المِنَّةُ لِلَّه
1 المِنَّةُ لِلَّه که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
2 خُمها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است
3 از وی همه مستی و غرور است و تکبر
وز ما همه بیچارگیّ و عجز و نیاز است
4 رازی که برِ غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
5 شرح شکن زلف خَم اندر خَم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
6 بارِ دل مجنون و خَم طُرّهی لیلی
رخسارهی محمود و کف پای ایاز است
7 بر دوختهام دیده چو باز از همه عالم
تا دیدهی من بر رخ زیبای تو باز است
8 در کعبهی کوی تو هر آنکس که بیاید
از قبلهی ابروی تو در عین نماز است
9 ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است (حافظ)
1- خدای را شاکر و سپاسگزارم از آن جهت که با وجود تنگدستی و بیچیزی از سر احتیاج وتمنا برای برآوردن حاجت و دعای خود به سوی بارگاه او روی میآورم؛ در آن همیشه بر روی نیازمندان و مشتاقان باز است.
2- همهی خمهای میکدهی عشق، در جوش و خروشند و شرابی که در آنهاست، شرابی ناب و حقیقی است، نه مادی و مجازی. وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا (پروردگارشان شراب بسيار پاك به آنها مىنوشاند).
3- آن شراب میکدهی عشق سراسر فریفتگی و دلبری و تکبر و بینیازی است و ما در عین نیاز به آن، چارهای جز بیچارگی و عجز و ناتوانی نداریم. یعنی او ناز میکند و ما نیاز میآوریم.
4- راز گفتن جز در حالت مستی و بی حضور یار و جام می ممکن نیست و از آنجا که درِ میخانه باز و باده مهیا و معشوق در کنار است، رازی را که با بیگانگان و نامحرمان نگفتهایم، با دوست میگوییم که او محرم راز است.
5- ماجرای عشق و شرح زلف پرچین و شکن معشوق را که جای دلهای بسیاری است، کوتاه بیان نمیتوان کرد، زیرا این قصه طولانی است.
6- آن قصه، قصهی بار غم عشق مجنون است که در طُرّهی لیلی جای گرفته است و داستان عشق محمود به ایاز است که چنان سلطان مقتدری، چهرهی خود را در زیر کف پای ایاز قرار میداد.
7- از آن زمان که چشم من بر رخسار زیبای تو باز شد و تو را دیدم، عاشق تو شدم و همچون باز از همهی عالم چشم پوشیدم.
8- هر آنکس که به کعبهی کوی تو روی آوَرَد و به وصال تو برسد و قبلهگاه ابروی تو را ببیند، به آن سجده میکند و پیوسته در حال نماز است.
9- ای اهل مجلس اگر بخواهید از حال دل من باخبر شوید باید از شمعی که در پیش رویتان در سوز و گداز است بپرسید زیرا شمعی که میسوزد و ذوب میشود از حال دل من باخبر است.
1- المنه لله: شکر و سپاس از آن خداست.
میکده: میخانه، خرابات. عالم لاهوت را گویند(عراقی).
دل صوفی کامل و مرشد واصل و خانهی پیر صوفیان(خانقاه) را گویند.
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خود فروشان را به کوی میفروشان راه نیست
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانهی تزویر و ریا بگشایند (حافظ)
در میخانه گشایید به رویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم (امام خمینی)
مقام لاهوت و حضرت وحدت ذاتیه را گویند که ساغر و جام تمام اعیان وجودی از بادهی آمادهی آن میخانه مالامال لایزال است و میپرستان آن میخانه مست و خراب در خاک فقر اوفتادهاند. (مرآت عشاق)
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند (حافظ)
نیاز: دعا و حاجت. اظهار تذلل و افتقار است از جانب عاشق در مقابلهی استغنا و بینیازی معشوق، جهت اعلام رسوخ و ثبات قدم محبت و به استدعای مزید لطف و عنایت نهایی معشوق به حسب صورت.
