هفت شهر عشق
«سيمرغ» داستاني پر رمز و راز از شور عاشقي و طي طريق در هفت وادي عشق، از كتاب پربار منطقالطيرِ شيخ فريدالدين ابوحامد عطار نيشابوري است.
«هفت شهر عشق» داستان شهريار مرغان است كه «سيمرغ» نام دارد و سرزمين وي «كوه قاف» است. و پرندگان براي رسيدن به آن بايد از «هفت وادي عشق» عبور كنند تا بدانجا برسند.
«سيمرغ» تعبير كنايي از جبرييل، واسطه فيض وجود و هدايت ميان انسان و خداوند، است. اگر مرغان «منطقالطير» عطار پس از سير هفت شهر عشق به بارگاه سيمرغ بار يافته و حقيقت هستي خود را در سيمرغ مشاهده ميكنند به دليل آن است كه همه موجودات به واسطه اين فرشته به وجود آمدهاند و با اتصال به او و اتحاد با او به كمال ميرسند. حضرت جبرييل يا «طائر قدس» يا «روح القدس» در مكتب اشراق وعرفانِ قرون ميانه از جايگاه ويژهاي برخوردار است و اين جايگاه تا به دوران حكمت متعاليه حفظ ميشود.
ملا صدرا، فصل ششم از باب دهم «اسفار اربعه» را به توصيف جبرييل، كه نزد عرفا به «عنقا» مشهور است، اختصاص ميدهد. او دراظهار گوشهاي از احوال اين فرشته روحاني (جبرييل) كه نزد عارفان بنا به رمز و اشاره نام آن عنقا است ميگويد: پيش عارفان، شكي در وجود عنقا نيست، چنان كه در وجود سفيدي شكي نيست. و آن پرندهاي قدسي است. مكانش كوه قاف است. صفيرش خوابيدگان در مراقد ظلمات را بيدار ميكند و صوتش غافلان از تذكر آيات را هشيار ميسازد. ندايش هبوط كنندگان درجهالت و متحيران گمراه در تاريكيها و فروافتادگان به عالم هيولي را شنوا ميكند. ولي اندكند كساني كه به او گوش فرا دهند و ندايش را بشنوند، زيرا بيشتر آنها از شنيدن آيات پروردگارشان اعراض ميكنند، كر و لال و كورند و نميانديشند. او با همه خلق است و آنان با او نيستند.
بيماريهاي مختلف، همه، به دليل خواص بال و پر او زايل ميشوند، مگر يك بيماري مهلك كه آن جهل مركب راسخ و از روي عناد است. او به بالا و پايين پرواز ميكند بدون حركت و انتقال، و برايش رفت و آمدي است بدون تجدد حال و جابجايي مكان، و قرب و بعدي است بدون مسافت و مكان و تغيير و زمان. رنگ ها در هر چه كه رنگ دارد از او ظاهر شدهاند، در حالي كه او خود رنگ ندارد، و همچنين است در باب خوراكيها و بوها. كسي كه زبان او را بفهمد، زبان همهي پرندگان را خواهد دانست و همه را خواهد شناخت. لانهاش در مشرق است و هيچ جا در مغرب از او خالي نيست. همه بدو مشغولند و او از همه فارق، و همه جا از او پُر و او از همه تهي. علوم و صنايع از صفير او و نغمههاي او استخراج شدهاند و نغمههاي لذت بخش و آوازهاي عجيب و سازها و موسيقيهاي مطرب و مانند آن از اصول اين پرنده، كه ذات شريف و نام مبارك دارد، استنباط شده است.
چون نديدي شبي سليمان را
تو چه داني زبان مرغان را
هر كه پري از پرهاي او با خود داشته باشد و بر آتش گذرد از حَرق ايمن باشد و اگر برآب گذرد از غرق ايمن باشد.
مختصري دربارهي زندگي و آثار عطار:
فريدالدين ابوحامد محمد بن ابوبکر ابراهيم بن اسحق عطار کدکني نيشابوري شاعر و عارف نام آور ايران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم است. ولادتش به سال 537 در کدکن از توابع نيشابور اتفاق افتاده است.از ابتداي کار او اطلاعي در دست نيست جز آنکه نوشتهاند پدر وي در شادياخ نيشابور، عطار عظيمالقدري بود و بعد از وفات او فريدالدين کار پدر را دنبال کرد و دکان عطاري (دارو فروشي) آراسته داشت.
