علي (ع)
به توصیه شما گوش کردم و این مطلب را به مناسبت تولد مولای متقیان حضرت علی علیه السلام در وبلاگم قراردادم تا مورد پذیرش دوستان قرا گیرد و چشم آن دارم که مورد عنایت آن امام همام نیز قرار گیرم و مقبول درگاه احدیت.
این شعر از یک شاعر گمنام است که روی دیوانش دارم کار می کنم و شرح می نویسم که توضیحات پاورقی در واقع شرحی است که می نویسم.
خوشحال می شوم که دوستان خوبم مرا از نظرات و پیشنهادات خوبشان ارشاد و راهنمایی فرمایند.
علي (ع)
اي علي[1] كز ابتدا[2] زد ايزد[3] يكتاي[4] تو
سكّهي[5] شاهنشهي[6] بر نام جان آراي[7] تو
عارفان[8] سرمست[9] از يك جرعهي[10] صهباي[11] تو
ما گدايان[12] محو و مات[13] قامت رعناي[14] تو
«اي قباي[15] پادشاهي راست[16] بر بالاي[17] تو
زينت[18] تاج[19] و نگين[20] از گوهر[21] والاي تو»
اي علي اي سرّ[22] ذاتت[23] قل هوالله احد[24]
وي درخشان از صفاتت[25] نور[26] اللهالصمد
لم يلد مثلت و لم يولد نظيرت تا ابد
لم يكن كفواً احد يعني قرينت[27] كي بود
«آفتاب فتح را هردم طلوعي ميدمد
از كلاه خسروي رخسار مه سيماي تو»
اي علي اي معني شمسُالضُّحي[28] بَدرُالدُّجي[29]
كز طُفيلَت[30] خِلقت ذرّات امكان شد بهجا
عالمي را چون بُوَد سوي تو دست التجا[31]
لاجرم ما بيكسان را نيز ميباشد رجا[32]
«جلوهگاه طائرِ اقبال[33] گردد هر كجا
سايه اندازد هماي چتر گردونساي[34] تو»
اي علي اي بارگاهت كعبهي دلهاي صاف
وي رُواق روضهي قدست ملائك را مطاف[35]
دارد اين آشفته جان هم آرزوي اعتكاف[36]
وه كه ميدانند خيل عارفان مو شكاف
«از رسوم شرع و حكمت[37] با هزاران اختلاف
نكتهاي[38] هرگز نشد فوت از دل داناي تو»
اي علي خرمْ دلي كز عشقِ نامت ميتپد
مرحبا دستي كه بر دامان وصلت ميرسد
جان ز بهر پاي بوست گرچه ناقابل بود
ليك بر اعطاء رخصت چون نگارنده شود
«آب حيوانش[39] ز منقار بلاغت[40] ميچكد
طوطي خوش لهجه[41] يعني كِلكِ شكّرخاي[42] تو»
اي علي كز ابر لطفت اصل هستي خرم است
وز عطايت زنده جان عالم است و آدم است
بهر تمجيدت زبان خلق عالم اَبكَم[43] است
ذات پاكت همچو پيغمبر ز خلقت اقدم[44] است
«گرچه خورشيد فلك چشم و چراغ عالم است
روشنايي بخش چشم اوست خاك پاي تو»
اي عليّ عاليّ اعلا وليّ[45] كردگار
وي وليّ واليّ والاشهِ حق اقتدار
اي كه در وصف مقامت آمد از پروردگار
«لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار»[46]
«آنچه اسكندر[47] طلب كرد و ندادش روزگار
جرعهاي بود از زُلال[48] جام جان افزاي[49] تو»
اي علي در هر دو عالم چون تو صاحب تاج نيست
وز جمالت غير نور ايزدي وهّاج[50] نيست
خوشتر از راه ولايت در جهان منهاج[51] نيست
جز به پيكان غم عشقت دلم آماج[52] نيست
«عرض حاجت[53] در حريم[54] حرمتت محتاج نيست
راز كس مخفي نماند بر فروغ راي[55] تو»
اي علي بر هر كه حق از لطف سايه افكند
در مديحت[56] قفل خاموشي ز نطقش بشكند
وز كرم بر مُهرِ روحش نقش مِهرت بركند
چون «نفيسي» كز تَولّايت[57] روان ميآكند[58]
«خسروا پيرانهسر[59] حافظ جواني ميكند
بر اميد عفو جانبخش گنه فرساي[60] تو»
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - علي(ع): پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد، مولاي متقيان، اميرالمؤمنين، شاه مردان، اسدالله، حيدر كرار، ابوتراب، پسر عم و داماد پيغمبر اكرم(ص)، اولين امام شيعيان و او نخستين كس از بين مردان بود كه اسلام آورد. سي سال پس از عامالفيل در كعبه متولد شد و به هنگام تولدش پيغمبر اكرم(ص) سي ساله بود و روز تولد او سيزدهم رجب است. وي مردي شجاع و خطيب و بليغ و عالم بود و از كودكي در خانهي پيغمبر(ص) ميزيست و در غالب غزوات حضرت رسول(ص) شركت داشت و رايت مسلمانان را حمل مي كرد. در سال 35 هجري پس از كشته شدن عثمان، مردم به او رجوع كرده و با وي بيعت كردند و سرانجام در شب نوزدهم رمضان سال 40 هجري قمري با ضربت شمشير عبدالرحمن ابن ملجم مرادي كه بر سر مبارك ايشان وارد آمد زخمي و در نتيجهي اين ضربت، دو روز بعد يعني بيست و يكم رمضان در سن شصت و سه سالگي به شهادت رسيد.
