جشن فرخندهي سلطان سلاطين آمد
جشن فرخندهي سلطان سلاطين آمد
شاه در خواب خوشم دوش به تمكين آمد
«سحرم دولت بيدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد»
دلبرا خيز و در اين عيد مبارك فرجام
ز كف ساقي سيمين تن نازك اندام
بِسِتان با رخ خندان مي ناب گلفام
«قدحي دركش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببيني كه نگارت به چه آيين آمد»
ساقيا زان مي انبوه كش هوش رباي
دوستان را چو دو چشم سيهت مست نماي
هم چو مشك ختن از نافهي خلوت به در آي
«مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي كه ز صحراي ختن آهوي مشگين آمد»
گلرخا آنكه ترا دلبر و طناز آورد
چون دو ابروي توام قافيهپرداز آورد
گريه و نالهي صبح و شبم اعجاز آورد
«گريه آبي به رُخ سوختگان باز آورد ناله فرياد رس عاشق مسكين آمد»
صنما گر به رخم اشك روان چون جويي است
ز غم دوري آن خسرو فرخ رويي است
كه همه كون و مكان در كف عزمش گويي است
«مرغ دل باز هوادار كمان ابرويي است كه كمين صيدگهش جان و دل و دين آمد»
پادشاه دو جهان دادگري ذوالمنني
كه دهد رونق آيين نبيّ مدني
تا كي اي منكر دون دم زني از ما و مني
«در هوا چند معلق زني و جلوه كني اي كبوتر نگران باش كه شاهين آمد»
آمد آن شاه معظم كه رخش مظهر هوست
آن خديوي كه جهان منتظر مقدم اوست
خرم امروز دل دوست عليرغم عدوست
«ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست كه به كام دل ما آن بشد و اين آمد»
آمد آن شاه كه آباد كند دهر خراب
مصلحت را زده بر چهره پريوار نقاب
هله با زمزمهي ناي و ني و چنگ و رباب
«شادي يار پري چهره بده بادهي ناب كه مي لعل دواي دل غمگين آمد»
آمد آن شاه كه او خاتم هشت است و چهار
حجت ابن الحسن آن مظهر فرد دادار
دگر اي يار غم از عالم غدّار مدار
«رسم بد عهدي ايام چو ديد ابر بهار گريهاش بر سمن و سوسن و نسرين آمد»
حاليا گر ز نشاط است به جانها غلغل
بود از موهبت آنشه مشكين كاكل
چو نفيسي كه دهد مژدهي آن مصلح كل
«چون صبا گفتهي حافظ بشنيد از بلبل عنبر افشان به تماشاي رياحين آمد»