مسلما عطار در آغاز حيات و گويا تا مدتي از دورهي تحقيق در مقامات عرفاني، شغل دارو فروشي خود را که لازمهي آن داشتن اطلاعاتي از طب نيز بوده حفظ کرده و در داروخانه سرگرم طبابت بوده است. خود در کتاب خسرونامه گويد:
به من گفت اي بهمعني عالم افروز
چنين مشغول طب گشتي شب و روز
و باز در مصيبت نامه گفته است:
مصيبت نامه کاندوه جهانست
الهي نامه کاسرار عيانست
به داروخانه کردم هر دو آغاز
چگونه زود رستم زين و آن باز
به داروخانه پانصدشخص بودند
که در هر روز نبضم مي نمودند
با توجه به اشارهي عطار، معلوم ميشود که انقلاب حال او هم در زمان پزشکي و داروگري دست داده بود و او آثاري در همان ايام پديد آورد.
مسلماً انقلاب حال عطار در همان اوان که از راه پزشکي و داروفروشي به خدمت خلق سرگرم بود، دست داد و او که سرمايهي کثيري از ادب و شعر اندوخته بود، انديشههاي عرفان خود را به نظم روان دلانگيز در ميآورد و همچنان به کار خود ادامه ميداد و اين حالت بسياري از مشايخ بود که وصول به مقامات و مدارج معنوي آنان را از تعهد مشاغل دنيوي و کسب معاش باز نميداشت.
نورالدين عبدالرحمن جامي، يعني قديميترين فرد از متصوفه که به زندگي عطار اشاره کرده، او را از مريدان شيخ مجدالدين بغدادي - معروف به خوارزمي - از تربيت يافتگان شيخ نجم الدين کبري شمرده است. اگر چه عطار در ابتداي تذکرهالاوليا به رابطهي خود با مجدالدين بغدادي اشاره کرده است، ليکن در آنجا تصريحي نيست بر اينکه از پيروان و تربيت يافتگان وي باشد. به هر حال عطار قسمتي از عمر خود را به رسم سالکان طريقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر بسياري از مشايخ را زيارت کرد و در همين سفرها و ملاقاتها بود که به خدمت مجدالدين بغدادي نيز رسيد. ميگويند در پيري شيخ، هنگامي که بهاءالدين محمد پدر جلالالدين محمد معروف به مولوي با پسر خود رهسپار عراق بود، در نيشابور به خدمت شيخ رسيد و شيخ نسخهاي از اسرارنامه خود را به جلالالدين که در آن هنگام کودکي خردسال بود، بداد.
عطار مردي پرکار و فعال بود و از برخي از آثار او ميتوان به: اسرارنامه، الهينامه، مصيبتنامه، جوهرالذات، وصيتنامه، منطقالطير، بلبلنامه، حيدرنامه، اشترنامه، مختارنامه، ديوان اشعار، شاهنامه و تذكرهالاولياء اشاره كرد.
عطار خود در قسمتي از منظومه خسرو نامهي خويش مثنويات خود را نام برده است.
همچنين منظومههاي ديگر به نام مظهرالعجايب، هيلاج نامه، لسانالغيب، مفتاح الفتوح و چند رسالهي ديگر هم بدو منسوب دانستهاند.
از ميان مثنويهاي عرفاني دلانگيز، از همه مهمتر و شيواتر که بايد آن را تاج مثنويهاي عطار دانست، منطقالطير است؛ منظومهاي رمزي است بالغ بر4600 بيت که موضوع آن، بحث طيور در مورد يک پرنده داستاني به نام سيمرغ است. مراد از طيور در اينجا سالکان راه حق و مراد از سيمرغ وجود حق است.
