الا اي كيمياي من كجايي
كنون خواهم نوشتن شرح ما چيست
همي دانم دلم ديوانهي كيست
من اين داغي كه بر دل دارم از چيست
همه روزم به شب آمد شبم روز
ج من اين ساعت بدانم عاشقي چيست
شنيدم عشق درياي جنون است
اگر مجنون شوي داني جنون چيست
اگر از قطره دريايي بسازي
بداني قطره و دريا شدن چيست
خراباتي شدن در اين زمانه
همي خواهم شدن راه دگر نيست
خدا را اين سخن در كامم انداخت
من هرگز اين ندانم نظم و شعر چيست
من از فن و فنون نظم شعري
نخواندم نكتهاي تا قافيه چيست
اگر بيني كلامي ساده گويم
مرا در دل بجز اين سادگي نيست
كنون از سادگي گويم كلامي
سخن از دلبري گويم كه او كيست
همي گفتم دلم ديوانهي كيست
و اين داغي كه بر دل دارم از كيست
دلم ديوانهي آن «كيميا» شد
كه اين داغم بجز از «كيميا» نيست
اگر خواهي بداني «كيميا» كيست
بدان در عالم از او خوبتر نيست
اگر بيني دلم ديوانهي اوست
فقط در عشق او، در اين و آن نيست
الا اي «كيميا»ي من كجايي
مرا جز هجر روي تو غمي نيست
مرا بي تو نباشد زندگاني
كه بودن بي تو نامش زندگي نيست
من هرگز دل ز مِهرت بر ندارم
دلم جز مِهر تو پابند كس نيست
نشايد بيش از اين انكار مِهرت
كه آب ديدهام جز اين گواه نيست
اگر چه مدتي از ديده دوري
بجز نقش خيالت در نظر نيست
مرا بختي نباشد با تو بودن
ولي از تو گذشتن طاقتم نيست
هزاران جهد و كوشش كردم اي ماه
كه پوشم سرِّّ عشقم تا قضا چيست
به هجرانت همه روزم شب آمد
كه بر ديده كنون خفتن روا نيست
بلاي عشق تو بر من اثر كرد
كه ديگر هيچ پند بر من اثر نيست
چو بينم روي چون ماهت نگارا
حقيقت لطف حق جز او اثر نيست
تهران 21/08/1385