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید (حافظ)
شیخ گفت: مولی بر دل من ندا کرد و گفت: هرکجا نیاز است؛ مراد، منم و هرکجا دعوی است؛ مراد، خلقانند. (منتخب نورالعلوم)
شیخ گفت: نیاز باید؛ که هیچ راه، بنده را به خداوند نزدیکتر از نیاز نیست که اگر بر سنگ خاره افتد چشمهی آب بگشاید، اصل این است و این درویشان را بود و آن رحمت، خداوند کرده است با ایشان. (اسرارالتوحید)
شیخ ما را سؤال کرد درویشی که یا شیخ این چه سوز است که در این دلها است؟ شیخ گفت: این را آتش نیاز گویند و خدای تعالی دو آتش آفریده است؛ یکی آتش زنده و یکی آتش مرده. آتش زنده آتش نیاز است که در سینههای بندگان نهاده است تا نقش ایشان سوخته گردد و آن آتشی است نورانی. چون نفس سوخته گشت آنگه آن آتش نیاز آتش شوق گردد و آن آتش شوق هرگز نمیرد. (اسرارالتوحید)
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد (حافظ)
مرا مکش که نیاز منت بهکار آید
چو من نمانم حسن تو با که ناز کند (عراقی)
نجمالدین رازی از نیاز به عنوان یکی از شرایط و صفات مریدی یاد میکند و میگوید:
باید که در هیچ مقام نیاز از دست ندهد و اگرچه در مقام ناز میافتد خود را به تکلف با عالم نیاز میآورد که نیاز خاص عاشق است و ناز مقام خاص معشوق. (مرصادالعباد)
مولانا در مثنوی در بارهی ناز و نیاز اینگونه میگوید:
ناز کردن خوشتر آید از شکر
لیک کم خایش که دارد صد خطر
ایمن آباد است آن راه نیاز
ترک نازش گیر و با آن ره بساز
ای بسا نازآوری زد پرّ و بال
آخرالامر آن بر آن کس شد وبال
وین نیاز ارچه که لاغر میکند
صدر را چون بدر انور میکند (مثنوی– دفتر 5)
جز نیاز و جز تضرع راه نیست
زین تقلب هر قلم آگاه نیست (مثنوی– دفتر3)
گفت آن الله تو لبیک ماست
وآن نیاز و درد و سوز پیک ماست (مثنوی– دفتر3)
مولانا در دیوان شمس برخی ویژگیهای نیاز را اینگونه بیان میکند:
صفت بندگان "نیاز" است.
پریر عشق مرا گفت: من همه نازم
همه نیاز شو آن لحظهای که ناز کنم
نتیجهی نازِ عاشق با معشوق؛ جدایی است و پاداشِ «نیازِ» عاشق، در نهایت، دستیابی به مقام «وصل».
تو ناز کنی و یار تو ناز
چون ناز دو شد طلاق خیزد
ور زانکه نیاز پیش آری
صد وصلت و صد عناق خیزد
عشق و نیاز و بندگی هر سه نشانی از حیات و زندگی بهشمار میروند:
عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی
در طلب تجلیی در نظری و منظری
در ادای نماز نیز، اظهار نیاز ضرورت دارد.
وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز
خراب و مست شو ای جان ز بادهی ازلی
مولانا همچنین معتقد است: کبر؛ دشمن نیاز محسوب میشود و آن را از بین میبرد.
گفتِ زبان کبر آورد، کبرت نیازت را خورد
شو تو ز کبر خود جدا در کبریا آویخته
«خدای را شاکر و سپاسگزارم از آن جهت که با وجود تنگدستی و بیچیزی از سر احتیاج وتمنا برای برآوردن حاجت و دعای خود به سوی بارگاه او روی میآورم، در آن همیشه بر روی نیازمندان و مشتاقان باز است.»
2- خم: کوزهی سفالی بزرگ شراب. واحدیت و مقام جمع را گویند مست بودن خم: خواجه خم را به سبب شرابی که در درون دارد، مست میداند و نشانهی این مستی، جوش و خروشی است که به پا کرده است.
من که خواهم که ننوشم بجز از راوَق خُم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم (حافظ)
مستی: حالی است که در آن عشق، هستی عاشق را فرا بگیرد.
وگرنه عقل به مستی فرو کشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطهی بلا ببرد
به مستوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مپرس از نقش دیوار (حافظ)
عبارت از حیرت و وله است که در مشاهدهی جمال دوست، سالک صاحب شهود را دست میدهد.