از ميان انواع طيور که اجتماع کرده بودند هدهد سمت راهنمايي آنان را پذيرفت (هدهد،كنايه از مرغ زيرك و انسان تشنهِ معرفت است) و آنان را که هر يک به عذري متوسل ميشدند (دلبستگيها و علايق انسان به جهان که هر يک به نحوي مانع سفر او به سوي حق ميشود)، با ذکر دشواريهاي راه و تمثل به داستان شيخ صنعان، در طلب سيمرغ به حرکت درآورد و بعد از طي هفت وادي صعب که اشاره است به هفت مرحله از مراحل سلوک (يعني: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فقر و فنا)، بسياري از آنان به علل گوناگون از پاي در آمدند و از آن همه مرغان، تنها سي مرغ بي بال و پر و رنجور باقي ماندند که به حضرت سيمرغ راه يافتند و در آنجا غرق حيرت و انکسار و معترف به عجز و ناتواني و حقارت خود شدند و به فنا و نيستي خود در برابر سيمرغِ توانا آگهي يافتند تا بسيار سال برين بگذشت و بعد از فنا زيور بقا پوشيدند و مقبول درگاه پادشاه گرديدند.
اين منظومه عالي کم نظير که حاکي از قدرت ابتکار و تخيل شاعر در به کار بردن رمزهاي عرفاني و بيان مراتب سير و سلوک و تعليم سالکان است، از جمله شاهکارهاي جاويدان زبان فارسي است. نيروي شاعر در تخيلات گوناگون، قدرت وي در بيان مطالب مختلف و تمثيلات و تحقيقات و مهارت وي در استنتاج از بحثها، و لطف و شوق و ذوق مبهوت کنندهي او در تمام موارد و در تمام مراحل، خواننده را به حيرت ميافکند. اين مرد چيره دست توانا و اين عارف واصل دانا، حقايق فراوان را به سرعت درک ميکرد و با زباني که در رواني و گشادگي از عالم بالا تأييدات بي منتهي داشت، به نظم در ميآورد.
اثر منثور عطار، کتاب تذکرهالاولياء اوست که از کتب مشهور پارسي و از جمله مآخذ معتبر در شرح احوال و گفتارهاي مشايخ صوفيه است. در اين کتاب سرگذشت نود و شش تن از اولياء و مشايخ با ذکر مقامات و مناقب و مکارم اخلاق و نصايح و مواعظ و سخنان حکمت آميز آنان آمده است. شيوه ي نگارش اين کتاب بر همان منوال است که در آثار منظوم عطار مي بينيم؛ يعني نثر آن ساده و دور از تکلف و مقرون به فصاحت طبيعي کلام پارسي است و تأليف آن بايد در پايان قرن ششم يا اوايل قرن هفتم صورت گرفته باشد.
عطار در قتل عام نيشابور به سال 618 به دست سپاهيان مغول به شهادت رسيد و مزار او هم در جوار آن شهر است.
عطار بحق از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام آور تاريخ ادبيات ايران است. کلام ساده و گيرندهي او که با عشق و اشتياقي سوزان همراه است، همواره سالکان راه حقيقت را چون تازيانهي شوق به جانب مقصود راهبري کرده است. وي براي بيان مقاصد عاليهي عرفاني خود بهترين راه را که آوردن کلام بي پيرايهي روان و خالي از هر آرايش و پيرايش است، انتخاب کرده و استادي و قدرت کم نظير او در زبان و شعر به وي اين توفيق را بخشيده است که در آثار اصيل و واقعي خود اين سادگي و رواني را که به رواني آب زلال شبيه است، با فصاحت همراه داشته باشد. وي اگر چه در ظاهر کلام خود وسعت اطلاع سنائي و استحکام سخن و استادي و فرمانروايي آن سخنور نامي را در مُلک سخن ندارد، ولي زبان نرم و گفتار دل انگيز او که از دلي سوخته و عاشق و شيدا بر ميآيد حقايق عرفان را به نحوي بهتر در دلها جايگزين ميسازد و توسل او به تمثيلات گوناگون و ايراد حکايات مختلف هنگام طرح يک موضوع عرفاني، مقاصد معتکفان را براي مردم عادي بيشتر و بهتر روشن و آشکار ميدارد.
شايد به همين سبب است که مولانا جلال الدين بلخي رومي عطار را قـُدوهي عشاق ميدانسته و گفته است:
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يک گوشهايم
همچنين در جايي ديگراو را به منزله روح، و سنائي را چون چشم او معرفي کرده و گفته است:
عطار روح بود سنائي دوچشم او
ما از پي سنائي و عطار آمديم
و جامي شاعر سخنشناس دربارهي او گفته است: «آن قدر که اسرار توحيد و حقايق اذواق و مواجيد در مثنويات و غزليات وي اندراج يافته، در سخنان هيچ يک از اين طايفه يافته نميشود.