اولياء با انبياء هر دو يكند
هر دو نور ذات بي چون بي شكند
مصطفي ختم رسل شد در جهان
مرتضي ختم ولايت در عيان
جمله فرزندان حيدر ز اولياء
جمله يك نورند حق كرد اين ندا
پاك و معصوم و مطهر چون نبي
اين سخن را مي نداند هر صبي
حق نخواهي يافت الا با علي
رهبر كل جهان است آن ولي (عطار نيشابوري)
[2]- ابتدا: آغاز، آغازِ كار، شروع، اول، نخست، درآمد، بدو، سر، مبدأ، منشأ.
ابتداي عشق و مستي قاهري است
انتهاي عشق و مستي دلبري است (اقبال لاهوري)
نظر كن ابتدا و انتها ياب
همه گمگشته در عين خدا ياب (عطار نيشابوري)
شيوهي عشاق چون اشكاست در راه نياز
ابتدا سرگشتگيها انتها افتادگي (بيدل دهلوي)
[3]- ايزد: آفريدگار، خداي متعال.
ايزد كه جهان به قبضهي قدرت اوست
دادست ترا دو چيز كان هر دو نكوست
هم سيرت آنكه دوست داري كس را
هم صورت آنكه كس ترا دارد دوست (ابوسعيد ابيالخير)
[4] - يكتا: يكي، يك عدد.
دل به عشق خداي يكتا ده
قطرهاي را رهي به دريا ده (فيض كاشاني)
ورنه هم يكتا خدا داند كه اندر شرق و غرب
روي دل در هرچه دارد در خدا دارد همي (قاآني)
[5] - سكه: آهن منقش است كه به آن نقش بركنند و پول فلزين را ضرب كنند.
سكهي شاهان همي گردد دگر
سكهي احمد ببين تا مستقر (مولوي)
تا لواي حيدري بر طارم خضراء زدند
كوس عزش بر فراز عالم اعلا زدند
پادشاهان از براي عزت هر دو جهان
سكهي دولت به نامش بر رخ زرها زدند (شاه نعمتالله ولي)
[6]- شاهنشه: شاه شاهان و سرآمد پادشاهان و در عرفان؛ انسان كامل و مكمل را گويند و همچنين شهريار اهل دل.
حكم نو كن كه شاه دوراني
سكهي تازه زن كه سلطاني
اي شاه مسلمانان وي جان مسلماني
پنهان شده و افكنده در شهر پريشاني
شاهنشه هر شاهي صد اختر و صد ماهي
هر حكم كه ميخواهي ميكن كه همه جاني (ديوان شمس)
[7]- جانآرا: آرا مخفف آراينده، زينت و زيب و آرايش.
دلاراما چنين زيبا چرايي
چنين چست و چنين رعنا چرايي
گرفتم من كه جاني و جهاني
چنين جان و جهان آرا چرايي (ديوان شمس)
[8]- عارف: دانا، شناسنده و رازدان حق را گويند. آنكه خدا او را به مرتبت شهود ذات و اسماء و صفات خود رسانيده باشد و اين مقام به طريق حال و مكاشفه بر او ظاهر شده باشد نه به مجرد علم و معرفت حال.
عارف كه ز سرّ معرفت آگاه است
بيخود ز خود است و با خدا همراه است
نفي خود و اثبات وجود حق كن
اين معني لا اله الا الله است (ابوسعيد ابيالخير)
عارف به خدا ميرسد از گردش چشمي
در نيم نفس بحر هم آغوش حباب است (بيدل دهلوي)
سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد (حافظ)
[9]- مست: اهل جذبه و سكر را گويند. سرمست: كسي كه مستي شراب به سر او رسيده.
مستي: فرو گرفتن عشق است، جميع صفات دروني و بروني را، و عبارت از سُكر اول است. (عراقي)
حالي است كه در آن عشق، هستي عاشق را فراگيرد.