هر آن مستی که بشناسد سر از پا
از او دعوی مستی ناپسند است (عطار)
مستی، فرو گرفتن عشق است، جمیع صفات درونی و برونی را، و عبارت از سُکر اول است.(عراقی)
اگر گويند مستي چه چيز است، گويم: برخاستن تميز است. نه نيست داند از هست و نه پاي داند از دست. مست نه آن است كه نداند بد از نيك و نيك از بد، مست آن است كه نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود. يكي مست شراب و يكي مست ساقي، آن يكي فاني و اين ديگر باقي. شفاي مخمور در شراب و آشاميدن اوست. و شفاي خمار در ساقي و در ديدن اوست. نه مست است هر كه هشيار نيست. مستي صفتي خوار نيست. مستي عار نباشد، جز با مرد پيكار نباشد. هر كه را مستي روي نموده است هرگز هشيار نبوده است. مستي پس از هشياري است و پس از عافيت بيماري است. جز به مستي هستي در نتوان باخت و جز در مستي به نيستي سر نتوان افراخت. رختگاه اندوه دل هشياران است و بنگاه شادي دايهي عياران است و كار آن است. (رسائل خواجه عبدالله انصاری)
می: ذوقی را گویند که بر اثر یاد حق در دل عارف پیدا شود و او را سرمست گرداند و به معنای نشئهی ذکر و غلیان عشق هم آمده است.
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا میباش (حافظ)
مستان می عشق در این بادیه رفتند
من ماندم و از رفتن من هیچ اثر نیست (عطار)
ذوقی بود که از دل سالک برآید و او را خوشوقت گرداند و نیز به معنی محبت و عشق آید. (کشاف اصطلاحات فنون)
تجلیات الهی را گویند اعم از آنکه آثاری باشد یا افعالی یا صفاتی یا ذاتی به قدر وسع مشرب بود.
بخور می تا ز خویشت وا رهاند
وجود قطره در دریا رساند (مرآت عشاق)
غلبات عشق را گویند با وجود اعمال، که مقارن سلامت باشد و این خواص را باشد که در سلوک متوسطاند. (عراقی)
وجود مطلق را گویند که ساری باشد نسبت به جمیع موجودات. (حسین الفتی)
حقیقت: حق، عین واقع، در نزد عرفا ظهور ذات حق است بی حجاب تعینات و محو کثرات. حقیقت چیزی را گویندکه به طور قطع و یقین ثابت باشد و چون از نظر عرفا جز الله تعالی هیچ چیز و هیچ کس ثابت نیست پس حقیقت همان خدای تعالی است.
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (حافظ)
حقیقت مقام ولایت و ظهور توحید حقیقی عیانی است.
حقيقت عبارت است از معني، كه نسخ بر آن روا نباشد و از عهد آدم تا فناي عالم حكم آن متساوي است. اقامت شريعت بي وجود حقيقت مُحال بود و اقامت حقيقت بي حفظ شريعت مُحال.
حقیقت کز تعین شد معین
تو او را در عبارت گفتهای من (گلشن راز)
خواجه عبدالله انصاري در كتاب صد ميدان از حقيقت به عنوان هفتاد و هفتمين ميدان ياد ميكند و ميگويد:
از ميدان كرامت، ميدان حقيقت زايد. اصول حقايق سه است با آنكه شرايع همه حقايق است و هرچه حق است همه حقيقت است. از آن سه حقيقت يكي آن است كه الله تعالي بدان عالم است و بدان واقف، يكتا و بس. و ديگر حقيقت آن است كه در خضر آموخت پوشيده بر موسي (ع) و خضر بدان دانا. سيم حقيقت آن است كه حكيمان بدان بينااند و عارفان بدان دانا و متبصران از آن آگاه.
شيخ روزبهان در شرح شطحيات ميگويد:
حقیقت صفای معرفت است، و نور مشاهده، و اثبات توحید، و رسوخ حال، و وقوع علم لدنی.