آفرين جان آفرين پاك را
آنكه جان بخشيد و ايمان خاك را
عرش را بر آب بنياد او نهاد
خاكيان را عمر بر باد او نهاد
آسمان را در زبردستي بداشت
خاك را در غايت پستي بداشت
آن يكي را جنبش مادام داد
وين دگر را دائماً آرام داد
آسمان چون خيمهاي برپاي كرد
بي ستون كرد و زمينش جاي كرد
كرد در شش روز هفت انجم پديد
وز دو حرف امر نُه طارم پديد
دام تن را مختلف احوال كرد
مرغ جان را خاك در دنبال كرد
نيم پشه بر سر دشمن گماشت
در سر او چارصد سالش بداشت
عنكبوتي را به حكمت دام داد
صدر عالم را ازو آرام داد
چون دَمي در گِل دمد آدم كند
وز كف و دودي همه عالم كند
گه سگي را ره دهد تا پيشگاه
گه كند از گربهاي مكشوف راه
از عصايي آورد ثعبان پديد
وز تنوري آورد توفان پديد
ناقه از سنگي پديدار آورد
گاو زر در نالهي زار آورد
در زمستان سيم آرد در نثار
زر فشاند در بهار از شاخسار
پستي خاك و بلندي فلك
دو گواهش بس بود بر يك بيك
باد و خاك و آتش و خون آورد
سِرّ خويش از جمله بيرون آورد
خاك را گل كرد در چل بامداد
بعد از آن جان را درو آرام داد
جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد
عقل دادش تا بدو بيننده شد
عقل را چون ديد بينايي گرفت
علم دادش تا شناسايي گرفت
چون شناسا شد به عجز اقرار كرد
غرق حيرت گشت و تن در خاك كرد
جزو و كل برهان ذات پاك اوست
عرش و فرش اِِقطاع مشتي خاك اوست
عرش بر آب است و آب اندر هواست
بگذر از آب و هوا، جمله خداست
در نگر كاين عالم و آن عالم اوست
نيست غير از او و گر هست آن هم اوست
پستي خاك و بلندي فلك
دو گواهش بس بود بر يك بيك
اي دريغا هيچ كس را نيست تاب
ديدهها كور و جهان پر آفتاب
اي ز پيدايي خود بس ناپديد
جملهي عالم تو و كس ناپديد
جان نهان در جسم و تو در جان نهان
اي نهان اندر نهان اي جان جان
چند گويم؟ چون نيايي در صفت
چون كنم؟ چون من ندارم معرفت
گر تو اي دل طالبي در راه او
مينگر از پيش و پس، آگاه رو
هست در هر ذره درگاهي دگر
پس ز هر ذره بدو راهي دگر
گر عيان جويي نهان آنگه بود
ور نهان جويي عيان آنگه بود
تو نكردي هيچ گم چيزي مجوي
هرچه گويي نيست آن چيزي مگوي
آنچه گويي وآنچه داني آن تويي
خويش را بشناس صد چندان تويي
تو مباش اصلا كمال اين است و بس
تو ز تو گم شو وصال اين است و بس
هرچه آورد از عدم حق در وجود
جمله افتادند پيشش در سجود
چون رسيد آخر به آدم فطرتش
در پس صد پرده برد از غيرتش
گفت اي آدم تو بحر جود باش
ساجدند اينان و تو مسجود باش
آن يكي كز سجدهي او سر بتافت
مسخ و ملعون گشت و اين سِرّ در نيافت
جان بلندي داشت تن پستي ز خاك
مجتمع شد خاك پست و جان پاك
چون بلند و پست با هم يار شد
آدمي اعجوبهي اسرار شد
ليك كس واقف نشد زاسرار او
نيست كار هر گدايي كار او
چند گويم چون دگر گفتم نماند
گر گلي از شاخ ميرُفتم نماند
پرده برگير آخر و جانم مسوز
بيش از اين در پرده پنهانم مسوز
خلق ترسند از تو، من ترسم ز خَود
كز تو نيكي ديدهام از خويش بد
گفتهاي من با شمايم روز و شب
يك زمان فارغ مباشيد از طلب
با دلي پر درد و جاني پر دريغ
زاشتياقت اشك ميبارم چو ميغ
هر كه در كوي تو دولتيار شد
در تو گم گشت و ز خود بيزار شد
نيستم نوميد و هستم بي قرار
بو كه در گيرد يكي از صد هزار
آغاز داستان
پرندگان از چهار سوي گيتي پركشيدند و به جزيرهاي آرام رسيدند. مجمعي آراستند تا رهبر و شهرياري جستجو كنند كه به هنگام سختي از او ياري جويند.
