حكايتي از كتاب جوامع‌الحكايات
 
 آورده‌اند كه: چون شقيق بلخي را وفات رسيد، اهل بلخ جمع شدند و بر شاگرد او حاتم اصمّ را گفتند: "به جهت، ما را مجلس وعظ، عقد كن" او گفت: "من لايق اين شغل نيستم". الحاح كردند، گفت: "يك سال مرا زمان دهيد، تا شما را وعظ گويم". پس در خانه شد و يك سال پيوسته عبادت كرد، و چون مدت تمام شد تقاضاي مردمان و مريدان پياپي شد. حاتم روزي به صحرا برون آمد، بر درختي ديد كه گنجشكان بسيار نشسته بودند، چون نزديك درخت رسيد جمله پريدند. حاتم به خانه آمد، مردمان را گفت: "من هنوز شايسته‌ي وعظ گفتن نيم. مرا يك سال ديگر زمان دهيد."يك سال ديگر عبادت كرد. چون سال تمام شد، به نزديك همان درخت رفت و پيش گنجشگان رفت ، ايشان نپريدند، لكن چون دست درازكرد پريدند. حاتم به خانه باز گشت و به عمل مشغول شد، يك سال ديگر عبادت كرد و در طاعت گذاشت. چون سه سال شد، مريدان التماس مجدد گردانيدند. حاتم بر همان درخت رفت، گنجشكان نشسته بودند، دست دراز كرد و هيچ از آن مرغان نپريدند، و او بر پشت ايشان دست فرو ماليد، و ايشان از وي نمي‌گريختند. حاتم به خانه آمد و مريدان را گفت: كه "فردا شما را وعظ خواهم گفتن."
پس خلق در مجلس او گرد آمدند و جمعيتي كردند، و چون او به منبر آمد، خلق بعضي نشسته بودند و جماعتي ديگر بر در ايستاده. بر سر منبر بايستاد و گفت: "خدايش بيامرزد كه از آنجا كه هست پاره‌اي پيش آيد." اين بگفت و از منبر فرود آمد و خلقي بيهوش شدند و توبه كردند.
و از راه معني، آن يك نصيحت خلاصه و مواعظ است، به جهت آنكه مرد، در هر جايي كه هست، مي‌بايد كه از آن حال در گذرد و پيشتر آمد، و خويشتن را مستوجب رحمت و مغفرت گرداند چنانكه گفته‌اند:
اي تن ، تو ز حرص وآز در تاب مباش

پيوسته روان چو تير پرتاب مباش

 
در رفتن اين راه كه داري در پيش

ماننده شاگرد رسن تاب مباش