حقیقت نزد ابنعربی وجود واقعی است که شیخ او را در وحدتش مینگرد، و وصول به حقیقت، شهود این وحدت وجودیه است. لاجرم حقیقت در نظر او، وصول به وحدت وجود است. (المعجم الصوفی) تا مشاهده شود:
كه جز او نیست در سرای وجود
به حقیقت کسی دگر موجود (مغربی)
مقام حقیقت، استقامت سرّ است به صفت استوا در مشاهده الله تعالی بدون اضطراب در عبودیت، و باز شدن چشم روح است در رؤیت صفات و ذات به نعت معرفت و محبت، و هر مقامی که متعلق به حقیقت باشد، و آن اصل معرفت است و حقایق آن معانيای است که از لطایف کشفهای انوار ذات و صفات آشکار میگردد، وقوع آن در عبودیت صفای معاملات و مقامات است. اولش بیزاری از کون است، و آخرش کشف پنهانیها. و پیامبر در خطاب به حارثه به آن اشاره فرمود که گفت: ای حارثه برای هر حقی حقیقتی است، پس حقیقت ایمان تو چیست؟ گفت: شناختم خودم را از دنیا، پس بیدار ماندم شبم را و تشنگی کشیدم روزم را، وگویی مینگرم در عرش، پروردگارم را آشکار، و گویی اهل بهشت را در بهشت میبینم که یکدیگر را دیدن میکنند، و اهل آتش را در آتش که مانند سگان به یکدیگر پارس میکنند. گفت: شناختی. بر حال خود پایدار باش. پس پیامبر(ص) مکاشفه و معامله و معرفت را حقیقت ایمان قرار داد.
عارف گفت: حقیقت آنچیزی است که خدای تعالی به انبیاء و اولیاء بخشیده است، وآن چیزی است که به آن ولایت و نبوت صحت مییابد. (مشربالارواح –روزبهان)
عطار در اسرارنامه ميگويد:
حقيقت چيست به پيش انديش بودن
ز خود بگذشتن و با خويش بودن
اگر جانت برون آيد ز صورت
ببيني هرچه ميداني ضرورت (عطار)
در كتاب تذكرهالاولياء از قول مشايخ صوفيه آمده: شبلي گفت: شريعت آن است كه او را پرستي و طريقت آن است كه او را طلبي و حقيقت آن است كه او را بيني.
ابوبكر واسطي گفت: راه اهل شريعت اثبات است، هر كه بود خود نفي كند به زندقه افتد اما در حقيقت هر كه اثبات خود كند به كفر افتد. بر درگاه شريعت اثبات بايد و بر درگاه حقيقت، نفي.
مولانا در مثنوي حقيقت را همان حق ميداند.
پس حقيقت حق بود معبود كل
كز پي ذوق است سيران سبل
حقيقت از ديدگاه مولوي در ديوان شمس:
حقيقت را در سكوت و خموشي ميتوان يافت. گفتار و بيان حجاب آفتاب حقيقت بهشمار ميآيند.
بيان حكمت اگرچه شگرف مشعله ايست
ز آفتاب حقايق بيان حجاب كند
حقيقت، همان معشوق است.
بصيرت را بصيرت تو، حقيقت را حقيقت تو
تو نور نور اسراري، تو روح روح را جاني
مجاز: ضد حقیقت.
حقيقت نقطه مقابل مجاز است.
اندر سفرش بشد حقيقت
كو بي تو همه مجاز آمد (دیوان شمس)
«همهی خمهای میکدهی عشق، در جوش و خروشند و شرابی که در آنهاست، شرابی ناب و حقیقی است، نه مادی و مجازی.»
وَسَقَاهُمْ رَ بُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا (پروردگارشان شراب بسيار پاك به آنها مىنوشاند.)
3- وی: ضمیر سوم شخص منفصل که مراد از آن، می در بیت دوم است.
غرور و تکبر: بینیازی حق است از انواع اعمال سلوک (عراقی). بینیازی حق را گویند از جمیع خلق.
عجز: ناتوانی؛ عدم قدرت.
در نمیگیرد نیاز و عجز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت (حافظ)
گر تو را آنجا برد نبود عجب
منگر اندر عجز و بنگر در طلب (دیوان شمس)
«آن شراب میکدهی عشق سراسر فریفتگی و دلبری و تکبر و بینیازی است و ما در عین نیاز به آن چارهای جز بیچارگی و عجزو ناتوانی نداریم. یعنی او ناز میکند و ما نیاز میآوریم.»
4- راز: راز يعني سرّ و راز نگهداشتن يعني سرّ نگهداشتن. (فرهنگ اصطلاحات عرفاني دكتر سجادي)
به اعتقاد عطار، جايگاه راز، دل است كه نبايد آن را فاش ساخت.
مولانا در مثنوي ميگويد: راز شايستهي كسي است كه لياقت دريافت و حفظ آن را داشته باشد.
راز جز با رازدان انباز نيست
راز اندر گوش منكر راز نيست
مولانا در ديوان شمس معتقد است: راز همان معشوق است.