مجمعي كردند مرغان جهان
هرچه بودند آشكارا و نهان
جمله گفتند: «اين زمان در روزگار
نيست خالي هيچ شهر از شهريار»
از چه رو اقليم ما را شاه نيست
بيش ازين بي شاه بودن راه نيست
هدهد، مرغ بلندآوازهي سليمان كه حلهاي از طريقت در بر كرده و نشان سخنوري حمايل كرده بود سخنها داشت و از بارگاه شهريار مرغان راز و رمزها ميدانست. او مرغان را صلا داد:
«اگر فارغ از نام و ننگ و خودبيني، در طريقتِ حق به راه آييد شما را به سر منزل مقصود رهنمون خواهم شد. فرمانرواي عالمِ پرندگان، بي نام و نشان است و در حريم عزت آسوده و آرام و بركنار از هيبت و نام. ما «سيمرغش» ميخوانيم و سرزمينش را «كوه قاف» ميدانيم. فهم و خرد را ياراي آن نيست كه بيش از اين به مقام او ره برد. او شهرياري است كه نه دانايان كمالش را ديدهاند و نه بينايان جمالش را. راه كويش سخت و پر آشوب است و آنان كه قصد كوي او دارند بايد دست از جان بشويند و ترك جز او بگويند.»
هست ما را پادشاهي بي خلاف
در پس كوهي كه هست آن كوه قاف
نام او سيمرغ و سلطان طيور
او به ما نزديك و ما زو دور دور
در حريم عزت است آرام او
نيست حد هر زباني نام او
سخنان هدهد غوغايي برانگيخت و مرغان، بيقراري آغاز كردند تا مگر دلدار را بيابند. ولي مرغانِ بيشماري، بهانهجويي آغاز كردند تا از راه بمانند.
هدهد براي مرغان قصهها ساخت و افسانهها پرداخت و حكايتها روايت كرد تا مرغان را كه هر گروه به گونهاي گرفتار بتي شده و از راه مانده بودند به خود آورد و به سوي كوه قاف و به ديدار شهريار مرغان بكشاند.
اي گدايان چند از بي حاصلي
راست نايد عاشقي و بد دلي
هر كه را در عشق چشمي باز شد
پاي كوبان آمد و جانباز شد
خروش و فرياد و فغان هدهد، سر انجام ثمر داد و مرغان دست از بهانهجويي برداشتند وآمادهي پرواز شدند. هدهد به رهبري انتخاب شد و مرغان تعهد كردند كه سخن او را بشنوند و به كار بندند. مرغان پرگشودند و هدهد سخن ساز شد و برايشان از عشق گفت:
«عشق حقيقي قصهاي ناخوانده است و آنان كه جامي از بادهاش نوشيده و خروشيدهاند، نيك دانند كه پرتوي از عشق بر همهي آفاق برتري دارد و ذرهاي از درد اين عشق، بر همهي اين عاشقانِ عالم سروري ميكند.»
هدهد سخن را به پاکبازان دنياي عشق کشاند و از شيخ صنعان گفت. از آن عالِم رباني که پس از پنجاه سال عبادت در حريم حرم، دل در گرو عشق دختري ترسا گذاشت. دين و آيين هِشت و به دير شد. زنار بست و از باده مست شد و بتپرستي کرد، خوکباني پيشه کرد و در آتشِ عشقِ دخترِ ترسا، همهي طاعات وعبادات را سوخت. هواي بهشت و وحشت دوزخ از دلش رفت و چهارصد مريد را از خود راند و پاکباخته شد. در گرماي عشق، دل سوخته را گداخت تا عشق حقيقي در دلش افتاد و يار چهره نمود و سودايِ وصالِ دخترِ ترسا از سرش رفت و به دلدار خود دل بست. شريعت و طريقت را در حقيقت گم کرد و به سوز و سازِ عشق، همه او شد و جز او را فراموش کرد.