هرآن مستي كه بشناسد سر از پا
از او دعوي مستي ناپسند است (عطار نيشابوري)
اگر گويند مستي چه چيز است؟ گويم: برخاستن تميز است. نه نيست داند از هست و نه پاي داند از دست. مست نه آن است كه نداند بد از نيك و نيك از بد، مست آن است كه نشناسد خود را از دوست و دوست را از خود. يكي مست شراب و يكي مست ساقي، آن يكي فاني و اين ديگر باقي. شفاي مخمور در شراب و آشاميدن اوست. و شفاي خمار در ساقي و در ديدن اوست. نه مست است هر كه هشيار نيست. مستي صفتي خوار نيست. مستي عار نباشد، جز با مرد پيكار نباشد. هر كه را مستي روي نموده است هرگز هشيار نبوده است. مستي پس از هشياري است و پس از عافيت بيماري است. جز به مستي هستي در نتوان باخت و جز در مستي به نيستي سر نتوان افراخت. رختگاه اندوه دل هشياران است و بنگاه شادي دايهي عياران است و كار آن است. (رسائل خواجه عبدالله انصاري)
[10]- جرعه: در لغت به معني يك بار آشاميدن و در اصطلاح عرفان اسرار مقامات و جميع احوال را گويند كه در سلوك از سالك پوشيده باشد و همچنين خصوصيت تجلي وجودي را گويند كه در جميع ذرات به ظهور برسد.
تا خاكِ آستانهي جانان مقام ماست
در بزم عيش جرعهي راحت به جام ماست (امير شاهي سبزواري)
خورشيدكه خاك ازو چو زر ميگردد
از شوق رخ تو در به در ميگردد
يك جرعه مي صاف تو در صافي ريخت
شد مست و در اين ميان به سر ميگردد (اوحدي مراغهاي)
در ازل دادهست ما را ساقي لعل لبت
جرعهي جامي كه من مدهوش آن جامم هنوز
به تيغم گر كشد دستش نگيرم
و گر تيرم زند منت پذيرم
به فريادم رس اي پير خرابات
به يك جرعه جوانم كن كه پيرم (حافظ)
خاك بد آدم كه دوست جرعه بدان خاك ريخت
ما همه زان جرعهي دوست به دست آمديم (ديوان عطار نيشابوري)
[11]- صهبا: در لغت شراب انگوري و شرابي كه مايل به سرخي باشد را گويند و در عرفان تجلي ازلي را گويند كه از آن به شراب الست تعبير ميكنند.
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق ميكده از درس و دعاي ما بود (حافظ)
آن را كه جام صافي صهباش ميدهند
ميدان كه در حريم حرم جاش ميدهند (اوحدي مراغهاي)
گر مرا جانب جنات نباشد ميلي
آن هم از خاصيت جودت صهبا باشد (قاسم انوار)
[12]- گدا: خواهش كردن، خواستن، نيازمند، سائل، فقير، مسكين.
اي پادشاه حسن خدا را بسوختيم
آخر سؤال كن كه گدا را چه حاجت است
هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است
اين گدا بين كه چه شايستهي انعام افتاد
اي شاه حسن چشم به حال گدا فكن
كاين گوش بس حكايت شاه و گدا شنيد (حافظ)
شاهان بر آستان جلالت نهاده سر
گردنكشان مطاوع و كيخسروان گدا (سعدي)
بر سر كوي عاشقي شاه و گدا يكي بود
پادشهي كند كسي كوست گداي چون تويي (سلمان ساوجي)
ما گدا او پادشاه، ما بنده او فرمانروا
رستخيز از ما گر انگيزد كه حكم او راستي (حزين لاهيجي)
گر گداي عشق باشي پادشاه عالمي
حكم تو گردد روان گر تو بري فرمان ما (شاه نعمتالله ولي)
[13]- محو: از ميان بردن، از ميان برداشتن، واله، آشفته، عاشق، شيفته و ديوانه.
مات: حيران، سرگردان، سراسيمه، سرگشته، مشوش، مدهوش، متحير، مبهوت.
محو و مات: گم، نابود، زائل و معدوم شدن اوصاف و عادات بشري است.
جان ز يكسو جملهي خاصان عرش
زير سم ذوالجناحش كرده فرش
پاي تا سر از جماد و از نبات
در سر و پاي حسيني محو و مات
محو و مات حق همه در ذات او
جملهي ذرات محو و مات او (عمان ساماني)
پي به معني بردهام در عالم صورت پرستي
گر تو محو صورتي من مات صورت آفرينم (فروغي بسطامي)
[14]- قامت: اندام. قامت رعنا: قد موزون و اندام رشيد. شكوه، عظمت، جلالت و بزرگي مقام و منزلت را نيز گويند.
