گنجينه الاسرار عمان ساماني (2)
پردهای کاندر برابر داشتند
وقت آمد پرده را برداشتند
ساقیای با ساغری چون آفتاب
آمد و عشق اندر آن ساغر شراب
پس ندا داد او نه پنهان، بر ملا
کالصّلا ای باده خواران الصّلا
همچو این می خوشگوار و صاف نیست
ترک این می گفتن از انصاف نیست
حبّذا زین می که هر کس مست اوست
خلقت اشیاء مقام پست اوست
هر که این می خورد، جهل از کف بهشت
گام اول پای کوبد در بهشت
جملهی ذرات از جا خاستند
ساغر می را ز ساقی خواستند
بار دیگر آمد از ساقی صدا
طالب آن جام را برزد ندا
ای که از جان طالب این بادهای
بهر آشامیدنش آمادهای
گر چه این می را دو صد مستی بود
نیست را سرمایهی هستی بود
از خمار آن حذر کن کاین خمار
از سر مستان برون آرد دمار
درد و رنج و غصه را آماده شو
بعد از آن آمادهی این باده شو
این نه جام عشرت این جام ولاست
دُرد او درد است و صاف او بلاست
بر هوای او نفس هر کس کشید
یک قدم نا رفته پا را پس کشید
سرکشید اول به دعوی آسمان
کاین سعادت را به خود بردی گمان
ذرهای شد زآن سعادت کامیاب
زآن بتابید از ضمیرش آفتاب
جرعهای هم ریخت زآن ساغر به خاک
زآن سبب شد مدفن تنهای پاک
تر شد آن یک را لب این یک را گلو
وز گلوی کس نرفت آن می فرو
فرقهای دیگر به بو قانع شدند
فرقهای از خوردنش مانع شدند
بود آن می از تغیّر در خروش
در دل ساغر چو می در خُم به جوش
چون موافق با لب همدم نشد
آن همه خوردند و اصلا کم نشد
باز ساقی برکشید از دل خروش
گفت ای صافی دلان دُرد نوش
مرد خواهم همتی عالی کند
ساغر ما را ز می خالی کند
انبیاء و اولیاء را با نیاز
شد به ساغر گردن خواهش دراز
جمله را دل در طلب چون خُم به جوش
لیک آن سرخیل مخموران خموش
سر به بالا یکسر از برنا و پیر
لیک آن منظور ساقی سر به زیر
هر یک از جان همتی بگماشتند
جرعهای از آن قدح برداشتند
باز بود آن جام عشق ذوالجلال
همچنان در دست ساقی مال مال
جام بر کف منتظر ساقی هنوز
الله الله غیرت آمد غیر سوز
آدرس كانال كلاس مهارتهاي فن بيان در تلگرام:
https://t.me/Mushaereh