هم آدم و آن دم تويي، هم عيسي و مريم تويي
هم راز و هم مرهم تويي، چيزي بده درويش را
از ويژگي هاي اساسي راز اين است كه بايد آن را پنهان ساخت.
راز حق از طريق زبان قابل بيان نيست بلكه بايد آن را از راه جان درك نمود.
از عقل كل با عنوان«پوشندهي راز» ياد شده است.
كسي كه پايبند ادب باشد، راز را نگه ميدارد، اما انسان مست، قدرت حفظ راز را ندارد؛ درست مانند انسان فاني كه پنهان كردن راز براي او معني ندارد.
راز شايستهي طفلان و خامان نيست بلكه بايد آن را با پختگان طريقت و كساني كه از امتحان و آزمايش سرافراز بيرون آمدهاند، در ميان نهاد.
باطن و هوش آدمي با راز الهي، شاد و با طراوت ميگردد. باده، راز را آشكار ميكند.
بس راز نيوشيدم، بس باده بنوشيدم
رازم همه پيدا كرد، آن باده پنهانت
سوسن با وجود داشتن صد زبان، سمبل رازداري است. با خاموشي ميتوان راز عشق را درك كرد.
غیر: بیگانه و اجنبی، مقابل دوست. ضد محرمِ راز و ضد خودی. نامحرم عشق و کسانی که با جام باده بیگانه و ناآشنا هستند.
با دلبر یکتای ما خواهی که گردی آشنا
از نقش غیر او به کل بیگانه شو بیگانه شو (اسیری لاهیجی)
در دیوان شمس غیر همان ماسویالله است. در مسیر عشق باید هرچیز به جز او را زیر پا گذاشت. صفت غیرت نیز برای از میان بردن غیر است.
به زیر پا بکوبید هرچه غیر وی است
سماع از آن شما و شما از آن سماع
برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود
چرا نمود دوتا آن یگانه یکتا را
عاشق حقیقی هرگز به غیر او توجه ندارد چشم و دلی که به غیر او توجه و نظر داشته باشد سزاوار سرزنش و نابودی است.
اگر چشم و دلم غیر تو بیند
در آن دم چشمها را کور خواهم
دوست: معشوق، آشنای دل.
حق را گویند از آن جهت که مستحق دوستی، اوست از جمیع وجوه. (رشف الالحاظ)
عارفان پیوسته از خداوند صحبت محرمان و آشنایانی را میطلبیدند تا راز دل را با آنها بگویند.
دل که آیینهی شاهی است غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشن رایی (حافظ)
محرم: اهل سر و آنکه نزد وی بتوان راز را به ودیعه گذاشت.
«راز گفتن جز در حالت مستی و بی حضور یار و جام می ممکن نیست و از آنجا که در میخانه باز و باده مهیا و معشوق در کنار است، رازی را که با بیگانگان و نامحرمان نگفتهایم، با دوست میگوییم که او محرم راز است.»
5- شکن: چین و تاب زلف.
زلف: عبارت از غیب هویت حق است که هیچ کس را بدان راه نیست. (عراقی)
از زلف او اگر سر مویی به من رسد
در دل نهم چو دیده و در جان بپرورم (عطار)
شیخ محمود شبستری گوید:
صفات حق تعالی لطف و قهر است
رخ و زلف بتان را زآن دو بهر است
عرفا رخ را به جمال و زلف را به جلال نسبت کردهاند.
صفت جلالی و تجلیات جمالی را گویند که موجب استتار وحدت جمال مطلق شود. (مرآت عشاق)
روی تو در هر دلی افروخته شمع و چراغ
زلف تو در هر تنی جان سوخته پروانهوار (سنایی)
زلف او دام است و خالش دانهی آن دام و من
بر امید دانهای افتادهام در دام دوست (حافظ)
پرده بر دار ز رخ تا که روان حل گردد
هرچه بر من ز سر زلف تو مشکل گردید (مغربی)
خَم زلف: اسرار الهی و لطایف غیبی را گویند. (مرآت عشاق)
خَم اندر خَم: حلقه حلقه و پر پیچ و تاب. جانان: معشوق و محبوب همچون جان عزیز.
