آتش به جانم افكَنَد؛ شوق لقايت كيميا
عقل از سر من ميبرد چشمان مستت كيميا
تو ماه تابان مني، خورشيد رخشان مني
اسرار پنهان مني، آرام جانم كيميا
اي ماه تابانم چرا بر من نميتابي! كنون
در عزم ديدار رخت، جان بر لب آمد كيميا
اين جانِ بر لب آمده خواهد كه ببيند روي تو
زيرا ربود عقل و دلم، حسن جمالت كيميا
چون عاشقي ديوانهام بر روي تو اي ماه من
در عشق تو باشد همي احساس و آهم كيميا
اي سرِّ تو اسرار من، انديشه و افكار من
اي كيمياي جانِ من، اي جان من را كيميا
نورم تويي، يارم تويي، آتش زن جانم تويي
وزهرچه دانم آن تويي، روح و روانم كيميا
اي جلوهگاه نور حق، وزآنچه گفتم برتري
زيرا چنين صورتگري، از آنِ حق است كيميا
من خود نميگويم سخن، حق دارد اين لطف و نظر
جاري كند الفاظ من در وصف رويت كيميا
مجنون و وامق ميشوم، تا كوه فرهادي كَنَم
شيرينتر از عذراي من، ليلاي جانم كيميا
با صوت داودي دمت، آتش بزن بر جان من
برخوان بانگ زير و بم، اي بلبل من كيميا
اي جان خوشرفتار من، اي دلبر و دلدار من
اي منبع احساس من، اي راحتِ جان كيميا
مست و پريشان ميشوم، تسليم فرمان ميشوم
اسحق قربان مي شوم، شوریده حالم کیمیا
۲۳/۰۴/۱۳۸۶