«توجه دل را گويند به عالم علوي» (مرآت عشاق)
[15]- قبا: جامه، ردا، جامهاي بلند كه جلوي آن تا پايين باز است و معمولا با بند و قيطان بسته ميشود.
[16]- راست: متناسب و برازنده و در خور.
[17]- بالا: قامت و در عرفان توجه دل را گويند به عالم علوي.
تو و طوبي و ما و قامت يار
فكر هر كس به قدر همت اوست
رسم عاشق كشي و شيوهي شهرآشوبي
جامهاي بود كه بر قامت او دوخته بود (حافظ)
[18]- زينت: آرايش و پيرايش و طراز و جواهر و زيبايي و رونق و فروغ. پيرايه، زيور.
[19]- تاج: در لغت يعني كلاه جواهرنشان كه سلاطين بر سر ميگذارند و در عرفان به معني قطب انسان كامل. مجازاً به معني پادشاهي و سلطنت بهكار ميرود.
[20]- نگين: گوهر و سنگ قيمتي كه به روي انگشتري نصب كنند.
آنكه تاج سر من خاك كف پايش بود
از خدا ميطلبم تا به سرم باز آيد (حافظ)
[21]- گوهر: سرشت و فطرت، خاندان و نژاد و در معني سنگ قيمتي.
گوهر جام جم از كان جهاني دگر است
تو تمنا ز گِل كوزه گران ميداري
تو خود اي گوهر يكدانه كجايي آخر
كز غمت ديدهي مردم همه دريا باشد
(حافظ)
در عرفان صفات و اسماء الهي و معني حقيقي را گويند. (عراقي)
[22]- سرّ: رازِ پوشيده، نهان.
سرّ لطيفهاي است كه در قلب به وديعه گذاشته شده مانند روح در بدن و آن محل مشاهده است همانطور كه روح محل محبت است و قلب محل معرفت. (تعريفات جرجاني)
سرّ مافوق روح است و آن عقل قدس ملكوتي است و جايگاه آن لطيفهي حق است كه در روح به وديعه گذارده شده است. (مشرب الارواح – روزبهان)
سرّ آن است كه خاطر نفس آن را حس نميكند. سرّ آن است كه حق تعالي پنهان داشته است و خود بر آن اشراف دارد. (اللمع)
[23]- ذات: جمع صفات واحد هستي و حقيقت هرچيز و نفس هر شئ.
[24]- يك رباعي شبيه به اين عبارت را از شخصي شنيدم كه در اينجا ميآورم.
يا علي ذاتت ثبوت قل هوالله احد
نام تو نقش نگين امر الله الصمد
لم يلد از مادر گيتي و لم يولد چو تو
لم يكن بعد از نبي مثلت لَهُ كفواً احد
[25]- صفات: جمع صفت، چگونگي كسي گفتن، وصف بيان كردن حال و علامت و نشان چيزي، نشانه، چگونگي.
[26]- نور: روشنايي تابندگي، جلاء، رونق، جلوه.
الله نورالسماوات والارض (نور آيهي 35). عارفان، وجود را نور و ظلمت را عدم گويند.
حق تعالي ميفرمايد: يهديالله لنوره من يشاء (نور آيهي 35). خداوند به نور خود هر كه را بخواهد هدايت ميكند كه مراد از نور، نور ذات اوست (مشرب الارواح – روزبهان)
حقيقت هر كه او الله بيند
تمامت نور الاالله بيند
(عطار نيشابوري)
تا عيان شد آتش اني اناالله از رخت
شعلهي نور تجلي در همه اشياء گرفت
(عمادالدين نسيمي)
سر بي تن كه شنيدهاست به لب آيهي كهف
يا كه ديدهاست به مشكوه تنور آيهي نور
(نير تبريزي)
[27]- قرين: همنشين، همسان، همسر.
آن اميرالمؤمنين يعني علي
وان امامالمتقين يعني علي
ساقي كوثر امام انس و جان
مصطفي را جانشين يعني علي
بود با سرّ نبوت روز و شب
راز دار و هم قرين يعني علي
(شاه نعمتالله ولي)
[28]- شمسُالضُّحي: آفتاب صبحگاهي كه جهان را روشن سازد، آفتاب اوايل روز كه نور پاشد.
بر جان من چو نور امام زمان بتافت
ليلُالسِّرار بودم و شمسُالضحي شدم
(ناصر خسرو)
در آتش و در سوز من شب ميبرم تا روز من
اي فرخ پيروز من از روي آن شمسُالضحي
(ديوان شمس)
شمع جمع آل طه بضعه خيرالوري
دختر شمسُالضحي و همسر بدرالدجي
(آيتالله وحيد خراساني)
[29]- بدر: تمام و كامل شدن، همچون ماه تمام. بدرُالدُّجي: ماه تمام در شب تاريك.
