دلم درياي طوفاني است، طوفان
  هواي ديده باراني است، باران

در اين طوفان و اين باران خدايا
  همي خواهم ببازم من سر و جان

سر و جانم فداي «كيميا» باد
  كه هم روح من است وهم مرا جان

از آن روزي كه مهرش بر دلم شد
  تجلي يافت بر من عشق جانان

چو بينم روي مه سيماي او را
  برون ريزد همه غم از دل و جان

مرا طاقت نباشد دوري او
  فراقش مي‌كند روحم پريشان

الهي اين دلم آشفته‌ي اوست
  دل آشفته‌ام تسليم جانان

  19/04/1386