عشق دل از جاي شد
  تا ابد او پند نپذيرد دگر

هر كه را در سينه نقد درد اوست
  گو به يك جو، هر دو عالم را مخر

بگسلان پيوند صورت را تمام
  پس به آزادي درين معني نگر

زانچه مر عطار را داده است دوست
  در دو عالم گشت او زان نامور
  (ديوان عطار)

در ديوان شمس ويژگي‌ها و خصوصيات رندان به اين صورت بيان شده است:
رندان، انسان‌هايي بيداردل و سرمستند، فلك با قدرت عربده و فرياد آنان به حركت در مي‌آيد، رازدارند و اسرار را براي كسي فاش نمي‌كنند. يار و همدم آن معشوق غيبي هستند هر چند كه ظاهرشان صورت مادي‌اي بيش نيست اما به معني علاقه‌مندند و از صورت‌ها گريزانند. در عالم مادي زندگي مي‌كنند اما از قيد تعلق هر دو جهان آزادند. قدرت شير درنده را دارند و به ظاهر با يكديگر در ستيز هستند اما در باطن يار و ياور يكديگرند، به مانند خورشيد نور و نظر مي‌بخشند و به مانند ماه شب زنده دارند، با قدرتِ درونِ پاك و بي‌آلايشِ خويش اگر خاك بر كف گيرند به زر تبديل مي‌شود. جو مي‌كارند و گندم درو مي‌كنند. سرور، دلير، شاكر و شكرند. انسان‌هاي حقيقي فقط رندانند و بقيه آدمخواراني بيش نيستند، با خدمتگزاري در برابر آنان مي‌توان به انسانيت حقيقي دست يافت.
هله هش دار كه در شهر دو سه طرارند
  كه به تدبير كلاه از سر مه بردارند

دو سه رندند كه هشيارْدل و سرمستند
  كه فلك را به يكي عربده در چرخ آرند

سردهانند كه تا سر ندهي سِرّ ندهند
  ساقيانند كه انگور نمي‌افشارند

يار آن صورت غيبند كه جان طالب اوست
  همچو چشم خوش او خيره كش و بيمارند

صورتي‌اند ولي دشمن صورت‌ها اند
  در جهانند ولي از دو جهان بيزارند

همچو شيران بدرانند و به لب مي‌خندند
  دشمن همدگرند و به حقيقت يارند

خر فروشانه يكي با دگري در جنگند
  ليك چون وانگري متفق يك كارند

همچو خورشيد همه روز نظر مي‌بخشند
  مثل ماه و ستاره همه شب سيارند

گر به كف خاك بگيرند زر سرخ شود
  روز گندم دروند ار چه به شب جوكارند

دلبرانند كه دل بر ندهد بي برشان
  سرورانند كه بيرون ز سر و دستارند

شكرانند كه در معده نگردند ترش
  شاكرانند و از آن يار چه برخوردارند

مردمي كن برو از خدمتشان مردم شو
  زانك اين مردم ديگر همه مردم خوارند

بس كن و بيش مگوگر چه دهان پرسخنست
  زانك اين حرف و دم و قافيه هم اغيارند
  (ديوان شمس)


مولانا از خود با عنوان «رندِ مستِ سخت شيدا» ياد مي‌كند.
منم آن رندِ مستِ سخت شيدا
  ميان جمله رندان هاي هايم

همچنين معتقد است رندي و صوفي‌گري نيز با يكديگر تناسبي ندارند.
من صوفي چرا باشم؟ چون رند خراباتم
  من جام چرا نوشم، با جام كه خرسند است

و در بيتي مي‌فرمايد: مصلحت امر وارد شدن در حلقه رندان است.
درآ به حلقه‌ي رندان كه مصلحت اين است
  شراب و شاهد و ساقي بي‌شمار نگر

مولانا جايگاه رندان را در كنج خرابات فنا مي‌داند و اعتقاد دارد آنان به امور مادي توجهي ندارند.
قوم رندانيم در كنج خرابات فنا
  خواجه ما را با جهاز و مخزن و كالا چه كار؟

«شاه نعمت‌الله ولي» نيز رندان را اينگونه توصيف مي‌كند:
مدام همدم جام شراب باشد رند
  هميشه عاشق و مست و خراب باشد رند

حجاب زاهد بيچاره زهد و طاعت اوست
  ولي به مذهب ما بي‌حجاب باشد رند

چو رند جام مي بي‌حساب مي‌نوشد
  به نزد عقل كجا در حجاب باشد رند

به هيچ چيز مقيد نباشد آن مطلق
  كجا مقيد علم و كتاب باشد رند

همچنين در غزلي ديگر مي‌گويد:
اگر ذوق صفا داري طلب كن صحبت رندان
  وگر خواهي حضوري خوش درآ در خلوت رندان

ترا از صحبت زاهد به عمري كار نگشايد
  هزارت كار بگشايد دمي در خدمت رندان

طلب كن رند سرمستي كه تا ذوق خوشي يابي
  دمي با جام همدم شو كه يابي لذت رندان

خرابات است و من سر مست و ساقي جام مي بر دست
  چه خوش جامي كه من دارم مدام از حضرت رندان

به جان جمله‌ي رندان كه جام من نمي‌جويد
  دراين خلوت سراي دل به غير از صحبت رندان

مگو در بزم سرمستان حديث دنيي و عقبي
  به اينها كي فرود آيد زمام همت رندان

نعيم و نعمت رندان مجو از جنت و حوري
  بيا از نعمت‌الله جو نعيم و نعمت رندان 
  (ديوان شاه نعمت‌الله ولي)

در كوي خرابات نشستم به سلامت
  سر حلقه‌ي رندانم و فارغ ز ملامت

خوش خانه‌ي امني است بياييد و ببينيد
  مستان همه خوش ايمن و ياران به سلامت


هرگز نبود عاشقي و راه سلامت
  رندان نگريزند ز مستان به ملامت

تو مير خراباتي و من مست خرابم
  رندانه در اين هفته بيايم به سلامت


مو آن رندم كه نامم بي قلندر
  نه خان ديرم نه مان ديرم نه لنگر

چو روج آيو بگردم گرد گيتي
  چو شو آيو به خشتي وانهم سر 
  (بابا طاهر عريان)


در لغت چنانچه در ابتدا نيز گفته شد به معناي زيرك، حيله‌گر، بي‌قيد، لاابالي و غدار آمده است و همچنين به معني يكي از اوباش، يكي از سفله يا يكي از اراذل ناس: پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند{حسنك را بر دار} و مرد خود مرده بود. (تاريخ بيهقي) از دزدان خلقي را به خود گرد كرده بود، از اوباشان و رندان روستا چهار هزار مرد. (تاريخ بخارا)
شنيدم كه فرزانه‌اي حق پرست
  گريبان گرفتش يكي رند مست

از آن تيره دل مرد صافي درون
  قفا خورد و سر برنكرد از سكون

يكي گفتش آخر نه مردي تو نيز؟
  تحمل دريغ است از اين بي تمييز

شنيد اين سخن مرد پاكيزه خوي
  بدو گفت از اين نوع ديگر مگوي

دَرَد مست نادان گريبان مرد
  كه با شير جنگي سگالد نبرد

ز هشيار عاقل نزيبد كه دست
  زند در گريبان نادان مست

  (بوستان سعدي)