ذرهاي از جمال و طلعت او
به ز بدر دجي و شمس ضحي است
(سوزني سمرقندي)
يارب به حق مصطفي سلطان جمع انبيا
تاجالوري نورالهدي شمسالضحي بدرالدجي
كز لطف خود بر عاصيانِ امت احمد ببخش
خاصه به جمع حاضرين يا ربنا اغفرلنا
(عمادالدين نسيمي)
[30]- طفيل: وابسته، متكي.
طفيل هستي عشقاند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
كه سلطانيّ عالم را طفيل عشق ميبينم
(حافظ)
چون طفيل نور او آمد امم
سوي كل مبعوث از آن شد لاجرم
وجود مصطفي از نور پاك است
ز لطف حق نبيالله نه خاك است
زمين و آسمان او را طفيل است
ملك با آدم و جنبش ز خيل است
(عطار نيشابوري)
[31]- التجا: پناه گرفتن، پناه آوردن. حزين لاهيجي در مدح اميرالمؤمنين علي(ع) ميفرمايد:
اي نور ديده را به غبار تو التجا
خاك درت به كعبهي دلها دهد صفا
(حزين لاهيجي)
همچنين عطار نيشابوري در مدح مولا علي(ع) ميفرمايد:
پيشواي اهل فقر است مرتضي
فقر را گير و به او كن التجا
هست شهرستان علم مصطفي
تو به مظهر كن در آخر التجا
گرچه دورم بر تو دارم التجا
حاجت عطار مسكين كن روا
(عطار نيشابوري)
[32]- رجا: اميدواري، توقع، چشم داشت، آرزو.
[33]- طائر اقبال: پرنده خوشبختي. اقبال و سعادت به پرنده مانند شده است.
[34]- گردون ساي: گردون ساينده، هر چيزي كه از بلندي سر به آسمان و فلك ميسايد. چتر گردونسا، به مرغ هما مانند شده است.
[35]- مطاف: جاي طواف كردن و گشتن.
يعني رواق روضهي شير خدا علي
كز سهم او زره شده چون پرنيان صبح
ايوان رفعت تو كجا مدح من كجا!
نتوان به آسمان شدن از نردبان صبح
(حزين لاهيجي)
[36]- اعتكاف: گوشه نشين شدن در جايي مانند مسجد و باز ايستادن از چيزي و پيوستگي كردن بر چيزي. اعتكاف: درنگ كردن در مسجد جامع است به قصد عبادت و روزه داشتن شرط است در اعتكاف واجب.
اعتكاف به معني اقامت گزيدن در جايي است به طوري كه فرد معتكف خود را محبوس و ملتزم به آن مكان بداند و اين التزام ناشي از اهميت و عظمت آن موضع باشد.
اعتكاف نيز اركاني دارد كه عبارتاند از 1) نيت؛ 2) توقف در مسجد جامع شهر يا مساجد چهار گانه معروف؛ 3 كمتر از سه روز نبودن در اعتكاف؛ 4) روزه دار بودن معتكف در ايام اعتكاف.
[37]- حكمت: دانش و دانايي، عقل و فلسفه.
[38]- نكته: سخن دقيق و باريك، مضمون نغز و لطيف.
[39]- آب حيوان: منظور آب حيات است؛ آب زندگاني، آب خضر.
در اساطير مظهر چشمهاي است در ظلمات، هر كه اب از آن خورد زندگي جاويد يابد و خضر و الياس از آن نوشيدهاند اما ذوالقرنين كه در طلب آب حيات به ظلمات رسيد به نوشيدن آن موفق نشد.
در اصطلاح عارفان كنايه است از چشمهي عشق و محبت كه هر كه از آن بچشد هرگز معدوم و فاني نگردد. و نيز اشارت به دهن معشوق ميكنند.
ما آب حياتيم و تو درياي حياتي
جوياي توايم از همه سو رو به تو داريم
(مرآت عشاق)
عقل را زآب زندگاني تو
تا نميرد ز خود، نشان نرسد
آب حيوان چون به تاريكي در است
جام جم در دست جان خواهم نهاد
(عطار نيشابوري)
كي خورد خضر دلت از آب حيوان شربتي
تا تو ظلمت را تصور كردهاي آب حيات
(مغربي)
آب حيوان؛ وجود مطلق و تعين اول را گويند و بر مجلاي تجليات الوهيت حق هم اطلاق نمايند.
آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچكد
زاغِ كلكِ من به نامْ ايزد چه عالي مشرب است
آب حيوان اگر اين است كه دارد لب دوست
روشن است اين كه خِضِر بهره سرابي دارد
(حافظ)
بيهوده مجوي آب حيوان
در ظلمت خويش چون سكندر
(ناصر خسرو- ديوان اشعار)
سكندر كه جست آب حيوان نديد
نجسته به خضر آب حيوان رسيد
(نظامي گنجوي- شرفنامه)
اگر خضر بر آب حيوان گذشت
محمد ز سر چشمهي جان گذشت
(نظامي گنجوي- اقبالنامه)
بجز نور علي آن كيست كامروز
ز كلكش آب حيوان ميتراود
(نور عليشاه اصفهاني)
[40]- بلاغت: رسايي و شيوايي. منقار بلاغت: بيان رسا و شيوا.
[41]- طوطي خوش لهجه: پرندهي زيبا، سبز رنگ و شيرين سخن كه در عرفان، نماد و سمبل نفس ناطقه و در اينجا استعاره از بيان فصيح و شيوا است.
[42]- كلك شكّرخا: كنايه از شيرين گفتار، آنكه سخن شيرين و دلنشين دارد.
شكر فروش كه عمرش دراز باد، چرا
تفقدي نكند طوطي شكرخا را
(حافظ)
[43]- ابكم: گنگ، گنگي يا عجز بيان.
در وصف كمال كبرياييت
ابكم شده كلك نكته دانها
(حزين لاهيجي)
وليّ خالق اكبر عليّ عاليقدر
كه هست ناطقه پيش ثناي او ابكم
(محتشم كاشاني)
[44]- اقدم: اولينتر، قديمتر، جلوتر.
خوش آن زبان كه شود چون زبان لوح و قلم
به مدح و منقبت شاه ذوالفقار علم
بدانكه در كتب آسماني آمده است
ابوالحسن همه جا بر ابوالبشر اقدم
(محتشم كاشاني)
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اول ما خلقالله نورى...». «خداوند متعال پيش از آن كه آدم را بيافريند من و اهل بيت مرا از يك نور آفريد».
امام صادق (ع) نيز مىفرمايد: محمد و على عليمهاالسلام از يك نور آفريده شدند، آفرينش آنان قبل از خلقت آسمانها، زمين و عرش صورت گرفت. (اصول كافي ج 1)
[45]- ولي: لقب علي ابن ابيطالب (ع). همچنين به معني محب و صديق، دوست، معين و ياري دهنده و نيز به معني مهربان.
سر انجمن بُد ز ياران علي
كه خواندش پيمبر علي ولي
(فردوسي)
نور حق ظاهر بود اندر ولي
نيك بين باشي اگر اهل دلي
(مولوي)
ناز دارد بر جميع اولياء
آن وليّ نازنين يعني علي
(شاه نعمتالله ولي)
بدانكه شيخ سعدالدين حموي ميفرمايد كه پيش از محمد عليهالسلام در اديان پيشين ولي نبود و اسم ولي نبود، و مقربان خدا را جمله انبياء ميگفتند اگرچه در هر ديني يك صاحب شريعت بود و زياده از يكي نميبود اما ديگران خلق را به دين وي دعوت ميكردند و جمله را انبياء ميگفتند.
چون كار به محمد(ص) رسيد فرمود كه بعد از من پيغمبر نخواهد بود تا خلق را به دين من دعوت كنند. بعد از من كساني كه پيرو من باشند و مقرب حضرت خدا باشند نام ايشان اولياء است. اين اولياء خلق را به دين من دعوت ميكنند. اسم ولي در دين محمد(ص) پيدا آمد. خداي تعالي دوازده كس را از امت محمد(ص) برگزيد و مقرب حضرت خود گردانيد و به ولايت خود مخصوص كرد و ايشان را نايبان حضرت محمد(ص) گردانيد كه العلماء ورثه الانبياء. در حق اين دوازده كس فرمود كه علماء امتي كانبياء بنياسرائيل.
به نزديك شيخ، ولي در امت محمد(ص) همين دوازده كس بيش نيستند و ولي آخرين كه ولي دوازدهم باشد خاتم اولياست و مهدي و صاحب زمان نام اوست.
اي درويش! شيخ سعدالدين در حق اين صاحب زمان كتابها ساخته است و مدح وي بسيار گفته است. فرموده است كه علم به كمال و قدرت به كمال دارد. تمامت روي زمين را در حكم خود در آورد و به عدل آراسته گرداند. كفر و ظلم را به يكبار از روي زمين بردارد. تمامت گنجهاي روي زمين بر وي ظاهر گردد.