مرغان در بيکران پرکشيدند و همه به ظاهر دست از جان شسته و خود را فراموش کرده بودند و پاکباز در آن راه دراز بودند. آنان در نخستين منزل که بر سر راهشان بود فرود آمدند و مسايل و مشکلات و بهانههاي تازهاي را مطرح کردند.
هدهد چارهي کار را منحصر به بيان هفت وادي عشق که در مسير راه آنان تا کوي يار بود، ديد و مرغان را گفت که:
تصميم داشتم قدم به قدم و مرحله به مرحله از هفت وادي سخن بگويم. ولي اينک که اصرار داريد برايتان ميگويم.
او به بيان هفت شهر عشق پرداخت و مرغان را گفت که:
چون از اين ره بگذريد و آن هفت وادي را پشت سر بگذاريد، به بارگاه بلند او ميرسيد. ولي کسي از مسافت راه و چند و چون بارگاه آگاه نيست که رهروان يا به بيراهه افتاده و در مسير راه جان باختهاند يا به مقصود رسيده و مقيم کوي او شده و در او گمند. هرگز کسي باز نيامده و خبري نياورده است.
گفت: ما را هفت وادي در ره است
چون گذشتي هفت وادي، درگه است
چون شدند آن جايگه گم سر به سر
کي خبر بازت دهند اي بيخبر
نخستين وادي يا شهرعشق «جايگاه طلب» است و جست وجو کردنِ مراد و يافتن مطلوب.
دومين وادي, «وادي عشق» است. عشقِ برکنار از هوس. که عاشق از صحبت غير دوست ملول است و ديوانه و رسواي اوست.
ور به چشم عقل بگشايي نظر
عشق را هرگز نبيني پا و سر
مرد کار افتاده بايد عشق را
مردم آزاده بايد عشق را
وادي سوم, «وادي معرفت» است. اين وادي شهر شناسايي است، شناختي که در آن شک و ترديد نباشد.
وادي چهارم, «وادي استغنا» است. در اين سرزمين بايد به همه چيز بي اعتنا باشي.
وادي پنجم, «وادي توحيد» است و مقام تجريد و تفريد. و تنها به دوست بينديشي و با دوست باشي.
وادي ششم, «وادي حيرت» است. بايد در اين وادي چنان از خود بيخود باشي و دلت از دوست پر شود که در تأمل وتفکر نيايد. چنان محو و مات و گمشده و بيخبر از کائنات شوي که اگر پرسند که هستي و چه هستي؟ پاسخ دهي که چيزي ندانم و اين نيز ندانم که ندانم.
وادي هفتم كه آخرين شهر است و به دروازهي بارگاه دوست منتهي ميشود، «وادي فقر و فنا» است و جايگاه اتحاد قطره با دريا و نهايت سير و مرتبت سالك كامل. چون به اين وادي رسي، چيزي از تو باقي نماند و آنچه را كه به خود نسبت دادهاي از آنِ حق داني و خود را هيچ هم نخواني كه هيچ هم خود هيچ است.
سخنان هدهد براي بيان هفت شهر عشق، مرغان را خون جگر كرد. گروهي بيقرار پيش از پرواز جان باختند و ديگران به سوي «كوه قاف» و بارگاه «سيمرغ» پركشيدند. تعدادي از آنان هفت وادي را پشت سرگذاشتند ولي بيشتر در ميانهي راه ماندند. عدهاي ترسيدند و در چنگال نااميدي از راه ماندند و عده ديگري در گرماي بيابان، تشنه لب تلف شدند. گروهي به تماشاي شگفتيهاي راه مشغول گشتند. جماعتي به عيش و طربي كه در يكي از شهرها دست داد، دل خوش كردند و سرانجام از هر صدهزاران مرغ، يكي هم به سرمنزل مقصود نرسيد.
