سپاس آن خداوندي را كه بي آزال و آباد كنه ذات و صفاتش از تغاير اعصار و ادهار زمان و مكان منزه بود و پيش از وضع اسم قِدم و بقا از ديري و زوديِ كون و حوادث مقدس بود. بودنش كه بود، نه به قطع حصر زمن، هستي‌اش نه به هستي وجود انجمن. اول است نه به نعت علتِ اول‌ها و آخِر است نه به وصف شبهت آخِرها. ظاهر است نه در صورت مخاييل. باطن است نه محجوب به حُجُب علل و اباطيل. هستي‌اش به هستي‌اش قائم، جمال صفاتش به جلال ذات دائم.

 

پاك آن خداوندي كه ديدنش به وجود واجب، و عملش به حسن صنايع لازم. زندگيش قوام عالم، ارادتش آفريدن وجود آدم، قدرتش وجود آيات، كلامش بودن مخلوقات، سميع است پيش از مسموعات نه به آلات و عِلّات. بصير است پيش از مبصرات نه به حواسّ مرسومات. سبحان‌الذي تقدس في قدسه قدساً و تعظّم في كبريائه سلطاناً و عزاً و تبارك في جلاله ملكا و تعالي في جماله الوهية و جبروتاً

 

سپاس آن ازلي‌اي كه خردبخش است زيركان را و بخشايشگر است عاجزان را.

 

درود باد بر جان هدف سِهام، «قاب قوسين»، شاه كونين، رسول ثقلين، آنكه از آدم نكته‌ي اسما بود و اشارت سجود و از آفرينش غرض جان، اكسير اعظم، تجلّي قِدم. جان قرآن وصف خلق او و عنقاء مرغ عشق، صفت پرنده‌يي از وَكرِ جان اوست. علم علماء قطره‌ي بحر او و حكمت حكماء غرقه‌ي نهر اوست. عندليب جانش از خوش خويي، ترنّم «فتبارك ‌الله» زند. در خاك مشرق از عكس آدم سايه‌ي او زار احمر «صبغة الله» زند. طوطي سرّش چون قفص جسم و عنصر به منقار عشق بشكست. به جناح شوق بپريد و بر غصن «سدرة المنتهي» بنشست.

 

هم او كه سرور كائنات و مفخر موجودات و رحمت عالميان و صفوت آدميان و تتمه‌ي دور زمان است محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم

 

و صلاة و سلام از ذوالجلال و الاكرام بدان سيد ضرغام، مبيّن حلال و حرام، اسد رياض قدس و عبهر بساتين انس، بحر علم لدنّي، سرافراز مردان الهي، علي ابن ابي‌طالب (ع). و رضوان اكبر بدان دو شاهزاده‌ي مهتر شُبَير و شَبَر باد سيدالشباب اهل‌الجنة  الحسن و الحسين رضي الله عنهما