اي درويش! هرچند صفت قدرت وي كنم از هزار يكي نگفته باشم. اين بيچاره در خراسان در خدمت شيخ سعدالدين بودم و شيخ مبالغت بسيار ميكرد در حق اين صاحب زمان، از قدرت و كمال وي چنانكه از فهم ما بيرون ميرفت و عقل ما بر آن نميرسيد. روزي گفتم يا شيخ كسي كه نيامده است در حق وي اين همه مبالغت مصلحت نباشد، شايد كه نه چنين باشد. شيخ برنجيد. ترك كردم و بيش از اين سخن نگفتم.
اي درويش ! شيخ هرچه فرمايد از سر ديد فرمايد اما بسيار كس كه به اين سخن زيان كردند و ميكنند و بسيار كس سرگردان شدند و ميشوند.
اي درويش! درويشي كن كه هيچ مقام بزرگتر از درويشي نيست. (كتاب الانسان الكامل عزيزالدين نسفي)
[46]- لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار: ابن ابىالحديد در شرح نهجالبلاغه مىنويسد:
در جنگ احد هنگامى كه غالب ياران پيامبر(ص) پا به فرار نهادند، فشار دستههاى مختلف دشمن به سوى پيامبر(ص) بالا گرفت. دستهاى از قبيله بنىكنانه، و گروهى از قبيله بنىعبد منات، كه در ميان آنان چهار جنگجوى نامور به چشم ميخورد، به سوى پيامبر يورش بردند. پيامبر به حضرت على(ع) فرمود: حمله اينها را دفع كن. حضرت على(ع) كـه پياده ميجنگيد، به آن گروه كه پنجاه نفر بودند، حمله كرده و آنان را متفرّق ساخت. آنـان چند بار مجدّدا گرد هم جمع شده و حمله كردند، باز هم حضرت على(ع) حمله آنان را دفع كرد. در اين حملات، چهار نفر قهرمان مزبور و ده نفر ديگر كه نامشان در تاريخ مشخّص نشده است به دست على(ع) كشته شدند. جبرئيل به رسول خدا(ص) گفت:
راستى كه حضرت على(ع) فداكارى مىكند، فرشتگان از فداكارى او به شگفت آمدهاند.
پيامبر(ص) فرمود: چرا چنين نباشد، او از من و من از او هستم.
جبرييل گفت: من هم از شما هستم. آنگاه صدايى از آسمان شنيده شد كه مكرّر مىگفت:
لا فَتى اِلاّ عَلِىّ، لا سَيفَ اِلاّ ذُوالفَقار؛ جوانمرد شجاعى چون على(ع) و شمشيرى چون ذوالفقار وجود ندارد. ولى گوينده ديده نمىشد. از پيامبر(ص) سؤال كردند كه: گوينده كيست؟ فرمود: جبرئيل است.
گر عصا را تو بدزدي از كف موسي چه سود
بازوي حيدر ببايد تا براند ذوالفقار
(مولوي)
يا مرتضي حسين تو از ضرب دشمنان
بنگر كه چون حسين تو بي يار و ياور است
هيهات تو كجايي و كو ذوالفقار تو
امروز دست و ضربت تو سخت در خور است
(وحشي بافقي)
[47]- اسكندر: اِسكنْدَر مَقْدوني يا الكساندر پسر فيليپ (تولد 356، جلوس 336 و مرگ ۳۲۳ پيش از ميلاد) در غرب مشهور به «اسكندر كبير»، و در ايران مشهور به «اسكندر گُجَستَك» (به معناي اسكندر ملعون)، كشورگشاي اهل مقدونيه در سدهٔ چهارم پيش از ميلاد بود. استاد او، ارسطو، فيلسوف معروف يوناني بود. ارسطو سمت آموزگاري اسكندر را پذيرفت و مدتها به تعليم و تربيت او پرداخت. برخي مورخين به اشتباه اسكندر را همان ذوالقرنين ميدانند. از جمله بوعليسينا هم وقتي اسكندر مقدوني را وصف ميكند او را به نام اسكندر ذوالقرنين مينامد، فخر رازي هم در تفسير كبير خود بر اين نظريه اصرار و پافشاري دارد. در شاهنامه نيز از اسكندر به كرات ياد ميشود و نظامي گنجوي نيز در اقبالنامه خود به شرح زندگي اسكندر ميپردازد. در اشعار شعرا و عرفاي پرآوازه نيز نام اسكندر به جاي نام ذوالقرنين در كنار نام حضرت خضر آورده شده است. مانند ابيات زير:
كو سكندر همتي، حكمت پژوهي، تشنهاي؟
تا صفات آب خضر و آب كوثر گويمي
(عطار نيشابوري)
آب حيوان نيست روزيِ چو اسكندر، كمال!