دراز بودن قصه: ایهام دارد: ا- دراز بودن زلف معشوق. 2- مفصل و بیپایان بودن ماجرای عشق؛ چنانچه خواجه در جای دیگر می فرماید:
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام (حافظ)
«ماجرای عشق و شرح زلف پرچین و شکن معشوق را که جای دلهای بسیاری است، کوتاه بیان نمیتوان کرد، زیرا این قصه طولانی است.»
این شرح بینهایت کز زلف یار گفتند
حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد (حافظ)
6- لیلی و مجنون: لیلی معشوقهی معروف مجنون که در ادب فارسی، مظهر کامل عشق و عشق کل و نمایندهی تام معشوق شاعران شده است. در ادب عرفانی فارسی، لیلی مظهر عشق ربانی و الوهیت است و مجنون مظهر روح ناآرام بشری که بر اثر دردها و رنجهای جانکاه دیوانه شده و در صحرای جنون و دلدادگی سرگردان است و در جستجوی وصال حق به وادی عشق درافتاده و میخواهد به مقام قرب حضرت لایزال واصل شود؛ اما بدین مقام نمیرسد، مگر آن روزی که از قفس تن رها شود. از داستان عشق این دو شاید بیش از هر داستان عشقی دیگری در ادب فارسی سخن گفته شده است.
بار دل: غم و اندوه دل. در اینجا مراد سنگینی غم عشق مجنون است که در خم طرهی لیلی آویخته است.
خَم طُرّهی لیلی: پیچ و تاب و حلقهی زلف و گیسوی لیلی.
آشفتگیای داشت خم طرهی لیلی
در پیچش موی سر دیوانه نهفتند (بیدل دهلوی)
از خَم سلسلهی طُرّهی لیلی تابی
از برای دل مجنون فگار آوردند (خواجوی کرمانی)
ایاز: ابوالنجم ایاز بن اویماق (فوت 449 هـ . ق) غلام محبوب و مقرب سلطان محمود غزنوی که در زیبایی و هوش و جنگجویی مثل بود. داستان عشق محمود و ایاز مانند لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و ... بارها در آثار شاعران فارسی زبان، مانند سعدی، عطار و حافظ آمده است.
«آن قصه، قصهی بار غم عشق مجنون است که در طُرّهی لیلی جای گرفته است و داستان عشق محمود به ایاز است که چنان سلطان مقتدری چهرهی خود را در زیر کف پای ایاز قرار میداد.»
7- باز(در مصراع اول): پرندهای است شکاری که به هنگام شکار کلاه بر سر آن مینهادند تا جایی را نبیند و چون شکار در آسمان دیده میشد، کلاه از سرش بر میداشتند و او را پرواز میدادند تا مستقیماً به طرف شکار رود.
دیده از عالم بردوختن: کنایه از عالم گذشتن و صرف نظر کردن.
رخ: تجلیات محض را گویند (عراقی)
مظهر حسن ذاتی و تجلیات جمالی را گویند.
رخ اینجا مظهر حسن خدایی است
مراد از خط جناب کبریایی است
رخش خطی کشید اندر نکویی
که از ما نیست بیرون خوبرویی
تجلی گه جمال و گه جلال است
رخ و زلف آن معانی را مثال است
صفات حق تعالی لطف و قهر است
رخ و زلف بتان را زآندو بهر است (گلشن راز)
یک شعله آتش رخ تو بر جهان فتاد
سیلاب عشق بر دل مست خراب بست (عطار)
رخ ظهور تجلی جمالی است که سبب وجود اعیان عالم و ظهور اسماء حق است
یک بار برانداز نقاب از رخ رنگین
تا دل بر تو بخشیم و خرد بر تو فشانیم (سنایی)
نیز گفتهاند: رخ اشارت به ذات الهی است به اعتبار ظهور کثرت اسمایی و صفاتی. (شرح گلشن راز – لاهیجی)
تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد
عکس رخ خود دید و بشد واله و شیدا (مغربی)
این همه عکس می و نقش مخالف که نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
معشوق چون نقاب ز رخ بر نمیکشد
هرکس حکایتی به تصور چرا کنند (حافظ)
«از آن زمان که چشم من بر رخسار زیبای تو باز شد و تو را دیدم، عاشق تو شدم و همچو باز از همهی عالم چشم پوشیدم.»
من هماندم که وضو ساختم از چشمهی عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست
چنان کرشمهی ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید (حافظ)
8- کعبهی کوی: کوی معشوق به کعبه مانند شده است.