عالمي مرغان كه ببريدند راه
بيش نرسيدند «سي» آن جايگاه
«سي» تن بي بال و پر رنجور و سست
دل شكسته جان شده تن نادرست
«سيمرغ» كه به بارگاه رسيدند بيخود از حيات خويش به تماشا ايستادند. در اين ميان حاجب لطف از بارگاه دوست بيرون آمد و «سيمرغ» را فرا خواند. در برگشاد و با هر نفس، صد پردهي ديگر كنار رفت. دنياي بيحجابي و نور پيش آمد و هنگامهي نورالنور شد. حاجب لطف «سيمرغ» را بر مسند قربت و در سريرِ شكوه و عزت نشاند.
رقعهاي بنهاد پيش آن همه
گفت برخوانيد تا پايان همه
رقعهي آن قوم از راه مثال
ميشود معلوم از اين شوريده حال
«سيمرغ» زار در نامهاي كه پيش رويشان بود نگريستند و زندگي نامهي خويش را يافتند كه نيك و بد در آن بي كم و كاست نقش داشت. آنان خجالت زده و از شرم و حيا، فناي محض شدند و توتيا گشتند و چون جانشان سوخت و از همه چيز پاك شدند، از درونِ خاكسترشان، جان تازهاي يافتند. آفتاب قربتشان برتافت و در پرتوآن، چشم دلشان روشني يافت و نيك و بد كرده و ناكردهي ديرينهشان از سينهشان زدوده گشت.
هم ز عكس روي «سيمرغ» جهان
چهرهي «سيمرغ» ديدند آن زمان
چون نگه كردند اين «سيمرغ» زود
بي شك اين «سيمرغ» آن «سيمرغ» بود
در تحير جمله سرگردان شدند
ميندانستند اين يا آن شدند
خويش را ديدند سيمرغ تمام
بود خود سيمرغ سيمرغ تمام
چون سوي سيمرغ كردندي نگاه
بود خود سيمرغ در آن جايگاه
ور به سوي خويش كردندي نظر
بود اين سيمرغ، ايشان آن دگر
ور نظر در هر دو كردندي به هم
هر دو يك سيمرغ بودي بيش و كم
آنان حيرت زده به هر سو مينگريستند و درمانده و سرگردان بودند كه خود هم نميدانستند ايناند يا آن. چه خود را «سيمرغ» ميديدند و خودِ «سيمرغ» هم «سيمرغ» تمام بود.
رو به «سيمرغ» كه ميكردند «سيمرغ» در آن جايگاه بود و در خويشتن هم كه نظر ميافكندند «سيمرغ» بودند. مرغان گيج و سرگشته بودند و راز و رمز آن نميدانستند كه دل و جانشان در هم تافته و «سيمرغِ» بارگاه «سيمرغ» شده بودند. سرانجام به زبان بيزباني كه گوياتر از هر زباني است از او استمداد كردند كه:
از راز و رمز اين مايي و تويي پرده بردار تا ماجرا را دريابيم.
بي زفان آمد از آن حضرت جواب
كآينه است آن حضرت چون آفتاب
هر كه آيد خويشتن بيند در او
جان و تن هم جان و تن بيند در او
چون شما «سيمرغ» اينجا آمديد
سي در اين آيينه پيدا آمديد
گر چل و پنجاه مرغ آييد باز
پردهاي از خويش بگشاييد باز
گرچه بسياري به سر گرديدهايد
خويش را بينيد و خود را ديدهايد
هيچ كس را ديده بر ما كي رسد
چشم موري بر ثريا كي رسد
ديدهاي موري كه سندان برگرفت
پشهاي پيلي به دندان برگرفت
هرچه دانستي چو ديدي آن نبود
وانچه گفتي و شنيدي آن نبود
اين همه وادي كه از پس كردهايد
وين همه مردي كه هر كس كردهايد
جمله در افعال مايي رفتهايد
وادي ذات صفت را خفتهايد
چون شما «سيمرغ» حيران ماندهايد
بي دل و بي صبر و بي جان ماندهايد
ما به سيمرغي بسي اوليتريم
زانكِ سيمرغ حقيقي گوهريم
محو او گشتند آخر بر دوام
سايه در خورشيد گم شد والسلام