خضر خطش چشمه را از سبزه پوشيدن گرفت
(شيخ كمال خجندي)
باده بي لعل لب دلبر كشيدن مشكل است
تلخي از درياي بي گوهر كشيدن مشكل است
عمر جاويدان نگردد جمع با فرماندهي
آب خضر از جام اسكندر كشيدن مشكل است
(صائب تبريزي)
آب خضر و جام اسكندر به پشت پا زديم
خيمهي ما بر كنار چشمهي كوثر زدند
(نظيري نيشابوري)
در اينجا نيز منظور حضرت حافظ از عبارت اسكندر؛ همان ذوالقرنين است يعني كسي كه داراي قدرت و شوكت است و شرق و غرب عالم تحت فرمانش بود. ذوالقرنين تعبير قرآني است كه در قرآن كريم در آيات 83 تا 98 سورهي كهف به سرگذشت وي اشاره شده است. شخصيتي كه مورد بحث ارباب تاريخ و مذهب، هميشه بوده است؛ از اسكندر مقدوني تا كوروش كبير، كساني را مصداق اين نام يا لقب ديدهاند. آنچه از قرآن كريم دربارهي او (ذوالقرنين) دانسته ميشود اين است كه او مردي قوي شوكت بوده و به جانب مغرب خورشيد رفته و در آنجا سدي بنا كرده است. در افسانهها و كتب تاريخ داستانهاي بسياري در بارهي او آوردهاند. برخي از مفسران قرآن كريم ظاهراً كلمهي ذوالقرنين را در قرآن، اشاره به اسكندر دانستهاند كه براي درستي يا نادرستي اين مطلب، بايد به كتابهاي تفسير مراجعه شود. اگر چه مفسر بزرگ قرآن كريم علامه طباطبايي(ره) در كتاب ارزشمند تفسير الميزان به اين موضوع پرداخته و آن را كاملا شرح و توضيح داده است اما با مراجعه به بيت ديگري از حافظ كه ميفرمايد:
سكندر را نميبخشند آبي
به زور و زر ميسر نيست اين كار
(حافظ)
و يا اين بيت كه ميفرمايد:
فيض ازل به زور و زر ار آمدي به دست
آب خِضِر نصيبهي اسكندر آمدي
(حافظ)
ميتوان گفت كه منظور حضرت حافظ اين بوده كه: تقدير و مشيت الهي اين بوده كه آب حيات قسمت و روزي حضرت خضر شود يعني آنچه را كه خداي متعال اراده كرده باشد و اين كار با قدرت و ثروت امكان پذير نيست. عطار نيشابوري نيز اين نام را بيشتر به عنوان رمز حكمراني و پادشاهي قوي شوكت به كار برده است. مانند اين بيت كه ميفرمايد:
چگونه چشمهي حيوان درين وادي به دست آرم
كه اندر قعر تاريكي چو اسكندر فرو ماندم
(عطار نيشابوري)
[48]- زلال: آب شيرين و سرد و گوارا كه آسان به گلو فرو رود.
زلال از مشرب جان نوش چون خضر
كه آب چشمهي حيوان حجاب است
(خواجوي كرماني)
نهر آب حيات و عين زلال
قطرهاي دان ز حوض كوثر ما
(شاه نعمتالله ولي)
[49]- جان افزا: زندگي بخش و روح پرور.
[50]- وهّاج: افروخته، فروزان، روشن، درخشنده.
[51]- منهاج: راه روشن و پيدا، راه راست و گشاده، راه فراخ، راه دين.
رو به كوي دوست منهاج من است
ديده وا كن وقت معراج من است
(عمان ساماني)
[52]- آماج: خاك توده كرده كه نشان تير بر آن نصب كنند. نشان، نشانه، هدف.
[53]- حاجت: بيان و اظهار نياز.
[54]- حريم: گرداگرد خانه و عمارت، جايي كه داراي حرمت و احترام است.
[55]- رأي: تدبير و چاره انديشي.
[56]- مديح: آنچه بدان كسي را بستايند و مدح گويند از شعر و جز آن. مدح، ستايش، آفرين. سخني غالباً شعري در توصيف و تحسين و تمجيد ممدوحي گويند يا نويسند.
از مديح تو عاجز آمده عقل
ناطقه در ثنات شده لال
(فخرالدين عراقي)
من و مديح تو، وين عقل بي نوا حاشا
ز وضع خانه چه گويد كه نيست ره در كوه
(عمان ساماني)
[57]- تولّي: دوستي داشتن با كسي، ولايت راندن، حكومت نمودن، به كار كسي قيام كردن.
[58]- آكندن: پر كردن، انباشتن.
[59]- پيرانهسر: سر پيري، هنگام پيري، دورهي پيري، وقت پيري.
پيرانهسرم عشق جواني به سر افتاد
وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد
(حافظ)
[60]- گنه فرسا: گناه بخش. فرسودن: از بين بردن، محو كردن.