کعبه: مقام وصلت را گویند.(عراقی)
دل کز طواف کعبهی کویت وقوف یافت
از شوق آن حریم ندارد سر حجاز (حافظ)
دقایق طریقت است. (لطیفه غیبی) مقام وحدت را گویند که مقصد دلهای همهی عارفان و قبلهی طالبان راه حق است.
حافظ هرآنکه عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبهی دل بی وضو بست (حافظ)
طواف کعبهی دل کن اگر دلی داری
دل است کعبهی معنی تو گِل چه پنداری؟ (دیوان شمس)
کوی: مقام عبودیت را گویند (عراقی)
سرها چو گوی بر سر کوی تو باختیم
واقف نشد کسی که چه گوی است و این چه کوست (مرآت عشاق)
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
من از این طالع شوریده برنجم ورنه
بهرهمند از سر کویت دگری نیست که نیست (حافظ)
گر نروی به سوی او راست بگو کجا روی
هر طرفی که بنگری ملک وی است و کوی او (دیوان شمس)
قبله: رویگاه، جهتی است که در نماز به آن سوی میایستند و یا جایی که حاجتمندان روی بدان میآورند و حاجت خود را از خدا میخواهند. محل توجه دل را گویند و قبلهی حقیقی وجه حق و جمال مطلق را گویند که توجه همه خواه و ناخواه به دوست است.
فَاَينَمَا تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجهُالله «به هر طرف رو كنيد به سوی خدا رو آوردهاید.»
تا روی تو قبلهی نظر کردم
از کوی تو کعبهی دگر کردم (عطار)
شبلی گفت: قبله سهاند: قبلهی عام، قبلهی خاص، قبلهی خاص خاص. قبلهی عام، کعبه است. قبلهی خاص، عرش خداوند است و قبلهی خاص خاص، دل مریدان و جان عارفان است. به نور دل خویش، مینگرند به خداوند خویش (کشف الاسرار میبدی)
قبله چیست؟ آیات کبری دیدن است
ذره ذره روی مولی دیدن است (عطار)
قبلهی ابرو: ابرو به واسطهی هلالی بودن آن به محراب مانند شده است و محراب به هر جانب که باشد، آنجا قبله است. عین نماز است: خود نماز است، نماز واقعی است.
«هر آنکس که به کعبهی کوی تو روی آورد و به وصال تو برسد و قبلهگاه ابروی تو را ببیند، به آن سجده میکند و پیوسته در حال نماز است.»
9- مجلسیان: اهل مجلس.
مسکین: بیچاره، بینوا.
سوز: سوختن. عارف گفت سوختن رهایی سرّ است به نعت عشق از ماسویالله (مشربالارواح – روزبهان)
سوختن بر دو قسم است: سوختن در آتش و سوختن به وسیلهی نور. هر که را آتش بسوزاند خاکستر میشود و قیمتی ندارد و هر کس را نور بسوزاند چراغی میشود که مردم از نور آن استفاده میکنند. (ترجمهی کلمات قصار باباطاهر)
ابوالحسن خرقانی گفت: قدم اول آن است که گوید خدا و چیز دیگر نه و قدم دوم انس است و قدم سوم سوختن. (تذکرهالاولیاء – عطار)
بسوخت حافظ و در شرط عشق و جانبازی
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است (حافظ)
گداز: گداختن و ذوب شدن.
شمع: نور الله را گويند. (عراقي)
انوار اسرار حق را گويند كه در قنديل دل سالك افروخته شود. (حسين الفتي)
هر كسي با شمع رخسارت به وجهي عشق باخت
زين ميان پروانه را در اضطراب انداختي (حافظ)
نور عرفان است كه در دل عارف صاحب شهود افروخته گردد و آن دل را منور كند.
شمع اشارت از پرتو الهي است كه ميسوزد دل سالك را.
پروانهي راحت بده اي دوست كه امشب
از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم (حافظ)
گاهي محبت را به شمع تشبيه كردهاند كه دل صوفي را روشنايي ميبخشد.
خيره آن ديده كه آبش نبرد گريهي عشق
تيره آن دل كه درو شمع محبت نبود (حافظ)
«ای اهل مجلس اگر بخواهید از حال دل من باخبر شوید باید از شمعی که در پیش رویتان در سوز و گداز است بپرسید زیرا شمعی که میسوزد و ذوب میشود از حال دل من باخبر است.»