عشق
عشق افراط در محبت است و آتشي است كه در دل عاشق حق ميافتد و جز حق را ميسوزاند. اين عشق امري الهي است، و آمدني است نه آموختني.
«عشق شدت ولع براي ذكر محبوب است. عشق هر فرد ترسويي را شجاع و هر بخيلي را سخي و عزم هر انسان عاجزي را برميانگيزاند.» (عطف الالف المألوف – ابوالحسن ديلمي)
خواجه عبدالله انصاري، عشق را اينگونه توصيف ميكند: «اگر بستهي عشقي، خلاص مجوي. اگر كشتهي عشقي، قصاص مجوي كه عشق آتشي سوزان است و بحري بي پايان است، هم جان است و هم جان را جانان است و قصهي بي پايان است و درد بيدرمان است و عقل را در ادراك حيران است و دل از دريافت وي ناتوان است. عشق حيات فؤاد است، اگر خاموش باشد دل را چاك كند و از غير خودش پاك كند، چنان كه علت حيات است همچنان سبب مماتست.» (رسائل - خواجه عبدالله انصاري)
«عشق فرض راه است همه كس را. دريغا اگر عشق خالق نداري باري عشق مخلوق مهيا كن تا قدر اين كلمات تو را حاصل آيد، دريغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شايد داد. سوداي عشق از زيركي جهان بهتر ارزد و ديوانگي عشق بر همهي عقلها افزون آيد، هر كه عشق ندارد مجنون و بيحاصل است، هر كه عاشق نيست خودبين و پركين باشد و خود رأي بود، عاشقي بيخودي و بي راهي باشد، دريغا همهي جهان و جهانيان كاشكي عاشق بودندي تا همه زنده و با درد بودندي.» (تمهيدات)
«عشق، به حقيقت بلاست و انس و راحت درو غير است و عاريت است.»
|
عشق
چيست؟ از خويش بيرون آمدن |
|
غرقه
در درياي پر خون آمدن |
عشق، امر كل است و درياي بيكرانه است، ائتلاف آسمانها و حركت كاينات به واسطه قدرت اوست. جايگاه حقيقي عشق، دل است و بر كاروان دل حمله ميبرد.
عشقهاي مادي مانند شمشير چوبين، سست و كند است، اما عشقي كه در نهايت با رنج و ابتلا همراه باشد، عشق حقيقي و يا عشق رحماني است.
از شور و حرارت آتش عشق، آب حيات هم خجل ميگردد، عشق خونخوارهاي است كه كوه عظيم نيز در مقابل قدرت او عاجز مي شود.
آدمي بدون عشق، گمراه است، در مقابل قدرت و هيبت او هر صاحب مال و مقامي عاجز و مفلس ميگردد. عشق، دلكش، خوب و زيباست، مانند خورشيدي است كه نور و گرمي و حرارت خود را به كاينات ارزاني ميدارد، و بهترين استاد و مرشد محسوب مي شود. عشق عامل تحول و دگرگوني است، در پرتو قدرت و تاثير اوست كه هر چيز مبدل ميگردد. عشق با وجود اينكه از مكان منزه است، اما جملگي عالم را به اضطراب و حركت و تحول واداشته است.
كسي كه طالب عشق است، ديگر نبايد به شرم و حيا بينديشد.
عشق و انديشه با يكديگر سازگاري ندارد، عشق صبح صادق و انديشه، صبح كاذب است.
حقيقت عشق را نميتوان در دفتر و اوراق و كتاب جست، براي عاشق بهترين دليل و برهان، عشق است، هم چنان كه براي او بهترين خضر و پير نيز محسوب ميشود. جنون ناشي از عشق به مراتب از صدها هزار عقل و خرد برتر و با ارزشتر است.
مسير عشق، با اندوه و اشك و زاري همراه است. آب حيات حقيقي را بايد در عشق جست، زيرا موجبات حيات و جاودانگي را فراهم مي كند، كسي كه از عشق بويي نبرده باشد از ذوق بي بهره است.
با ترفند عشق ميتوان بر هر مكر و حيلهاي فايق آمد، ترفند و حيلههاي ظريف و دقيق عشق، حلال و رواست.
بزم نشاط حقيقي را تنها در عشق بايد سراغ گرفت، مانند دريايي بيكران است كه در اعماقش درهاي معرفت يافت ميشود.
عشق، نابود كنندهي عاقلان و هوشياران است. صبر و شكيبايي در مقابل عشق عاجز است. عشق اساس و مايهي هر خيال و انديشهي نيكويي است.
عشق، نامها و لقب هاي فراواني دارد و از بدنامي نيز نميهراسد.
عشق بهترين استاد و مربي محسوب ميشود. درس او فراموش شدني نيست.
نام ديگر بهشت خدا عشق است.
|
منم
بهشت خدا، ليك نام من عشقست |
|
كه
از فشار رهد هر دلي كش افشردم |
صفت عشق، ناز و صفت عاشق، نياز است.
ايمان همان عشق است. عشق رهزن ايمان است، هر صومعه و كعبهاي، حيات، تقدس و حرمت خود را از او وام گرفته است. عشق، حرص و طمع و هر صفت بد نفساني را نابود ميكند.
عشق نيز مانند روح در اين عالم خاكي، غريب و تنهاست.عشق با توبه سازگاري ندارد.
درجات بهشت، عاشق جمال اويند و دركات دوزخ از او هراسانند.
عشق مجازي در نهايت به عشق حقيقي منجر ميشود.
عشق، پيشوا و كاروان سالار كعبهي مقصود و خوشبختي است.
اشك و عشق دو چيز نيستند، بلكه يك واقعيتند.
اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشد.
عشق وقتي زيباست كه براي اشك باشد.
نام هاي ديگر عشق در ديوان شمس: آب، آب حيات، آتش، آشنا، آفتاب، اصل، باغ، بحر بيكنار، بحر معني، بلاي جان، بهار، بهار دل، جان آسمان، جان جان، جان فزا، خسرو شاهنشهان، خورشيد، دريا، درياي درفشان، زندهي جاودان.